بوی گل مریم

کم پیش می آید با "داریا" باشم و گریه کنم یا بهتر بگویم تا آن شب اصلا پیش نیامده بود

اما...

چند شب پیش حسابی دلم گرفته بود. دلم تنگ شده بود. هنوز هفت روز از رفتنت نگذشته بود که برایم پیغام فرستادی که کنارت هستم اما آن شب حضورت را حس نمی کردم.

بی اختیار اشکهایم سرازیر شد.

"داریا" بلند شد, نگاهی به صورت خیسم انداخت و

چشمانم را بوسید

کاری که "تو" همیشه با چشمانم می کردی

...

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

از صبح دو سه بار بهم زنگ زدی, نزدیک ظهره, دوباره باهام حرف می زنی

- کی راه می افتین؟

- یه طوری میایم که ساعت 3 اونجا باشیم

- نه دیره پدرم سر کاره باید بریم دنبالش

- باشه نگران نباش زودتر میایم

نزدیک ساعت 3 به در خونه شما می رسیم. "تو" با یک کت و شلوار کرم رنگ دم در ایستادی و چشمت به ته کوچه است. تا ما رو می بینی زنگ آیفونو می زنی تا مادرت بیاد بیرون.

همه سوار می شیم. سر راه پدرت رو بر می داریم و می ریم به سمت حرم امام رضا.

مادرت با کسی که قراره برامون خطبه عقد بخونه قرار گذاشته. سر ساعت می رسیم.

من کنار "تو" بدون هیچ نگرانی از دیده شدن!

دستمو محکم تو دستت گرفتی. عاقد از من اجازه می خواد. آروم بهت می گم: "چی بگم فرامرز؟"

جواب دادی: "فکر کنم باید بله بگی"

بدون اینکه کسی رو منتظر بذارم می گم: "بله"

خوشبختانه کسی هم منو سراغ گل و گلاب نفرستاد تا رسم و رسوم رعایت بشه.

عاقد از "تو" هم سوال می کنه

بی معطلی بله رو می گی.

و همه چی تموم شد. بهم گفتی: "خوشبختت می کنم ملیحه, قول می دم خوشبختت کنم اما تو هم یه قول بهم بده"

گفتم: "بگو هر چی بگی قبوله"

گفتی: "منو هیچ وقت تنها نذار"

"تو" خوشبختم کردی. خوشبختی رو هر گونه که بشود تعریف کرد برایم به ارمغان آوردی اما هنوز مرددم من هم به قولم عمل کردم یا نه؟!

پی نوشت1: همه این اتفاقات درست 12 سال پیش روز 24 مرداد 77 اتفاق افتاد و من طعم خوشبختی را چشیدم...

پی نوشت2: من به اشتباه از آنچه در فیلم های ایرانی دیده بودم فکر می کردم بعد از بله گفتن همه چی تمومه و منتظر خوندن خطبه عقد نشدم که با تشر عاقد سر جام نشستم!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

مطلب قبل را کد گذاشته ام. هر کس دوست دارد بخواند بگوید تا کدش را برایش میل بزنم در ضمن با عذر خواهی همه نظرات را هم خصوصی نگه داشتم ولی همه را خواندم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد"

گفتم: "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد"

"باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"

آنقدر این شعر فروغ را تکرار کردی که حالا با گوشت و پوستم درکش می کنم

دوباره مشهد بدون "تو"

دوباره خواجه ربیع

دوباره دیدارهای پر از درد

و من هنوز در حیرتم از این همه پوست کلفتی ام

و من هنوز بهت زده ام که یکسال را بدون "تو" نفس کشیدم

محسن راست می گفت, من هم در نوشته هایت خواندم که: " گاهی فکر می کنم مثل آدم حسابی ها زود بمیرم"

و اصلا به فکر دل این آدم های ناحسابی نبودی

دل تنگم به اندازه همه دنیا

پی نوشت: دوستان عزیز که کتاب را می خواهند متاسفانه کتاب, فروشی نیست تا آدرس بدهم تهیه کنید. هر کس تمایل دارد کتاب را داشته باشد آدرسش را بفرستد پست می کنم. به هر کجا که باشد.

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak