بوی گل مریم

عادت داشت که برای خرید هر چیزی تمام تهران را زیرورو کند و بهترین را انتخاب کند و وقتی آن مغازه مورد نظرش را می یافت, می شد مشتری پر و پا قرص آنجا. این وسواسش به خاطر قیمت مناسب نبود که پول آخرین چیز مهم در زندگی اش بود.

یادم می آید اولین بار که برای خرید کت و شلوار با هم بیرون رفتیم تقریبا همه جا را گشتیم اما دلش به خرید راضی نمی شد تا اینکه با معرفی یکی از دوستانش سراغ "لاوان" رفتیم. "لاوان" مغازه ایست در خیابان قائم مقام فراهانی که کارش فروش لباس مردانه مخصوصا کت و شلوار است. صاحب این مغازه از آن پیرمردهای خوش فکر و تحصیلکرده است که از نوع پوشش و شیوه لباس پوشیدن زیاد می داند. در پشت مغازه اش یک کارگاه خیاطی دارد که پارچه های منتخبش را به دست استادکاران خیاط می دهد و حاصلش کت و شلوارهای بسیار شیک و زیبا است. اهل تبلیغ و تخفیف و این حرفها هم نیست آنقدر به کیفیت اجناسش مطمئن است که می داند هر که یکبار خرید کند مشتری اش می شود. تعداد مشتری هایش هم زیاد نیست اما همیشگی اند.

با اولین خرید, "فرامرز" هم شد مشتری دائمی این مغازه. جدا از خریدهای فراوان "فرامرز" از این مغازه, بحث های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ... یک باب دوستی بین "آقای برمکی" (صاحب لاوان) و "فرامرز" باز کرد و باعث شد این رابطه به رابطه ای فراتر از آنچه معمول و مرسوم است تبدیل شود.

چند وقت پیش برای خرید لباس برای "داریا" به سنایی رفتم از یکی از کوچه ها وارد قائم مقام شدم از در مغازه که رد شدم "آقای برمکی" بیرون دوید و تسلیت گفت. کمی با هم صحبت کردیم موقع خداحافظی نه او توانست حرفی بزند و نه من, هر دو با چشمانی پر و بغض و با اشاره از یکدیگر جدا شدیم.

هفتم دی ماه 87, درست 7 ماه قبل از فوتش و درست 20 روز قبل از بستری اش کت و شلوار جدیدش را خرید! آن را فقط یکبار پوشید!

مغازه های زیادی در این شهر یکی از بهترین مشتریهایشان را از دست داده اند!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

چالوس - پاییز 83

چُس قندی فرامرز و من

انگار خدا هم به گریه های شبانه من عادت کرده است!, اما آن شب التماسش کردم که بار دیگر آغوشت را برای لحظه ای به من بسپارد و

تو آمدی

در همان فردوس غبارآلود 17-18 سال پیش, همان کوچه زیبای ابن سینا که به قول خودت بوی عشقمان تمام کوچه را برداشته بود, همان پلاک 59, همان خانه قدیمی و تو, مثل همیشه شیک و اتوکشیده, با موهای بلندت و عینک همان موقع ات, اما این بار دیگر ترس از نگاههای دیگران را نداشتم, بی پروا خودم را در آغوشت رها کردم و بوسیدمت و بوسیدمت و بوسیدمت.

یادم بود که این همان لحظه نابی است که از خدا خواسته بودم و باید قدرش را بدانم و تو با همان زبان زیبای خودت حال "داریا" مان را پرسیدی:

"چُس قندی من چطور است؟"

اما حال مرا نپرسیدی, می دانستی دروغ می گویم و به قول خودت هیچگاه دروغگوی قهاری نبوده ام.

اما حالا زندگی ام پر از دروغ است:

دروغکی می خندم, دروغکی شادم, دروغکی خوشحالم, دروغکی زنده ام, دروغکی زندگی می کنم... و بگذار اعتراف کنم که گاهی دروغکی خدا را شکر می کنم

باز هم بگویم؟, می بینی چه همه دروغ!!

و نفهمیدم کی رفتی, بی سروصدا و بدون خداحافظی...

با خدا حرف بزن, سفارش من را به خدا بکن, بگو ملیحه ات را ناز پرورده بار آوردی, بگو نگذاشتی آب توی دل ملیحه ات تکان بخورد, بگو ملیحه ات به تنهایی بی عرضه است, بگو ملیحه ات تک و تنها طاقت اینهمه سختی را ندارد, بگو این امتحان برایش زیاد است, بگو این امتحان برای انسانهای بزرگ است نه ملیحه کوچک تو, بگو ملیحه ات...

بگو ویزای مرا زودتر صادر کند, خواهش می کنم بگو...

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

می دانم اگر فرامرز بود حتما برایش می نوشت همانگونه که همیشه می نوشت

این شعر فرامرز که سال 85 گفته به حجت عزیز تقدیم می کنم:

 

... در کارگاه قالی بافی این مملکت

       - بر عکس سفارش شما -

همه جا را سبز بافته اند

روی سبزها, گل ها, شکوفه ها...

یادت باشد قناری ها خواهند خواند

       حتی اگر شما نخواهید.

                   طبیعت کار خودش را خواهد کرد

                                  با ‹‹صدام›› یا بی ‹‹صدام››!

یادت باشد

عروسک کوکی خوشبخت!

‹‹بن لادن›› قادر نیست شکوفه زدن گل ها را ترور کند

                                 یا بوی اطلسی ها را

بهار به این باغچه خواهد آمد.

ما به امید زنده ایم.

به این امید که تو آن روز هم خوشبخت باشی!

و بین تمام آرزوهای رنگینت بچرخی

این بار با اراده خودت

نه با اراده کسی که کوکت کرده است!!

باور کن بهار آمدنی است

... بهار آمده است

‹‹یُسر›› در عین ‹‹عُسر›› اتفاق افتاده است

...

باور کن!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

اول از همه بگویم این خاطره بیشتر شنیدنی است تا خواندنی و آن هم با لهجه غلیظ فردوسی. از این رو از غیربومی ها که ممکن است متوجه نشوند عذر می خواهم!

در سالهای دور, در فردوس دوتا حمام عمومی بود (البته شاید هنوز هم باشد و من از آن بی خبرم) یکی از این حمام ها به "حمام بهار" معروف بود که هم حمام های خصوصی داشت و هم حمام عمومی, به نسبت آن زمان هم, شیک و تر و تمیز بود ولی از محله ما دور بود اما حمام دیگری در نزدیکی محله ما بود که فقط حمام های خصوصی داشت و به "حمام نمره" معروف بود. گردانندگان این حمام ( که فکر کنم صاحب اصلی اش هم بودند) زن و شوهر محترمی بودند. زن این خانواده پشت دخل قسمت خانمها می نشست و وظیفه اش دریافت پول و کنترل ورود و خروج مراجعه کنندگان بود. تصویری که از این خانم در ذهن من باقی مانده یک زن تپل با صورتی گندمی و چشمانی سبز (واقعا سبز ِ سبز) با یک چادر رنگی است. فکر کنم آقای خانه هم سمت آقایان می نشست اما مطمئن نیستم. به هر حال این آقا همان "مُلالی" مشهور داستان ماست که اتفاقا روابط بسیار عاشقانه ای هم بین او و زنش حاکم است.

توضیح: "مُلالی" همان "مُلاعلی" است در زبان فردوسی (با تشدید روی لام بخوانید)

"فرامرز" از این زن و شوهر داستانهایی نقل می کرد . راست و دورغش با خداست. شاید اصل مطلب درست باشد و کمی شاخ و برگ داده باشند. شاید هم از بیخ دروغ باشد نمی دانم.

داستان اول:

تعریف می کرد که در زمان جنگ "مُلالی" باید به جبهه می رفته حالا یا داوطلبانه و یا به اجبار نمی دانم. بعدازظهر که به خانه می آید به خانواده اش خبر را اعلام می کند. همسرش به خاطر حضور فرزندانش نمی تواند ابراز احساسات کند و منتظر فرصتی می شود تا با "مُلالی" خلوتی داشته باشد.

شب که این فرصت جور می شود رو به "مُلالی" می کند و می گوید:

"مُلالی! مَ برَ وَر جنگ؟" (مُلاعلی! می خواهید به جنگ بروید؟)

"مُلالی" هم ذوق زده از اینکه بالاخره همسرش می خواهد ابراز احساسات کند می گوید:

"هُم زن, باید برُم" ( آره زن, باید بروم)

زن: "خُب برَ" (خب بروید)

هر وقت به قول "فرامرز" "به احساسات کسی ریده می شد" فرامرز می گفت:

"مُلالی! مَ برَ وَر جنگ؟"

"خُب برَ"

داستان دوم:

ظاهرا "مُلالی" تازه ماشین خریده بوده و زیاد دست فرمان خوبی هم نداشته. از همسرش خواهش می کند که پایین برود و او را در دنده عقب کمک کند به او می گوید:

"حواست باشد توی جوی آب نیافتم"

زن هم عقب ماشین می ایستد و می گوید:

"بیایَ, بیایَ, بیایَ خُب هُ جو تَفتی" (بیا, بیا, بیا خب افتادی توی جو )

"فرامرز" هم همیشه پشت ماشین می ایستاد و مرا به شیوه زن "مُلالی" فرمان می داد.

بعد از تعریف کردن هر کدام از این خاطره ها یک دست محکم می زد و از ته دل قهقهه اش را سر می داد.

کاش بودی

کاش...

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

آستارا

٣- [از مجموعه این همه سال خاطره و خطر و عشق یک "فصل - خاطره" دیگر هم می نویسم و تمام./ خاطره ای گذرنده از روی 3 فصل اخیر پاییز و زمستان 76 و بهار 77

امیدوارم به خاطر سرعت گذشتن از روی پدیده ها و جزئیات این 9 ماه حساس در حق این سه فصل زیبا, سه فصل بزرگ, سه فصل پردرد, پر دردسر اما فراموش نشدنی ظلمی نکرده باشم....]

شاید برای هر کسی حتی اگر بگویم ,که به تقطیع تقریبا هم گفته ام, که چگونه معجزه 3 اردیبهشت ماه 1377 و رضایت کامل پدر و مادر من به شکل گرفتن مرحله جدیدی از داستان من و تو, رضایت پدر و مادر من به "زندگی من و تو", به وقوع پیوست و از چه روزهای سختی گذشت همه حتی تو نکوهشم کنید که شاید خوب و متناسب با شان پدر و مادری, با پدر و مادرم برخورد نکرده ام.

و همه حتی پدر و مادرم - اگر بشنوند - نکوهشم کنند که شاید خوب و متناسب با 6 سال دلدادگی و عشق, با تو, با ملیحه عزیزم در این چند ماهه خوب برخورد نکرده ام.

اما حقیقت به "اعتراف خاطره ای" دیگر برمی گردد.

[اعتراف کردن آن هم پیش تو کارسختی نیست. من سابقه اعتراف کردن پیش آدمهایی که چندان مهربان نبوده اند, اصلا نامهربان بوده اند و دستهایشان آماده سیلی زدن بوده است, را هم دارم. پس مطمئنا اعتراف کردن پیش تو که مهربان تر از تو سراغ ندارم یا کم سراغ دارم نباید کار سخت و شاقی باشد.]

شاید ابهام حذف ترم گذشته من برای تو هم مثل سایرین هنوز باقی مانده باشد.

شاید برخی از روحیات و ظواهر رفتاری آن روزهای من که بسیار شبیه آدمهای دیوانه, شکست خورده, معتاد و بدبخت شده بود و مهمتر از همه آن که به آن یکبارگی اتفاق افتاد را آن حجم تغییر و آن یکبارگی اش هنوز هم برای تو و مطمئنا برای خیلی از دیگران جای ابهام داشته باشد.

اما در زندگی آدمها و در دنیای روح و روان آدمها [هر چند دوره کرگدنی را طی کرده باشند, هر چند پوست کلفت باشند] یک جاهایی هست که اصطلاحا می گویند "فلانی بُرید"!! "صفحه کلاج صاف کرد"!! "میل لنگ شکست"!!

توی کامپیوتر اصطلاح عمیقی هست که به این حالت نزدیک تر و شبیه تر است می گویند "کامپیوتر شات دان شد."

من 15 آبان 1376 شات دان شدم. [شب بعد از بازگشت از اصفهان] و در کمایی (به شدت سودمند برای این عشق و به شدت پرضربه برای چیزهایی که در برابر این آقازاده اصلا مهم نیستند مثل درس, کار و ...) فرو رفتم.

[علت این شات دان شدن را هم بارها شاید برایت گفته ام و اگر نگفته ام خواهم گفت اما حقیقتش از نوشتنش معذورم چون از آن چیزهایی است که گفتنی است نه نوشتنی و ساعتی و گوش مفتی می طلبد... و نوشته اش به خوبی گفته اش درنمی آید]

بخشی از طراحی, مدل سازی, تحلیل دوباره, طراحی تغییرات, پیاده سازی و حتی بخش عمده ای از تست سیستم عشق مشترکمان را که با++ visual love تحت windows طبقه دوم منزل قدیم سرکار آقا(!) در پلاک 51 فردوس نوشته شده بود. در این دورهُ کمای سودمند انجام شده است...!!

انگار این عشق در تمام سابقه قبلی خود تنها مرحله تجزیه و تحلیل نیازها را طی کرده بود و دو نفر در میانه میدان فقط همدیگر را, فکر همدیگر را, عمق دوست داشتن, حجم آتش های که از دو توپخانه خانواده هایشان که مخالف بودند و بر سرشان ریخته شده بود و خسارت وارده ... و و ... را برای همدیگر می گفتند و مدام سوته دلان که چرا به وقوع نمی پیوندد.

در حالی که یک "نرم افزار" قبل از "اجرا" حتما باید مراحلی را طی کند که تجزیه و تحلیل نیازها یکی از آن هاست:

1- مهندسی سیستم

2- تجزیه و تحلیل نیازها

3- طراحی و مدل سازی

4- تجزیه و تحلیل مجدد و بازگشت به عقب

5- طراحی تغییرات

6- پیاده سازی

7- تست

8- نگهداری...! (که معمولا همزمان با اجرا انجام می شود...!)

و ما تا آن روز هنوز 1 و 2 و بخش بسیار کوچکی از 3 را شروع کرده بودیم و هی هر از چند گاهی گریزی به اجرا که بخش همزمان با شماره 8 است زده و شکست حورده بوریم و طبیعی بود...! متاسفانه طبیعی بود...!

چرا که با تمام احترامی که من به 6 سال قبلی این عشق می گذارم که 27 مهرماه 1376, 6 سالگی اش را جشن گرفته بودیم ( آن هم در قهر...!!) اما واقعا باید به این قضیه مهم در مهندسی نرم افزار اعتراف کنم و اعتراف کنیم که:

درست است که ما به پیاده سازی این سیستم مطمئن بودیم و پیش خودمان به عنوان تیم دو نفره ای (که همه کارهای تحلیل, طراحی و پیاده سازی و ... با خودمان بود) هیچ ابهامی در عشق موجود نبوده و نیست اما این ها برای فاطی تُنبون نمی شد چون برنامه را ننوشته بودیم و به مشتری نرم افزار یا به عمده مشتری های نرم افزار حرف نمی شود تحویل داد او را باید پشت کامپیوتر نشاند کار را به صورت کلی برایش شرح داد فایل EXE را برایش مشخص کرد و گفت از روی محیط DOS رویش که ENTER بزنی تمام... و از ؟ (نمی توانم بخوانم) تحویل گرفت و خداحافظ تا برنامه بعد.

این لُپ کلام:

"ما برنامه را به یک زبان برنامه نویسی شناخته و همه کس فهم ننوشته بودیم"!

و یا اگر نوشته بودیم در مراحل طراحی و تجزیه و تحلیل مجدد و یا بخش تست آنقدر وقت و دقت کافی به کار نبرده بودیم که برنامه از قوت کافی برخوردار باشد

شاهد:

این که بعد از 6 سال عشق, تَقی به توقی می خورد از هم قهر می کردیم!

         بعد از 6 سال عشق, همدیگر را آنقدر کم می دیدیم که برای آدمهایی که ما را و عشق ما را می شناختند خنده دار بود!

         بعد از 6 سال عشق, در بازه سالهای 75 و 76 (تا آن روز) ما, ما که هر هفته برای هم نامه می نوشتیم, جمعا 6 نامه هم رد و بدل نکرده بودیم

این ها همه اش به خاطر این نیست که عاشق نبودیم. طراحی فیزیکی سیستم اشکالات اساسی داشت که باید حل می شد و چون از زمان تحویل پروژه عقب افتاده بودیم یا فکر می کردیم عقب افتاده ایم فشار به تیم دو نفره مان در بازه ماههای آذر, بهمن, اسفند 76 و فروردین 77 آنقدر زیاد شد که هر کدامشان باید جورِ یک سال یا سالهایی از این رابطه را که با تنبلی یا عدم تمرکز فکری تیم خوب پیش نرفته بودند بر عهده می گرفتند و این فشار بود که خودش را در گره های خاصی به نمایش گذاشت:

- در صحبت حساس 15 آبان 76 در اصفهان

- در آن نامه 42 صفحه ای مشهور و صحبت های بعدیش در تهران برف زده, تهران سرد و سخت!

- و تتمه اش در نامه بعد از عید من

و در تمام روحیه متزلزل, چشم های پُر اشک و همیشه نم آلود, معده و روده بهم ریخته و عدم داشتن نظام فکری و ارتباطی منسجم و .... من و احتمالا ناراحتی ها و نگرانی های تو که مهربانانه نگران وضعیت و حالت این عشق و نگران من بوده ای.

این فشار بود که باید در تمام این ها اعمال می شد تا بشود روز 6 اردیبهشت (و با تاخیری نه به خاطر ما که به خاطر تقویم! در 13 تیر ماه 77) راحت برویم پشت دستگاه فایل:

BE - HAR - GHAIMATI - MA - BAYAB - NAMZAD - SHAVIM.EXE

را اجرا کنیم و رضایت خانواده ها که در تمام آن 6 سال و حتی تا یک ماه مانده به آن روز زیبا (البته از نظر تو و به شهادت این دفتر!) غیر ممکن و یا ممکنی سخت و باورنکردنی به نظر می رسید. در زمانی نه چندان زیاد و مدت دار روی صفحه مونیتور مشاهده کنیم...

[واقعا به همین سادگی بود که این جملات این جملات لامصب می گویند

نه نه این جملات لامصب نمی توانند بفهمند و نمی توانند و تحمل ندارند بگویند من, تو, ما در این وسط چقدر آب شدیم, چقدر ضربه خوردیم, چقدر مایوس و دل خسته هی رفتم توی سرمای زیر صفر, در زیر باران و برف, توی امامزاده هاشم, پارک دوستان, وسط اتوبان شیخ فضل الله, روی سنگ های سرد, خدا را فریاد زدم, به زمین و زمان فحش دادم, گریه کردم, سوختم, سوختم

حالا بگویم, بگویم به همین سادگی بود که این جملات لامصب نوشته اند...

باشد...!

باشد...! به همین سادگی بود که این جملات لامصب می گویند

چاره ای هم جز این نیست...! که به این جملات قانع باشم...!

و غصه های تو خود کتابی است با شرمندگی من از محبت هایت صفحه صفحه عجین و من امیدوارم بتوانم روزی جبران کنم....]

و صداقت و همدلی این تیم که ما بودیم با چاشنی اندکی مدیریت تلخ و عذاب آوری (که یک روز, نه این مجال که زیاد پرحرفی کرده ام, لزوم آن را هم ثابت خواهم کرد یا شاید هم واضح است ثابت شده) باعث شد:

من و ملیحه عزیزم در 6 اردیبهشت ماه 1377 بهترین روز زندگی من, زندگی ملیحه و حالا زندگی ما, تا پرواز  فاصله ای نداشته باشیم و در 13 تیر ماه 1377 در جلسه ای به انس و صفایمان و سادگی دلهایمان و بی غل و غش و آن قدر کوچک و محدود که اگر جز این بود باید تعجب می کردیم! رسما و عرفا با هم نامزد شدیم.

و عصر روی 6 سال و نیم خاطره ریتم خاطره تلخ و زیبا که حالا همه اش زیبا شده بودند نور شده بود, خوب شده بود, بال بگشاییم و هنوز هم که 15, 16 روز از آن واقعه باور نکردنی گذشته است نتوانیم ادعا کنیم که به تمام باورش کرده ایم

در پایان با این امید که بتوانم (غلط) خوشبختت کنم و این آخرین فعلی باشد که مفرد به کار می برم و بتوانیم با همدیگر خوشبخت شویم (درست)

شرمنده پرحرفی ام و این همه کاغذ که سیاه کردم

آنکه همیشه شرمنده محبتهای تو و عشق پایدار هفت ساله مان است

فرامرز

بعد از بازنویسی ساعت حدود 1:5 بعدازظهر روز دوشنبه 29/4/77

دلم برایت تنگ می شود و نمی دانم چه کنم؟!

اما تو فقط برایم دعا کن و قول بده که بی تابی و ناراحتی نکنی

قوی و سربلند باشی

پی نوشت: برایم دعا کنید حالم بهتر شود. به قول لیلا عزیز وقتی عزیزی می رود در قلبت سوراخی ایجاد می شود ولی وقتی همه کست می رود این سوراخ تمام قلبت را می گیرد و نفس کشیدن برایت هر روز سخت تر می شود

برایم خیلی دعا کنید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

آستارا - فکر کنم تابستان 82

٢- خاطره اولین روزی که بعد از سه چهار سال - که یک گوشه از ذهن من را به خودت اختصاص داده بودی - به من یادآور شدی, اعتراف می کنم که در آخرین صحبتم با تو دروغ گفتم یا اشتباه کلامی کردم که گفتم قبل از آن روز هیچ به تو فکر نمی کردم. بهتر است می گفتم یک دو سه سالی اصلا فکر نمی کردم چرا که اگر فکر می کردم یا لحظات محدودی که فکر می کردم (حالا که خوب به خاطر می آورم) تنها به تو, به تو فکر می کردم با آن تصویر ثابت همیشگی که هنوز هم بعضی وقتها به ذهنم, به خوابم, به همه چیزم هجوم می آورد:

دختر بچه ای 9 ساله با چادر سفید گلدار و لپ هایی گل انداخته و چشمهایی درشت در لحظه ای که دارد با دندان لب پایینش را که نیم خنده ای روی آن ریخته را گاز می گیرد. به نشانه شرمندگی از لبخندی که به رویم زده است

خاطره آن روز هم زیباست و هم فراموش نشدنی (و هم آغاز سال هجری من آغاز هجرت من!) روزی که بعد از سالها ندیدنت به من یادآوری شدی و من گم شده خودم را در چهره صمیمی و خندانت دیدم, خندانی که سریع و (برنامه ریزی شده!) از خندان بودنش پشیمان می شود ولی این پشیمانی, این دندان گزیدن لب پایین هم زیباست [اصلا زیباترین تصویر تو برای من همین دندان گزیدن لب پایین است - با معنی شرمندگی, تذکر, دوست داشتن, دقت به اطراف و اطرافیان, نکند بفهمند و ... که همه و همه معنی های مختلف این حرکت زیبای صورت تو در تمام این سالها بوده است -]

من خون به صورتم دوید. یکباره مثل معجزه ای تغییرهای هنگفتی از آن ظهر قشنگ 19 فروردین 1370 در من حلول کرد که همه آن را دیدند جز پدرم, جز مادرم, جز برادرهایم, جز خواهرم...!

شاید هم دیدند اما ساده گرفتند اما خودشان را به کوچه علی چپ زدند...!

( این ظالمانه است, نیست؟!)

این روز در عمیق ترین و خصوصی ترین سطح خاطرات من نیز جایی که هیچکس نیست حتی تو در این عمیق ترین و خصوصی ترین سطح نیز جای عجیبی برای خودش باز کرده است

فرامرز خرخوان, فرامرز مایوس, فرامرز "زرد و سیاه"

فرامرز عاشق, فرامرز پرامید, فرامرز " آبی و قرمز"

فرامرز "آزادی"

        "آزادی" از قید حسادت ها و نمره ها و چرندیات بی ارزش!

فرامرز "شاعر", فرامرز "دست به قلم", فرامرز "خوش برخورد"!

فرامرزی که تازه حالا طعم شیرین موفقیت را بی دغدغه می چشید و به پیش می رفت و تازه وقت هم اضافه می آورد و چقدر کارهای عجیب و غریب می کرد که دیگران نامش را افتخار می نامیدند و به آنها فخر می فروختند...!

آن روز چیزی درون من سُک زد, چیزی شبیه "دوستش دارم", "دوست دارمش" یا "دوستم دارد" یا "دوست داردم" فرقی نمی کند. هر چه بود از آن روز چیزی درونِ من, شریانهای من سُک می زند که هر چند انکار خانه و امکاناتش برای خواندن و خوب خواندن, انکار آن چه که به نام استعداد در من ودیعه بوده و هست را نمی کنم اما این سُک زدن رگهایم, این "دوستت دارم" منتشر شده, این "عشق", این حرارت طبیعی و زیبا. این حس "مرد شدن", "مردانگی" نقش اساسیی در افتخاراتی داشته است که علیرغم میل خودم, در کاغذهای کادویی شیک پیچیده شده و فخرش به مردم فروخته شده است!!

**- قابل توجه آنانیکه به خاطر این مجموعه چیزهای ناچیز به برادرشان پیش مردم, پیش خواهر شوهرها و جاری ها, پیش در و همسایه چیده داشته اند و حالا فکر می کنند به تمام آن چیده ها ریده شده است!! -

این "چیدگی ها" از آنِ همه است و سهم عمده اش از عشق بین "من و ملیحه"...!

پس نقض غرض است اگر بخواهیم منبع اثر را حذف کنیم و به اثر فخر بفروشیم!

***

ادامه دارد...

توضیح: برای آنها که نمی دانند خانواده های من و فرامرز به مدت 30 سال همسایه روبرو بودند و با هم رفت و آمد داشتند!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

26 اسفند 79 - دعوتی دایی پدر فرامرز به مناسبت ازدواج من و فرامرز - رستورانی در پارک کوهسنگی مشهد

در پست سالنامه 77 برایتان نوشتم که فرامرز برایم از 7 سال دوستی مان نوشت حالا آن را همانگونه که نوشته بود اینجا می آورم

بخوانید:

اسفراین - منزل باجناق عزیزم جناب آقای مهندس ناصری صبح دوشنبه 29/4/77 ساعت 7:15 شروع شد.

فرامرز

"به نام خدا"

- به سفارش همسر عزیزتر از جانم: سرکار خانم "ملیحه محمدیان":-

آن روزها خیالات خاکی اردیبهشت. وهم بلند و خاک آلود. وهم قشنگ و قانع کننده آن روزها. روزی که من به پیروزی. به رسیدن به تو. به خوشبختی سلام دادم.

انگار دقیقه به دقیقه آن سه سال و اندی که با خانه. با خدا. با قوم. با دوست. با آشنا بر سر تو بر سر رسیدن به تو جروبحث کردم. یادم مانده است.

از "علی باصری باغسیا" برادرم. دوست عزیز و فراموش نشدنی ام تا "مهوش خانم اشراقی" دختر دایی پدرم که مثل یک "عمه". یک "مادر" در حقم مهربانی بی دریغ کردند

از خانم "رها بهروز" تا "مهدی قاسمیان" و بچه های "کانون شعر و ادب" و نشریه "نقطه سر خط" تا بچه های پاک دل و خوش برخورد فردوس در خوابگاه (که به تو "خاله نهضت" می گفتند!)

از "خانم آقای حجازی طبس" تا "ثریا خانم". خانم آقای دکتر انوری و "طلا" دخترشان. از آقای "حسن خان قرایی" تا "پریا صفری نژاد". "آتوسا علیوندی". "شهریار مطلوب". "الهام سرابی". "رضا دانش زاده". "روزبه جلیلی". بچه های باند تئاترشهر و گروه کر فرهنگسرای "خاوران"

تا بچه های برنامه "روایت فتح"! نماینده ولی فقیه دانشگاه صنعتی شریف!! اعضای شورای مرکزی انجمن شریف!!! حتی بچه های بسیج که مرا "سید"! صدا می کردند!!!!

تا رئیس دانشگاه. استادها. عمده استادها. استاد تمرین ها. همه استاد تمرین ها و آنهایی که نشد حقیقی و حقوقی از آن ها نامی اینجا ببرم چیزی قریب به 3000 گوش مفت که گاه و بی گاه. کوتاه و بلند گوششان را به درد دلهایم که (البته برایشان شیرین بود) می سپردند و آرامم می کردند و در حد و اندازه خود اگر کمکی از دستشان برمیآمد مضایقه نمی کردند

از این سو تا آن سوی این آدمها. طیف بزرگی است با تنوع ها و رنگ های مختلف و تفکرهای گونه گون و برخوردهای متفاوت

این طیف. طیف 3. 4 ساله که جا به جا با شادی هایم شادی کردند و با غمهایم غصه خوردند با پیروزی هایم خوشحال شدند و با سرخوردگی هایم سرخورده و گاه بیشتر از خود من مدافع تو می شدند!!!

...انگار این پروسه خانوادگی محدود حال از میان تمام اجتماع نه چندان کوچک این آدمها به صلح به ثبات نزدیک می شود

***

و این چند ساله پر از یاد و خاطره هایی که برخی وقتها اشک توی چشمهایم جمع می کند و از من گله نکنید که تو یک مردی و چگونه اینقدر . این قدر می گریی؟!

من به اندازه سن و سالم زجر نکشیده ام خیلی بیشتر! خیلی بیشتر و با تمام این ها خدایا شاکرت هستم شاکرت هستم شاکرت هستم چرا که لحظات فراموش نشدنی. لحظات اوج و همسری که به این سادگی ها نصیب هر کسی نمی شود با یک دنیا خوبی و صداقت و پاکی... این ها نیز در حد سن و سالم و تلاشم نیست و خیلی بیشتر از آنهاست و ناشکری است اگر کنار آن زجرها یادی از خوبی ها و فرازها هم نکنم:

یاد و خاطره هایی که دور و نزدیک اما امروز در نزدیک ترین حالت ممکن این جا در رختخواب یا ساعتی بعد سر سفره صبحانه با "مرضی" خانم و "راضی" خانم یا با من و تو در پارک کنارم نشسته اند و هی نق می زنند که ما را بنویس...! ما را...! ما را...!

خاطراتی که فهرستش هم چندین صفحه می شود باید مرا ببخشند

این دختربچه زیبارو دفترچه خاطراتش را به من داده تا یک روزش را پر کنم نه تمام سال را. سالنامه را...! :

1- اما خاطره اولین روزی که تهران آمدی و از مسافتی نه چندان دور. دیگر ندیدمت. تعادل نداشتم. یادت باشد دست به میله ها (نرده های آن خانه خاطره انگیز در مجموعه رویاهای من. ابتدای بن بست باغ کاج) گرفته بودم و سلانه سلانه جلو می آمدم. همه جای بدنم خشک شده بود. حالا 4 سال از آن روزها می گذرد. تو و "لیلا" هم اتاقی سابقت آمده بودید تهران دیدنم...!

(خدایا به پاکی این عشق که فقط تو [چون می دانی و علام الغیوبی] کمترین شک را به آن می کنی قسمت می دهم نگهدار ما باش همیشه و همه جا کنار هم دیگر...)

یادت باشد آن روز 3 سال و چند روز از عشقمان می گذشت آن هم عشقی پررنگ و پرملات و ما هنوز همدیگر را به صحبت کردن ندیده بودیم. به هر کس می گفتم می خندید...!

چه روزی بود آن روز خاطره انگیز 13 رجب بود روز تولد حضرت علی"ع" بود. عید بود و تهران زیباتر از همیشه تاریخش

پسرک آمد و گفت دم کوچه دو خانم مدتی است منتظر شما هستند او را کشیدم تو. یعنی تعارف کردم تو. به زور برای چای و صبحانه[ای که آماده نبود!!] می بوسیدمش. می بوسیدمش خنده اش گرفته بود. دیوانه شده بودم.

دستم به هر چه می خورد می افتاد. پارچ آب. جالباسی. برس و ...

دستپاچه شده بودم. خنده دار شده بودم

***

ادامه دارد...

پی نوشت: فردی با عنوان "از دوستان دکتر دربانیان" در وبلاگ علیرضا به دفاع از ایشان پرداخته است بخوانید جالب است

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

مانی. فرامرز و مرتضی - دفتر سبلان پارچه در خیابان وزرا - سال 84

(این دفترش را فرامرز خیلی دوست داشت)

این عکس را مرتضی عزیز از داریا گرفت.درست کرده و برایم فرستاده است زیرش هم نوشته:

موسسه آموزش خلبانی داریا توسط کاپیتان داریا

 

١- امروز درست 94 روز شد

   از پشت پا زدن به همه چیز و رفتن به دنیای ابدی

  به جایی که دیده بودی و دوست داشتی یکبار دیگر تجربه کنی

  منتظرم بمان برای تشکیل یک زندگی جاویدان

  دوستت دارم

2- پنجشنبه رفتم منزل مرتضی و هدی عزیز

   سعی کردم هدیه خوبی ببرم ولی مطمئنم اگر بودی هدیه شان زیباتر بود

   خوب بود

  مرتضی و هدی عزیز از پذیرایی گرمتان ممنون

3- مسئله ما و دکتر دربانیان دارد جالب می شود. چند نفر اسم این جناب دکتر را سرچ کرده و به وبلاگ من رسیده اند و برایم پیغام خصوصی گذاشته اند که از دکتر دربانیان بگویم شرح ماجرای بیماری فرامرز را یکبار کامل خواهم نوشت ولی خلاصه بگویم:

" برای ایشان آنقدر که زیبایی اندام مهم است زیبایی اخلاق اصلا در وجودشان رنگی ندارد "

تشخیص غلط و پافشاری بر این تشخیص و عدم همفکری با سایر همکارانشان به دلیل خودخواهی و غرور. زمان را آنقدر کشت که فرامرز علاوه بر اینکه شش ماه زجر کشید بر اثر یک عفونت ادراری ساده از پا درآمد.

پی نوشت١: یادم می آید وقتی فرامرز از بیمارستان به قول آقای افراشته "بی مهرِ مهر" به "جم" منتقل شد و روند بهبودی را طی می کرد کاوه عزیز رو به من کرد و گفت:"تو رسالت بزرگی داری و اینکه اجازه ندهی انسان دیگری به دست این آقای دکتر بیافتد و ناکار شود. " قرار بود دکتر قدیمی مقاله ای بنویسد و در روزنامه چاپ شود که با فوت فرامرز ایشان هم ترجیح دادند سکوت اختیار کنند.

ولی وبلاگ کوچک من کار خودش را خواهد کرد.

پی نوشت2: علیرضای عزیز هم اینجا از دکتر "کریم دربانیان فوق تخصص جراحی کلون و رکتوم" نوشته است.

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

این عکس را مهدی قاسمیان از فرامرز گرفته فکر کنم عید ٧٩ بود که ما میهمان خانواده مهربان مهدی در امیر کلا بودیم

داریا - بهار 88

اول از همه از بابت این مطلب که می گذارم عذر خواهی کنم

فرامرز تکیه کلامهای خاصی داشت ( که البته تقریبا همه شان قابل بیان کردن اینجا نیستند!! ) اما این یکی که می خواهم بگذارم خیلی دوست دارم

به "داریا" می گفت:"چُس قندی دهن سرویس کن" ( خیلی خیلی از همه عذر می خواهم )

اگه توی جمع می گفت و یکی با تعجب بهش نگاه می کرد می گفت :"منظورم جوز قند!!! بابا بود"

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

کندوان - تابستان 86

همه دورتادور نشسته ایم. حرفی رد و بدل نمی شود. توجه جمع به طرز چندش آوری به سمت "داریا" است او هم بی توجه به اطرافش مشغول بازی کردن است. ناگهان مانند همیشه که گیر سه پیچ به یک کلمه می دهد و تن صدایش را بالا و پایین می برد و هی تکرارش می کند می گوید:"بابا...بابا....بابابا....بابا..."

....کنارم نشسته است با نگاهی ترحم آمیز و صدایی که من بشنوم می گوید:" الهی قربونت برم که تو بابا نداری..."

دلم می خواهد فریاد بزنم و تمام داشته هایمان را با نداشته هایش - که هنوز هم آرزوی خیلی هایش به دلش مانده - مقایسه کنم و بگویم آنکه باید بر او ترحم کرد ما نیستیم

می خواهم بگویم که:

"داریا" پدر و مادری عاشق دارد و تجربه 18 سال زندگی عاشقانه ( که همچنان هم این زندگی نه به شکل قبلش ولی به شیوه ای دیگر هست و ادامه دارد ) که اگر هزاران سال گوشش را به من بسپارد باز هم حرف برای گفتن دارم. چیزی که در خیلی از زندگی های دوروبرم کم می بینم یا اصلا نمی بینم.

"داریا" پدری دارد که آنطور که دوست داشت زندگی کرد نه آنگونه که بایدها و نبایدهای دست و پاگیر سنت. جامعه. خانواده و ... به او دیکته می کرد.

"داریا" پدری دارد که آنقدر جسارت داشت که قضاوتهایش را از آدمها رودرویشان بگوید و پایش هم بایستد نه مانند آنهایی که به جبر خانواده و رفتارهایی که از بچگی به آنها تعلیم داده شده برای مردم تا کمر خم شوند و هنوز کمرشان از این تعظیم بلند نشده زبانشان به بدگفتن باز شود

"داریا" پدری دارد که عذرخواهی و دلجویی راحت ترین کاری بود که در زندگی اش انجام می داد چیزی که خیلی ها به واسطه غرورشان حاضر نیستند حتی لحظه ایی به آن فکر کنند

"داریا" پدری دارد که منفوترین چیز در زندگی اش دروغ و ریا است

"درایا" پدری دارد که نوشته هایش هنوز هم آتش به دل خیلی ها می زند

"داریا" پدری دارد که در مدت عمر کوتاهش چنان دوستان نابی را برای خود برگزید که 200 شب بیمارستان را از او پرستاری کردند و هر روز به دیدنش آمدند بدون اینکه یکبار خم به ابرو بیاورند که چنین گنجینه ای هر کسی نمی تواند برای خودش دست و پا کند. هر چند می دانم از بزرگواری آنها بود ولی به قول دکتر قدیمی ( پزشک معالج فرامرز ) " آنقدر خوب بوده که دوستان به این خوبی دارد" و دکتر دربانیان با آنهمه کبکبه و دبدبه اش حسرت این حجم دوست داشتن فرامرز را می خورد

"داریا" پدری دارد که دکتر قدیمی که با صد من عسل هم نمی توان قورتش داد ( کسانیکه با دکتر قدیمی از نزدیک آشنا هستند می دانند چه می گویم ) عاشق فرامرز شد و هنگام نوشتن گواهی فوتش گریه امانش را بریده بود

"داریا" پدری دارد که هنوز هست و حضور دارد داریا او را می بیند و برایش دست تکان می دهد و جدیدا هم بوسه می فرستد چیزی که اگر زندگی عاشقانه ای را تجربه نکرده باشی باور کردنش سخت است چراکه زمانیکه با ذوق و شوق تعریف می کردم که داریا فرامرز را می بیند با نگاه عاقل اندر سفیهی گفتند:" داریا خواب می دیده ". معلوم است که درک نمی کنند

"درایا" پدری دارد که از دیر راه رفتن پسرش نگران است و حالا که راه افتاده خبرش را به گوش خیلی ها رسانده است

"درایا" پدری دارد که خیلی ها حسرت زندگی اش را می خورند

"داریا" آنقدر دارد که اگر بخواهم بنویسم هزاران صفحه را باید سیاه کنم

و بالاخره

"داریا" همانند اسمش "بسیار دارنده" است

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak