بوی گل مریم

فعلا سکوت میکنم

به احترام همه روزهای سبزی که در پیش داریم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

چهارشنبه صبح یه نفر اومد خونه تا دیوارها و شیشه ها رو تمیز کنه. بهش کلید دادم تا جمعه بمونه و خونه رو تمیز کنه خودم هم رفتم خونه فهیمه.

پنجشنبه صبح با علیرضا رفتیم خونه. فرشها رو که برای شستشو داده بودم آوردند. نماینده بوتان هم اومد برای تعمیر پکیج.

آقای متخصص پکیج بعد از 5 دقیقه ور رفتن با دستگاه پشت میز آشپزخونه نشست و از موضع بالا به پایین شروع به حرف زدن کرد: "خانم! این دستگاه متخصص می خواد همین جوری الکی نیست شما خودتون دست می زنید زدید تنظیمشو به هم زدید من بعد اصلا دست نزنید حتی درجه تغییر فصلشو هم ما باید براتون بپیچونیم. الان هم هیچ مشکلی نداره"

جمعه صبح برای سر زدن رفتم خونه, زیر پکیج دوباره یه سطل آب جمع شده, زنگ زدم به آقای متخصص!, اصرار داشت که دست زدید. به هر شکل راضی اش کردم که دوباره بیاید.

صبح شنبه برای بار دوم آمد. یه قطعه رو عوض کرد و رفت. شنبه شب دوباره یه سطل آب زیر پکیج جمع شده.

صبح یکشنبه دوباره بهش زنگ زدم. برای بار سوم هم آمد و این بار با منت هزینه ایاب و ذهاب را نگرفت!! یکشنبه شب پکیج کلا خاموش شده شوفاژها سرد و آب گرم هم نداریم.

شومینه روشنه و یه فن هیتر هم توی اتاقی که می خوابیم روشن کردم.

صبح دوشنبه بهش زنگ زدم. دیگه از اون موضع قدرت اومده پایین میگه من نمی دونم دستگاهتون چشه؟!!!

فعلا به یه نمایندگی دیگه زنگ زدم تا ببینم چی میشه

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

آدمی دلتنگ می شود. این یک حس است. حسی که از آن گریزی نیست. هیچ کس هم نمی تواند ادعا کند که من دلتنگ نمی شوم.

گاهی دلتنگی ات آنقدر عمیق می شود که حتی هق هق گریه هم خالی ات نمی کند. احساس می کنی قلبت دارد از جا کنده می شود.

تمام تلاشم این است که این حس زیاد بر من غلبه نکند. اما گاهی دیدارهای کوتاهم با "تو", و نگاههای مهربانت که دیگر همه برایم رویاست و غیر قابل دسترس آنقدر منقلبم می کند که فراموش میکنم دیگر همه اینها را از دست داده ام و دیگر نیستی.

آنقدر فراموشکار می شوم که چشمان را که باز می کنم دستم به جای خالی "تو" دراز می شود تا برایت بگویم: "عجب خواب وحشتناکی. عجب کابوسی" و وقتی می بینم نیستی به حجم تمام دنیا دلتنگت می شوم فرامرز.

چه خوب که این حس را هیچگاه تجربه نکردی عزیزکم

چه خوب...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

تعطیلات را به مسافرت رفتم. صبح سه شنبه راه افتادم و برنامه هم این بود که جمعه برگردم.

جمعه صبح با صدای موبایلم بیدار شدم. همسایه طبقه پایینی خونمون!

-"خانم حجازی! از سقف خونه ما داره آب می چکه! ما فقط دو ماهه خونه رو رنگ زدیم! " تمام جمله هم با بغض بیان شد!

به سهیل زنگ زدم که بره از خونه سری بزنه

گزارش سهیل:

"پکیج سوراخ شده و تقریبا تمام وسایل هال و آشپزخانه در آب شناورند. فرشها همه خیس و نزدیک به 30 سطل آب از کف هال و آشپزخونه جمع شده است!!!!"

انگار همه چی دست به دست هم داده تا من واقعا تغییر جدی تو زندگی ام بدم. خونه تکونی عید را آغاز کردم.

خوشحالم!!!!

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak