روز عشق

شهریور 87 - چالوس - این جزء معدود عکسهای سه نفره ماست
1- توی مترو نشسته ام. به سمت انقلاب می روم. با تندیس سازت و ناشر کتابت قرار دارم. سرم را به دیوار کابین تکیه داده ام و به همه اتفاقهایی که در این یک سال اخیر روی سرم خراب شده می اندیشم.
دخترکی جلو می آید و می گوید:
- خانم, خانم شکلات ولنتاین دارم, 8 تا 1000 می خری؟
خنده ام می گیرد از اینکه از بین این همه آدم سراغ من می آید.
می گویم:
- نه
نمی دانم روز ولنتاین کی است؟ اما از فضای جامعه به نظر می رسد همین حوالی باید باشد. هیچگاه این روز را جشن نگرفتیم...
آخَر برای ما که هر روزمان روز عشق بود و هر روزش جشنی با دو شاخه گل مریم, دیگر روزی مشخصا به نام روز عشق, معنایی نداشت...
دوستت دارم عشق من
2- دوست عزیزی چند جمله زیبا برایم فرستاده بود اگر چه شعاری است اما حیفم آمد آنها را ننویسم بخوانید:
از خدا می خواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد, نه آنچه را که آرزو داری, زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار
هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو, کارگردان همیشه سخت ترین نقشها را به بهترین بازیگر می دهد
خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده, بدان توانایی آن را در تو دیده است
باران رحمت خدا همیشه می بارد, تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم
دوست داشتن یک نوع باوره, خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد
دوری فقط تعبیری است که فاصله ها از ما دارند, اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان
یادمان فرامرز حجازی
دوستان عزیز فرامرز رفیق نیمه راه مان هفت ماهی است که رفته است و از او بی خبر مانده ایم, با خودمان هی کلنجار می رویم که در لحظه های گذشته بمانیم مثل آخر یک خواب که دارد خواب بودنش بر ملا می شود. دلمان نمی آید واقعیت را ببینیم و هی می خواهیم برگردیم به آنجایی که دیگر میدانیم دروغ است. انگار باید به سالهای گذشته, به پاتوق های دانشگاه, به همکف ابن سینا و به آمفی تاتر جابر سری بزنیم, برگردیم و ببینیم آن یکی رویا بود و یا این یکی کابوس؟! دنیا را چه دیدی؟ شاید آبی به زلالی شعر رویمان بریزند و ببینیم ای جان! لحظه ها متوقف شده اند! و مائیم و سبکباری آن سالها و آن آرزوهای زیبا. شاید ما هم در میان شعرهای بچه های قد و نیم قد دانشگاه زلال شویم آنقدر زلال که آنها هم تصویر میان سالیشان را در آیینه هایی که ماییم ببینند و شعرهایمان را لشنوند که چگونه در مرگ رفیقمان قافیه باخته ایم... اگر دستتان به قلم می رود که در رثای او چیزی بنویسید یا نه اصلا اگر دلتان نمی آید از رفیق جوانمرگتان حرفی بزنید و ترجیح می دهید در موضوعی دیگر کارهایتان را ارائه دهید, آنرا از ما و فرامرز عزیز دریغ نکنید. ‹‹شعر›› گفتن یعنی از فرامرز گفتن اینکه موضوعش فرامرز باشد یا نباشد چندان توفیری ندارد. سر آن داریم یکی از شبهای هفته اول اسفند در آمفی تاتر جابربن حیان دانشگاه شریف, از سر جبر زمانه جمع شویم - میدانیم, بدون فرامرز واژه جمع شدن معنا ندارد - و به جبر, تاتر زنده بودن را بازی کنیم. با ما از طریق ایمیل yadefaramarz@yahoo.com و یا تلفن 09122390526 در تماس باشید. کارها و پیشنهادهای خود را برایمان بفرستید و به هر روشی که می خواهید به برنامه مان سر و سامان دهید. پی نوشت 1: زمان دقیق برگزاری جلسه متعاقبا اعلام خواهد شد پی نوشت 2: متن فوق نوشته "سید علی افراشته" عزیز است
شاید زود بمیرم...
دست نوشته ای از فرامرز را که فکر کنم حدود سال 77 و یا 78 نوشته است اینجا می گذارم. اینکه همیشه دوست داشت در اوج برود چیز پنهان و پوشیده ای برای هیچ کدام از آنهایی که او را می شناسند نبود اما پیش بینی روزهای سخت 87 و 88 برایم جالب است. قسمتی از این نوشته را بخوانید:
شاید زود بمیرم... مثلِ پروین, مثلِ فروغ, مثلِ هدایت, مثلِ.... خیلی ها که لایق زنده بودن, بودند اما زندگی لایقشان نبود...!


امروز روز اول درد است...
جمعه بود, 27 دی ماه پارسال را می گویم, روزی که "تو" از خانه رفتی و نگذاشتی همراهی ات کنم, با "سهیل" و "آقای افراشته" راهی بیمارستان "مهر" شدید. دل نگران بودی. زنگ زدی که در بخش چهار جراحی اتاق 423 را گرفتی. بعدازظهر راهی بیمارستان شدم. همه دور تا دور تختت جمع بودیم, برادرت فرزین, علیرضا, مرتضی, میثم, آقای افراشته, سهیل, فهیمه, حسن خان و فریده خانم, مهوش خانم و .... سر به سرت می گذاشتیم, دعوا بر سر شب ماندن بود. هر کس تعداد دفعاتی که بیهوش شده به رخ دیگری می کشید تا توجیه بهتری برای ماندن داشته باشد. آقای افراشته از خلسه به هوش آمدن می گفت و اینکه بهترین زمان برای شعر گفتن است. "تو" سرت پایین بود. قطرات اشک را روی گونه ات دیدم. با گریه غریب نبودی, بر خلاف عرف جامعه که "مرد نباید گریه کند" "تو" همیشه و به راحتی یک کودک اشک می ریختی. اما نه برای درد خودت. صورتت را بوسیدم و ساده لوحانه گفتم "تمام می شود نگران نباش" اما گریه "تو" از رفتن نبود که خوب حدیث رفتنت را خوانده بودی. نگران ماندن من بودی.
خوب می دانستی که وقت, وقت رفتن است, از همان شب که اصرار کردی فقط "سهیل" با "تو" بماند. نگفته ها و سفارشاتت را به سهیل کردی و هر دو تا صبح گریستید و پرستاران در تعجب این همه اشک برای یک عمل جراحی ساده!
"تو" می دانستی وقتی که سفارش مرا به همه دوستانت می کردی که تنهایم نگذارند. زمانیکه علیرضا مبین برایت "شازده کوچولو" می خواند و "تو" گفتی از عاشق پیشگی روباه چیزی نخواند. وقتیکه به من گفتی:"زندگی ات راتباه کردم!" و چه ساده گفتم:"اگر نباشی زندگی ام تباه می شود" و "تو" صورتت را از من برگرداندی و من ندیدم. از وقتی که که خواب رفتنت را دیدی و چه مشتاق بودی برای تجربه دوباره آن.
این روزها را دوست ندارم. این روزها روزهای اوج خودخواهی من است, روزهایی که فقط خودم را می دیدم و بس, روزهایی که به هر کدام از دوستانت که از گوشه و کنار دنیا زنگ می زدند و می گریستند قول ماندنت را می دادم. روزهایی که نگذاشتم سینه خیز رفتن "چُس قندی" ات را ببینی. من اشتیاق رفتنت را نمی دیدم و خودخواهانه تلاش می کردم و "تو" تحمل می کردی تا من راضی شوم...
کاش این روزها را می شد از تقویم حذف کرد, کاش بعد از 27 دی, تقویم 7 مرداد را نشان می داد. کاش این روزهای درد "تو" و خودخواهی من هیچگاه نبودند.
و بالاخره 7 مرداد راضی شدم و "تو" آنقدر آرام شدی که هیچگاه اینگونه ندیده بودمت.
از 7 مرداد به بعد یا بهتر بگویم از 27 دی ماه خیلی چیزها تغییر کرده, بگذار برایت بگویم که دیگر گلدان روی میز که همیشه با دو شاخه گل مریم تزئین می شد خالی مانده است, گلهای یخ که کاشته بودی و هر سال تخت گل می شد دیگر گل نداد, باور کن خوب به آنها رسیده ام هر روز آبشان داده ام خاکشان را هم عوض کرده ام اما فکر کنم درد دیگری دارند. لاکی بامبوها که تا پارسال هر کس می آمد از قدکشیدنشان متعجب می شد زرد شده اند.
دیگر کسی نیست که "ضریب چُخ چُخ چُخو" را برایم تعریف کند و برایم با جدیت تمام آلمانی حرف بزند:
"ایش اَنان زوز قاچ قیچ ایش نان قیچ قیچ ایش نان قیچ قیچ" و من از خنده ریسه بروم.
دیگر کسی حلقه هایمان را کنار هم جفت نمی کند حتی اگر در رختخواب باشد و یادش بیاید که این کار را نکرده است.
دیگر کسی برای دور انداختن پمپرزهای "داریا" پشت در حمام نمی ایستند و بگوید: "واحد بسته بندی آماده خدمت رسانی است" و پشت بندش هم ادامه دهد: "ارسال برای...." (آنهایی که "تو" را می شناسند می دانند چه می گفتی)
دیگر کسی برای "داریا" به خوبی "تو" ادای شترش را در نمی آورد. همان شتری که خودت برایش خریدی و تنها اسباب بازی بود که فرصت کردی برای فرزندت تهیه کنی.
دیگر کسی سر به سر "فهیمه" نمی گذارد که: "در سال 5 بار حرف می زند که چهار بارش آفتابه به ترکیب من است".
دیگر کسی به "امیر صدرا" رقص سوزنی یاد نمی دهد و او هم با مهارت تمام ادای "تو" را در بیاورد و حالا هر بار می خواهیم که سوزنی برقصد با چشمان معصوم و غمگینش می گوید: "چه فایده عمو فرامرز که دیگر نیست."
دیگر کسی از صندوق سحرآمیز خانه مان برای "علی محمد" حرف نمی زند.
دیگر رانندگان آژانس محله برای بردن مسافر اشتراک 804 سر و دست نمی شکنند.
دیگر از شب های بام تهران و چانه زدنهای "تو" با من و "مانی" با لبخندی که به زور پنهانش می کردی بر سر اینکه فقط یک طرفش را پیاده می آیی خبری نیست.
دیگر کسی "علیرضا" را با شدت اخمهایش که فولاد را ذوب می کند معرفی نمی کند.
کسی نظرات خاص "آقای افراشته" مخصوصا انتخاب نام فرزندش را تحلیل نمی کند.
می بینی همه چیز چقدر تغییر کرده است. دلم برای همه اینها تنگ شده. برای همه مسخره بازیهایت, همه گریه هایت, همه خنده هایت, همه حرف زدنهایت, همه هیجانهایت. دلم برای همه اینها تنگ شده...
آری امروز روز اول درد است
پی نوشت: روزهای بدی دارم برایم خیلی دعا کنید
سارای نازنین, بنویس, از مهرانت بنویس...
"سارا معصومی" را تازه شناخته ام, در واقع تازه کشفش کرده ام, بگذارید واضح تر بگویم, او را از اردیبهشت ماه 88 می شناسم, وقتی "فرامرز" من حالش رو به بهبود می رفت و من رفت و آمدهایم به شرکت منظم تر شده بود. آن روزها دوست نادیده ای عزیزش را از دست داده بود. وبلاگی زده بود و در سوگش می نوشت. "سارا" را در وبلاگ او پیدا کردم. سراغش رفتم. مطالبش را خواندم و گاهی هم اشکی از گوشه چشمانم سرازیر می شد. اما درکش برایم غیر ممکن بود. راستش از درکش فراری بودم نمی خواستم بفهممش. هر گاه پشت کامپیوترم می نشستم تنم مور مور می کرد برای دیدن وبلاگش اما سر زدن به او برایم شده بود یک کار مخفی. مانند بچه هایی که کار اشتباهی می کنند و از ترس بقیه آثارش را پاک می کنند.
تا روزیکه برایش نوشتم "همدردت شدم"...
زیبایی قلمش را نمی توان نادیده گرفت. هر چه می خواهد بنویسد به بهترین شکل ممکن وصفش می کند مخصوصا اگر از "مهرانش" باشد.
نامه آخرش به "مهرانش" الحق و الانصاف زیبا بود. شاید بیشتر از ده بار خواندم. تک تک لحظاتی که به زیبایی تمام به تصویر کشیده بود با تمام وجود درک می کنم. شکوه دیدن یک فیلم دو نفره, زیبایی خوردن یک چای دبش, پیاده روی ها و چانه زدن ها سر آن و ... همه را با تمام سلولهای بدنم می فهمم.
اما دلم گرفت وقتی نوشت این آخرین نامه اش است. شاید دوستانش او را از این همه سوگواری منع کرده اند. برای اینکه حالش بهتر شود اما من می دانم که نمی شود درست نمی شود حالش را می گویم. گاهی اوقات هیچ چیزی به اندازه نوشتن حتی اگر با قلم ناتوان و ساده آدمی مثل من باشد آدم را تسکین نمی دهد. همه چیز را نمی توان بزبان آورد
سارای نازنینم, دوست نادیده ام
شاید با جستجوی اسم "مهرانِ" تو و "فرامرزِ" من در اینترنت بتوان از دیدگاههایشان, افکارشان, شخصیتشان و هزاران چیز دیگر مطلع شد اما لحظات ناب عاشقانه را فقط من و تو می توانیم به تصویر بکشیم مخصوصا اگر کسی مثل تو قلم توانمندی هم داشته باشد.
بگذار دیگران بفهمند که عاشقانه زندگی کردن هیچ فرمول پیچیده و خاصی ندارد. فقط کافیست عظمت لحظات را درک کنی و قدرشان را بدانی. بگذار بفهمند که یک شام دو نفره روی روزنامه و در یک خانه 19 متری چقدر می تواند زیبا باشد. بگذار بدانند که وقتی چشمانت را باز می کنی و همسرت را مقابلت می بینی چقدر لذت بخش است. بگذار بدانند که صدای پای معشوق حتی اگر بعد از یک تصادف یک پایش از پای دیگر کوتاهتر باشد زیباترین صدای دنیا می تواند باشد. بگذار بدانند که همسرت با 38 کیلو وزن و شکم پر از سوراخ و کیسه های آویزان به او می تواند خوش تیپ ترین و زیباترین همسر دنیا باشد. هنوز می تواند با دیدنش, دلت همانند همان دختر 15 ساله که برای اولین بار عشق را تجربه می کند بلرزد. بگذار بفهمند که هر روز تراشیدن صورت همسرت, گرفتن ناخن های دست و پایش, مسواک کردنش و و و چقدر باشکوه است.
بگذار بدانند که عاشقانه زندگی کردن یعنی همین
بگذار بدانند که در این دنیای بزرگ کسانی هستند که آرزویشان دیدن جورابهای گلوله شده همسرشان در گوشه و کنار خانه است. دیدن ظرفهای نشسته ای که همسرشان کنار ظرفشویی قطار کرده. کاغذهایی که وسط اتاق پهن کرده و آنقدر محو خاطرات آنها شده که یادش رفته اصلا برای چه آنها را بیرون ریخته. کت وشلوارهایی که به جای اینکه سر جایشان باشند روی تمام صندلی های خانه جا خشک کرده اند. کفش هایی که تا وسط هال آمده و آنجا هر کدام به یک سو پرت شده اند. موهایی که روی بالش ریخته شده و حالا تمام خانه را برای دیدن یک تار موی عزیزت زیر و رو می کنی...
حالا همه اینها برای من و تو شده آرزو. بگذار دیگران قدر این لحظات ناب را بدانند بنویس, با قلم زیبایت بنویس, برای "مهرانت" بنویس که می دانم این نیاز توست.
دوستت دارم دوست نادیده من
عشق را...

برای سارای نازنین, که عشق بزرگی در دل دارد
برای سارای آرام, که این روزها بسیار ناآرام است
برای سارای عزیز, که تنها او دردم را می فهمد
عشق را...
نامه یی در جیبم
و گُلی
در مُشتم
پنهان است
غصه ای دارم
با نی لبکی
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم
عشق
جایش,
تنگ است
"حسین منزوی"
عرض زندگی
پنج ماه گذشته است, هنوز در این شرکت خشک و بی روح آدمهایی نزدم می آیند و از "تو" می گویند که حتی یکبار هم ندیدمشان, می گویند و اشک می ریزند, آدمهایی که خودت هم نمی شناسیشان, اما اینها "تو" را خوب می شناسند, عقایدت را, منشت را, تفکراتت را, دیدگاهت را... از "تو" خیلی خوب می دانند
اوایل فکر می کردم "دنیا چقدر کوچک است"
اما حالا می بینم نه
"تو خیلی بزرگی"
پی نوشت: همیشه می گفتی "عرض زندگی مهم است نه طولش" حالا می فهمم چه می گفتی
تردید

هنوز یک هفته از آرامشت در آغوش پروردگار نگذشته بود که برایم پیغام فرستادی:
"من همیشه کنارت هستم, نگران نباش, مشکلات را با هم حل خواهیم کرد..."
باور دارم, با تمام وجود باور دارم که هستی
اما هفته قبل شک کردم, به بودنت,به حضورت, به خدا, به حضورش
وقتی که "داریا" را دربدر از این بیمارستان به آن بیمارستان بدوش می کشیدم
وقتی دکترهای بی مسئولیت! معاینه اش می کردند
وقتی سی تی مغز از او می گرفتند
وقتی که شب تا ساعت 5 صبح چشم به روی هم نگذاشتم
وقتی که با وجود این همه آدم مهربان دوروبرم احساس تنهایی کردم
ساعت 5 صبح "داریا" خوابش برد و من یقه "تو" و خدا را گرفتم, اعتراض کردم, بی تابی کردم, ...
و "تو" مثل همیشه به موقع آمدی, آغوش گرمت را بار دیگر برایم گشودی, سنگینی دستانت را روی تنم حس کردم و حضورت را با تمام وجود در کنارم لمس کردم
به من نشان دادی که هستی, نشان دادی که در تمام مدت کنارم بودی, نشان دادی که تنهایم نگذاشتی
ممنونم, ممنونم از حضورت
و عذرخواهم از تردیدم
دوستت دارم
پی نوشت: هفته قبل "داریا" زمین خورد و به دنبالش حالت تهوع خوشبختانه به خیر گذشت. ویروسی سر و کله اش در تن "داریا" پیدا شده بود...

