بوی گل مریم

کاش بودی

و یکبار دیگر میگفتمت

یکدانه بودی و جنست ناب....

پ.ن: جهت ادای احترام به پیشنهاد دوست عزیزم علی افراشته

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

نمی خواهم دوستانم را از دست بدهم

اینجا مرا پیدا می کنید:

malihe.mohammadian@gmail.com

نوشته شده در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

اینجا را دوست دارم

اما

خسته ام

دیگر نمی نویسم

اما

حفظش می کنم

همه تان را دوست دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

داریا روی تخت خوابیده است

من هم پایین تخت دراز کشیده ام

به عادت همیشگی ام پتو را دور خودم پیچیده ام و سرم را هم کرده ام زیر پتو و فقط یک راه کوچک برای نفس کشیدن باز گذاشته ام

مطمئن هستم خواب نیستم

اما ناگهان حضورت را حس می کنم

آمدی

کنارم نشستی

سرت را محکم در آغوش گرفتم

تمام تنت را لمس کردم

دستهایت را

پاهایت را

دستی روی شکمت بردم

از آن همه کیسه آویزان به تنت هیچ خبری نبود

همه چیز عالی بود

نگاهی به داریا انداختم تا غلت نزند

صورتت را بین دستانم گرفتم و سرخوش از اینکه, به سر آمد, تمام شد!

آرامم کردی

گفتی :"آمده ام ببینمت"

می خواستم فریاد بزنم و همه را خبر دار کنم که آمده ایی

اما می ترسیدم دوباره بروی

پاهایت را محکم بغل گرفتم تا نروی

و ناگهان

همه چیز تمام شد

بلند شدم

داریا را روی تخت دیدم

اما "تو" نبودی

اما مطمئنم خواب نبودم

مطمئنم

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

...

به ماهیانی فکر می کنم

که عمرشان از دریا بیشتر بود

و جاری بودن را با خود به دریا آوردند...

"فرامرز حجازی"

دومین سالگرد فرامرز عزیر را به یاد تمام خوبیهایش گرامی میداریم

ساعت 6:30 بعدازظهر پنجشنبه ششم مرداد - باغ دوم خواجه ربیع

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

خبر می رسد که مرده ایی

خودم را دوان دوان به پشت icu می رسانم. محیط برایم ناآشناست. مدام فریاد می زنم نه نه فرامرز زنده است...

از خواب می پرم. کابوس رفتنت تمام بدنم را خیس عرق کرده است...

چیزی در گوشم می گوید: "رفتن باران را هم دیدی" و باز به خودم نهیب می زنم: نه, نه, خواب زن چپ است! فرامرز می ماند اصلا باید بماند من به همه قول داده ام

این بار من می خواهم خدایی کنم

این بار من به خدا دستور می دهم

این بار من می خواهم حرف آخر را بزنم

هیچکس نمی تواند فرامرزم را از من بگیرد...

***

کابوس فراموش می شود

***

بیمارستانت را با مکافات عوض کردیم

روند بهبودت خوب بود

خیلی بهتر از آنچه که همه پیش بینی می کردند

همه خوشحال بودیم

همه در تدارک روزهای زیباتر بودیم

روزهایی که برای "تو"هم زیبا باشد

آمدنت را به خانه جشن گرفتیم

با کمک شهریار حمامت کردیم

آخرین بار خودم زخمهایت را پانسمان کردم

و و و

ناگهان ورق برگشت

همه چیز عوض شد

و "تو" عزمت را برای رفتن جزم کردی

و دیگر حاضر نبودی رویای چهار ماه پیشت را با هیچ چیز دیگر عوض کنی

رویایی که بارها و بارها تلاش کردی به همراه علیرضا دوباره تجربه اش کنی

و درست هفت مرداد بود که کابوس من و رویای شیرین "تو" تعبیر شد

درست همانگونه که دیده بودم درست همانگونه که دیده بودی

پشت همان icu که من ...

توی همان باغی که "تو" ...

پی نوشت: پنجشنبه عازم مشهد هستم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

دو سال پیش همین روزها بود

با کلی ذوق و شوق راهی بیمارستان شدم. دستور ترخیصت را دکتر قدیمی به همراه دکتر میر داده بودند. به همت علیرضای نازنین سه کتاب نفیس تهیه کرده بودیم. یکی برای دکتر قدیمی دیگری برای دکتر میر و اخری هم برای دکتر آرام. سر راهم از خیابان عباس آباد چند برگ کادوی زیبا گرفتم. آخر می دانستم هدیه دادن در بهترین شکلش برایت مهم است. دوان دوان وارد بیمارستان شدم. پله ها را یک در میان بالا آمدم تا زودتر ببینمت....

پیراهنی را که سال قبلش به مناسبت تولدت خریده بودم را بر تنت کردم. کتابها را کادو گرفتم. ویلچر را آماده کردیم و راهی اتاق دکتر قدیمی شدیم.

به نشان پیروزی دستها را بالا بردیم و عکسی سه نفره گرفتیم. بر دستان دکتر بوسه زدی و راهی خانه شدیم.

خانه پر از شادی بود. تختت را توی هال گذاشتیم. همان جا که من 9 ماه خوابیدم و تو به بهترین نحو از من پرستاری کردی.

کنار گوشم گفتی: "توی دردسر انداختمت". اخم کردم و بوسیدمت و قرار گذاشتیم دیگر این حرف را نزنی.

22 تیر برایت تولد گرفتم.

اگر بگویم خوب بود دروغ گفتم. از آن همه غذایی که درست کرده بودم و کیکی که خریده بودم نتوانستی حتی ذره ایی بخوری.

مادرت از دکتر می پرسید کی می توانیم راهی مشهدت کنیم . دکتر هم با اطمینان گفت سه چهار ماه دیگر!!

و هیچکدام نمی دانستیم کابوس رفتنت سه هفته بعد روی سرمان آوار می شود و تمام رویاهای من, مادرت, پدرت و و و به باد می رود.

آن شنبه لعنتی

آن روزی که با تمام پرستاران بخش دست دادی و به سرپرستار بخش قول دادی که زود برگردی

آن روزی که سخت نفس می کشیدی و من دوان دوان خودم را به پرستار بخش مرافبت های ویژه رساندم

آن روزی که علیرضا صدایم کرد و گفت زیر دستگاه بنت رفتی

و آن روزی که دنیا روی سرم آوار شد

و همه چیز به آخر خط رسید

و الان دو سال است که من در همان تاریخ مانده ام

ساکن شده ام

و تعجب از این همه بی رگی که هنوز زنده ام....

پی نوشت: تایتل متن بخشی از یکی از شعرهای فرامرز است

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

مبهوتم, متعجبم...

انگار هستی, با تمام مشخصه هایت هستی, با تمام اخلاقیاتت, با تمام محسناتت, با تمام معایبت

همان گردن کجت, همان راه رفتنت, همان حرکات دست و بدنت, همان قدم برداشتنت, همان تند تند حرف زدنت که به هیچ کس مهلت حرف زدن نمی دادی و به قول خودت این عادتت برگرفته از اجداد منبر نشینت بود

همان عادات غذایی

همان تکیه کلامها (باورت می شود همان تکیه کلامها!)

همان مهربانیها

همان حرص خوردنها

...

انگار می خواهی بگویی که هستی

که نرفته ایی

که تمام نشده ایی

آری

هستی هستی هستی هستی

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak