بوی گل مریم

امروز بعد از ماهها یتیمی!!! برامون یه مدیر اومد

یه آدم خوب

یه مدیر خوب

یه کسی که من می شناسمش و دوسش دارم

این اتفاق رو هم به فال نیک میگیرم

پی نوشت1: همچنان پر انژی ام. زندگی ام کاملا با برنامه و منظم است. دوستانم همه یکی یکی به دیدارم می آیند. همه چیز عالی است

پی نوشت2: فقط جهت ثبت در این دفترچه قرن بیست و یکمی می نویسم تا یادم باشد برای پاچه خواری بعضی ها! چقدر خندیدیم

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

بهمن 87 اومدند پیشم. پدر و مادرم رو می گم. پا به پام راه رفتند تا مرداد 88. چه روزایی که با پدرم می رفتیم داروخانه 13 آبان کارتون کارتون دارو می گرفتیم و پدرم با قلب ناراحتش کارتونارو بلند می کرد و می ذاشت تو ماشین تا زودتر برسونیم بیمارستان. چه روزایی مادرم قابلمه به دست وارد بیمارستان می شد که غذایی که فرامرز دوست داره رو درست کردیم به این امید که شاید دو قاشق فرامرز ازش بخوره.

آخرش...

بگذریم

بعدش هم منو لحظه ای تنها نذاشتند. با گریه هام گریه کردند و با خنده هام خندیدند.

با غصه هام غصه خوردند و با شادیهام شاد شدند.

پدرم حیاط خونشو ول کرد و مادرم آشپزخونه شو

پدرم دوستاشو ول کرد و مادرم خواهر و برادرشو

پدرم آب پاشی حیاطشو فراموش کرد و مادرم پهن کردن بساط چایی رو تو حیاط

کار و زندگیشونو ول کردند اومدند پیشم. که ملیحه تنها نباشه که احساس دلتتنگی نکنه که اگه داریا صدا زد بابا صداش به دیوار نخوره

در آستانه 70 سالگی مثل من سی ساله زندگی کردند. باب دل من مهمونی رفتند. باب دل من تفریح رفتند باب دل من مسافرت رفتند. چون ملیحه می خواد. چون داریا می خواد

اما

دیگه نمیشد. بی انصافی بود ادامه این روند. من چهره مغموم پدرم رو می دیدم. من گریه های مادرم رو تو آشپزخونه, سر جانمازش می دیدم

صحبت کردم. صحبت کردند که باید برگردند.

باید ملیحه مستقل بشه

باید خودش یاد بگیره گلیمشو از آب بکشه بیرون

و بالاخره

بعد از کلی کلنجار رفتن

دیروز رفتند

حتی نتوانستم بدرقه شان کنم...

و فصل جدیدی در زندگی من آغاز شد

می دانم از پسش برمی آیم

پی نوشت: پر از انرژی ام برای آغاز این فصل جدید. نمی خواهم هیچ چیز منفی را ببینم

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

بعد از سه سال که تو جاده رانندگی نکرده بودم ماشینو برداشتم و رفتم به سمت اصفهان. توی جاده همش یاد "تو" بودم. کنارم می نشستی و می زدی رو پام و می گفتی: "ملیحه, عقربه رو بچسبون به 150, 160" و من فقط چون "تو" می گفتی عین دیوونه ها پامو می ذاشتم روی پدال گاز و همه رو جا می ذاشتم.

یادته فرامرز!

تو جاده تبریز - جلفا, اون پیکان قرمز رنگ, من بی غرض ازش جلو زدم یهو دیدیم یه ماشین زوزه کشان داره میاد به سمتمون! موقع رد شدن اخم کرد بهمون. فکر کنم بیشتر روی صحبتش با "تو" بود که :"عجب مرد بی غیرتی هستی! ماشینو تو جاده دادی دست زنت!!!!" و من و "تو" ریسه رفته بودیم از خنده...

رفتم اصفهان

از کنار ترمینال کاوه رد شدم, از چهار باغ, از میدان انقلاب, سی و سه پل, زاینده رود, پل خواجو و ...

اما جرات نکردم پامو هیچ کجاش بذارم. دلم می خواد قدمهای من با "تو" روی خاکش حک بشه و باقی بمونه

یادته فرامرز

خرداد 76 بود. اول خرداد 76 بود. یادمه اون سال خرداد مصادف با محرم هم بود. اومدی اصفهان. با امکانات خوابگاه کوکو سبزی درست کرده بودم. کنار زاینده رود نشسته بودیم و می خوردیم. داشتی از کارهایی که برای انتخابات کرده بودی حرف می زدی. با همون حرارت همیشگی ات

یهو دیدیم دو تا کوه گوشت جلومون ایستادند. دستمو فشار دادی که نگران نباشم. نگاهی بهمون کردند و یک کدومشون زبون باز کرد:

- شما دو تا چه نسبتی با هم دارید؟

جواب دادی: نامزدیم

یه فحش داد و گفت : اصلا می دونی این روزا چه روزاییه؟

تو هم که رگ عصبانیتش دستت اومده بود گفتی: فردا دوم خرداده...

و همین کافی بود تا عصبانی بشه و من و "تو" رو به ظاهر از هم جدا کنه

روی سه و سه پل دوباره همدیگرو دیدیم بهم گفتی:

"فردا نه بزرگ ملت به همه این کوتوله هاست...."

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

امروز آرزو برایم یک عکس فرستاد.

یک عکس سه نفره.

من, "فرامرز" و داریا.

عکسی از آخرین مهمانی که ما سه نفر با هم بودیم و آخرین عکسی که "فرامرز" من سرپا کنارم بود...

دوباره بهم ریختم. دوباره شدم درست عین 7 مرداد 88.

کوچکترین نشانه, کوچکترین حرف مرا به هزاران خاطره می برد...

از این همه تزلزل روحی و از این همه بهم ریختگی خسته شده ام...

برایم خیلی دعا کنید. روزهای خوبی را سپری نمی کنم

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

همه می گویند بس است, تمام کن سوگواری را, یکسال گذشته است, به خودت بیا, به زندگی ات برس, به داریا برس و و و

همه حق دارند, حق دارند نگرانم باشند, حق دارند نگران سلامتی ام باشند

اما من مشکل بزرگی که دارم این است که رفتنش را باور نکرده ام

من دیدم که "فرامرز" چگونه چهار روز بی هوش و بی حرکت روی تخت بیمارستان افتاده بود

من دیدم که دست و پاهایش ورم کرده بود

من دیدم که بدون دستگاه نمی توانست نفس بکشد

من دیدم که فشارش پایین بود

من دیدم که پشت پلک هایش را کرم زده بودند تا خشک نشود

من فرامرز را در سردخانه بیمارستان جم دیدم

من در سردخانه مشهد دیدمش

من دیدم که برایش نماز خواندند

من دیدم چگونه در یک متر و نیم خاک گذاشتنش و رویش خاک ریختند

و من دیدم که چگونه قلبم از جا کنده شد

اما

اما هنوز باور نکرده ام

هنوز منتظر پایان این قصه ام

به من بگوئید چگونه باور کنم؟

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak