بوی گل مریم

روی تخت دراز کشیده ام. تمام تنم درد می کند. ضربه های ناشی از کوبیده شدن ماشین روی زمین روی تنم به صورت کبودی های خوشرنگ! خودنمایی می کنند.

چقدر دوست داشتم که این لحظات کنارم باشی

اگر بودی...

اگر بودی هر چه کیسه آب گرم بود جمع می کردی و روی تن خسته ام می گذاشتی. پتو را رویم می کشیدی و دست گرمت را روی گونه ام می گذاشتی. پیشانی ام را می بوسیدی و نگاهت را از من دریغ نمی کردی. سرت را رویم خم می کردی و می گفتی: "آرام باش من هستم"

اما الان نیستی و من همه نگاههای مهربانت را از دست داده ام

چقدر دلم برایت تنگ شده است. چقدر دوست داشتم این روزها کنارم می بودی...

پی نوشت1: برای دوستی که نگران حالمان است. جسم همه ما روبراه است.

پی نوشت2: روز چهارشنبه ساعت 7:30 صبح در نزدیکی دامغان لاستیک خودرومان ترکید. خوشبختانه هیچ آسیبی به بچه ها (داریا و کیان) نرسید بقیه هم دچار کوفتگی نسبتا شدید شدیم اما حال همه خوب است.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

شهریور 87 - چالوس - این جزء معدود عکسهای سه نفره ماست

1- توی مترو نشسته ام. به سمت انقلاب می روم. با تندیس سازت و ناشر کتابت قرار دارم. سرم را به دیوار کابین تکیه داده ام و به همه اتفاقهایی که در این یک سال اخیر روی سرم خراب شده می اندیشم.

دخترکی جلو می آید و می گوید:

- خانم, خانم شکلات ولنتاین دارم, 8 تا 1000 می خری؟

خنده ام می گیرد از اینکه از بین این همه آدم سراغ من می آید.

می گویم:

- نه

نمی دانم روز ولنتاین کی است؟ اما از فضای جامعه به نظر می رسد همین حوالی باید باشد. هیچگاه این روز را جشن نگرفتیم...

آخَر برای ما که هر روزمان روز عشق بود و هر روزش جشنی با دو شاخه گل مریم, دیگر روزی مشخصا به نام روز عشق, معنایی نداشت...

دوستت دارم عشق من

2- دوست عزیزی چند جمله زیبا برایم فرستاده بود اگر چه شعاری است اما حیفم آمد آنها را ننویسم بخوانید:

از خدا می خواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد, نه آنچه را که آرزو داری, زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو, کارگردان همیشه سخت ترین نقشها را به بهترین بازیگر می دهد

خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده, بدان توانایی آن را در تو دیده است

باران رحمت خدا همیشه می بارد, تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم

دوست داشتن یک نوع باوره, خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد

دوری فقط تعبیری است که فاصله ها از ما دارند, اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

دوستان عزیز فرامرز

رفیق نیمه راه مان هفت ماهی است که رفته است و از او بی خبر مانده ایم, با خودمان هی کلنجار می رویم که در لحظه های گذشته بمانیم مثل آخر یک خواب که دارد خواب بودنش بر ملا می شود.

دلمان نمی آید واقعیت را ببینیم و هی می خواهیم برگردیم به آنجایی که دیگر میدانیم دروغ است. انگار باید به سالهای گذشته, به پاتوق های دانشگاه, به همکف ابن سینا و به آمفی تاتر جابر سری بزنیم, برگردیم و ببینیم آن یکی رویا بود و یا این یکی کابوس؟!

دنیا را چه دیدی؟ شاید آبی به زلالی شعر رویمان بریزند و ببینیم ای جان! لحظه ها متوقف شده اند! و مائیم و سبکباری آن سالها و آن آرزوهای زیبا.

شاید ما هم در میان شعرهای بچه های قد و نیم قد دانشگاه زلال شویم آنقدر زلال که آنها هم تصویر میان سالیشان را در آیینه هایی که ماییم ببینند و شعرهایمان را لشنوند که چگونه در مرگ رفیقمان قافیه باخته ایم...

اگر دستتان به قلم می رود که در رثای او چیزی بنویسید یا نه اصلا اگر دلتان نمی آید از رفیق جوانمرگتان حرفی بزنید و ترجیح می دهید در موضوعی دیگر کارهایتان را ارائه دهید, آنرا از ما و فرامرز عزیز دریغ نکنید. ‹‹شعر›› گفتن یعنی از فرامرز گفتن اینکه موضوعش فرامرز باشد یا نباشد چندان توفیری ندارد.

سر آن داریم یکی از شبهای هفته اول اسفند در آمفی تاتر جابربن حیان دانشگاه شریف, از سر جبر زمانه جمع شویم - میدانیم, بدون فرامرز واژه جمع شدن معنا ندارد - و به جبر, تاتر زنده بودن را بازی کنیم.

با ما از طریق ایمیل yadefaramarz@yahoo.com در تماس باشید. کارها و پیشنهادهای خود را برایمان بفرستید و به هر روشی که می خواهید به برنامه مان سر و سامان دهید.

پی نوشت 1: زمان دقیق برگزاری جلسه متعاقبا اعلام خواهد شد

پی نوشت 2: متن فوق نوشته "سید علی افراشته" عزیز است

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

دست نوشته ای از فرامرز را که فکر کنم حدود سال 77 و یا 78 نوشته است اینجا می گذارم. اینکه همیشه دوست داشت در اوج برود چیز پنهان و پوشیده ای برای هیچ کدام از آنهایی که او را می شناسند نبود اما پیش بینی روزهای سخت 87 و 88 برایم جالب است. قسمتی از این نوشته را بخوانید:

شاید زود بمیرم... مثلِ پروین, مثلِ فروغ, مثلِ هدایت, مثلِ.... خیلی ها که لایق زنده بودن, بودند اما زندگی لایقشان نبود...!

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak