بوی گل مریم

اسفند دارد تمام می شود, اولین اسفند بدون "تو", 18 سال با "تو" و حالا فقط یادت مانده است.

اسفند, من و "تو" را بچه می کرد, همیشه میگفتی :" از وقتی یادم می آید من بزرگ بودم هیچگاه بچگی نکردم" و از 11سال پیش تصمیم گرفتیم اسفند را بچگی کنیم به خاطر همه بچگی ای که نداشتیم...

اول از همه هدیه های بچه ها را تهیه می کردیم. یکی از پاتوق های اصلی مان مغازه های اسباب بازی فروشی بود. اعتقاد داشتی "لباس پدر و مادرها را خوشحال می کند اما اسباب بازی خود بچه ها را" و برای همین تاکید داشتی که حتما اسباب بازی بخری. بی اغراق بگویم که حجم زیادی از چمدانمان را هدایای بچه ها پر می کرد.

بعد نوبت به خودمان می رسید. همانند کودکان از سر تا پا را نو می کردیم

و بعد

راهی مشهد می شدیم

مادرت تخم مرغهایش را نگه می داشت تا من و "تو" رنگ کنیم. یادت می آید سه سال پیش به مادرت گفتی :"ماژیک هایت به درد نمی خورد سال دیگر برایت با گواش رنگ می کنیم."

اما دیگر هیچ وقت فرصت نشد انگار ماژیک ها هم فهمیده بودند که امسال سال آخر است و از غصه ندیدنت رنگ از صورت برده بودند.

همه اینها به کنار...

9 سال پیش در چنین روزهایی من و "تو" در تدارک جشن عروسی مان بودیم. بعد از 2.5 زندگی هنوز خیلی ها ما را به رسمیت نمی شناختند و ما باید این جشن را برگزار می کردیم. تک و تنها و بدون کمک هیچ کس...

25 اسفند روز نو شدن دوباره من و "تو" بود

و حالا من ماندم و این اسفند لعنتی که نه از بودن در آن خوشحالم نه از تمام شدنش. از تمام شدنش بیشتر می ترسم

روز اول عید

چشمانم را که باز می کردم بالای سرم نشسته بودی و می گفتی :" ببین! خدا هم به پاس ورود تو به این دنیا همه جا را زیبا کرده است" بعد دو طرف صورتم را می بوسیدی و تولدم را تبریک می گفتی. حتی سال گذشته که در بستر بیماری بودی فراموش نکردی. باز هم اولین نفری بودی که به من تبریک گفتی

خدایا این همه خاطره خوب مرا به جنون خواهد کشاند

این روزها مرا به اندازه تمام عمرم پیر خواهند کرد.

این روزها مرا به اندازه تمام عمرم پیر خواهند کرد.

این روزها مرا به اندازه تمام عمرم پیر خواهند کرد.

پی نوشت: شاید این آخرین پست امسالم باشد. عید همه تان مبارک. برایم خیلی دعا کنید.

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

روز 7 مرداد خیلی ها آمدند و گفتند هستند, گفتند : "داریا پسر خودمان است. اصلا از فرزندمان عزیزتر است, تو خواهرمان هستی, تو همسر فرامرز هستی, فرامرز برای ما عزیز است, عزیزانش را دوست داریم و..."

هیچکس کوتاهی نکرده که این بی صفتی است اگر بگویم کسی برای "تو" و من کم گذاشته است. این صحبتها را هم از باب گله نگفتم که خیلی هایش فقط حرف بود که آدم اینکاره ای نیستم.

از "پدر" و "مادر"م گرفته که همه جوره کنارم هستند تا خواهرانم و شوهرانشان.

از "علیرضا" که هنوز عادت دیدار هفتگیمان را حتی در نبود "تو" حفظ کرده تا "آقای افراشته" و همسر مهربانشان که بی دریغ و بی منت محبت می کنند.

از دوستانت که حق دوستی را بیشتر از آنچه که عرف جامعه است را ادا کردند تا همکارانم در شرکت که خیلی هایشان اصلا "تو" را ندیده اند.

از دوستانی که در این مدت ندیدمشان اما دلی به بزرگی "تو" دارند و گوشه ای از آن مرا جا داده اند تا آنهایی که مرا خوب می فهمند و دردم را از نزدیک لمس کرده اند و و و

اما هر چه میگذرد بیشتر می فهمم که این درد, درد من است. دیگران خیلی زود به زندگی عادیشان برگشتند. به همان روال قبل, به همان زیبایی گذشته, برنامه ریزی می کنند, کار می کنند, خرید می روند برای تعطیلاتشان برنامه می چینند,مسافرت می روند و ...

حتی "داریا" هم نمی فهمد. او بزرگ خواهد شد, درس خواهد خواند, عاشق خواهد شد و همه شیرینی هایی که من و "تو" تجربه کردیم را به تصویر خواهد کشید.

و در این میان فقط من هستم که هنوز به زندگی عادی برنگشته ام و یا بهتر بگویم به نبودت عادت نکرده ام.

نگوئید تلاش کن. نگوئید به خاطر "داریا" باید زندگی کنی. نگوئید "فرامرز" عذاب می کشد که همه اینها را خوب می دانم و ژست خوب زندگی کردن را خیلی خوب دارم. اما با این دل چه کنم که دیگر نه با گریه های شبانه آرام می گیرد نه با خنده های دروغکی. نه با چسباندن عکس های "تو" به دیوار نه با مرور خاطرات. نه با خانه ماندن و نه با مسافرت رفتن.

نمی دانم خدا در برابر این همه سختی چه پاداشی را می خواهد به من بدهد.؟

خدایا! به من بدهکاری. هیچ از تو نمی خواهم. نه خوشی دنیا را نه بهشت آخرت را. می خواهم کنار "فرامرز"م باشم حتی در جهنم.

خدایا! یادت باشد به من و فرزندم بدهکاری به خاطر همه روزهای سختی که پیش رویمان گذاشتی و خواهی گذاشت.

به خاطر همه لحظاتی که صدای شکستن قلبم را شنیدم و خواهم شنید.

به خاطر همه حسادتهایی که به هر زن و شوهر پیر و جوانی می کنم و این عادت با رفتن "فرامرز" در من رنگ گرفته است.

به خاطر در آغوش گرفتن "فرامرز" و جدا کردنش از من و داریا

خدایا! به من بدهکاری یادت باشد...

گاهی فکر می کنم خدا هم اینهمه خودخواه می شود؟!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

دوست داشتیم جمع شویم, در دانشگاه شریف, در سالن جابر, به خاطر "تو", به خاطر همه عرقی که به آنجا داشتی, به خاطر همه شب شعرهایی که با خون دل برگزار کردی و چه با شکوه برگزار می کردی, به خاطر...

چه می گویم؟!! همه این جمع شدن ها به خاطر دل خودمان بود می خواستیم به بهترین شکل ممکن برگزارش کنیم هر چند به قول آقای افراشته واژه جمع شدن بدون "تو" دیگر معنایی ندارد

اما قول می دهیم مراسمی در شان "تو" برپا کنیم, در دانشگاه شریف, در سالن جابر

اما حالا نه...

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

مرا روی صندلی می نشاند. می پرسد :خوبی؟

می گویم: آری

می گوید: دروغگوی خوبی هم که نیستی. می دانم خوب نیستی. فرق کرده ای. آدم گذشته نیستی. دیگر شور و حال قبل را نداری. لبخندهایت با پاک کن از روی لبهایت پاک می شود. بهتر بگویم دیگر نمی خندی. سرت پایین است. اطرافت را نمی بینی. اصلاحرف نمی زنی. باید زندگی کنی. تو فقط زنده ای. فراموشش نکن اما هرآنچه که تو را یاد "او" می اندازد از جلوی چشمانت دور کن.

از روی صندلی بلند می شوم. به حرفهایش فکر می کنم. راستش را بخواهی خیلی ها را نشنیدم. این جملات, آخرین ها بود.

چه می گوید؟ چه چیز را باید از جلوی چشمانم دور کنم؟ مبل و صندلی ها را؟ گبه ها و فرشها را؟ ساعت و تابلو ها را؟ میز تحریر و کتابخانه را؟ کمد و تخت داریا را؟ سفالها و شمع ها را؟...

گیرم همه اینها را عوض کردم. تهران و همه خیابانهایش را چه کنم؟ از طوس و کوچه های تنگش گرفته تا چیذر و قیطریه. از کوچه پس کوچه های طرشت گرفته تا خیابانهای میرداماد. از میدان آزادی گرفته تا تجریش و دربند و درکه. از بلوار فردوس و پونک گرفته تا تهران پارس و نارمک و و و

تهران را هم خراب کنم؟!

اصلا به فرض همه اینها را عوض کردم. "داریا" را چه کنم؟

او که خون "تو" در بدنش است. او که مانند "تو" سرش را به یک طرف بدنش خم می کند, سرش را پایین می اندازد و با چنان سرعتی راه می رود که انگار هزار کار نکرده دارد. او که به قول سهیل همانند "تو" انگشت اشاره اش از کاربردی ترین اعضای بدنش است. اصلا او خود "تو"ست. با "داریا" چه کنم؟

با این حافظه لعنتی چه کنم؟ که تک تک لحظات با "تو" چنان در تارو پودش رخنه کرده که اصلا فراموش کردنش غیر ممکن است. با این دل چه کنم که هیچ چیز دیگری در آن جا نمی شود. دیگر در قفسه سینه ام هم جا نمی گیرد به قول منزوی

"عشق جایش تنگ است"

چه چیز را باید دور بریزم؟ عقل ناقصم را یا دل شکسته ام را؟!

نمی داند من دیوانه ام. نمی داند من هنوز ساعت 6 بعدازظهر چشم براهم. نمی داند من هنوز در شلوغی خیابانها به دنبال "تو" می گردم. نمی داند من هنوز پشت ویترین ها دنبال بهترینها برای "تو" هستم. نمی داند من هنوز مسواک و برس چهل تکه ات را که اعتقاد داشتی مثل آن را اصلا پیدا نمی کنی نگاه داشته ام. نمی داند من هر شب لباسهایت را بو می کشم. نمی داند من هنوز ادکلونهایت را روی میز قطار کرده ام که شاید روزی بیایی و نیاز داشته باشی. نمی داند من هنوز به پولهای کیف جیبی ات دست نزده ام...

نمی داند که من هنوز منتظر پایان این کابوسم...

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak