بوی گل مریم

دلم یک گوش شنوا می خواهد.

یه گوش مثل گوشهای "فرامرز"

که پیشش اعتراف کنم

و او فقط گوش بدهد و برایم دلیل و منطق نیاورد

که اینجای کارت اشتباه بود و آنجای کارت درست بود.

گوشی که بهم آرامش بده

مثل آرامش روزهایی که با "فرامرز"م بودم

دلم یک گوش شنوای بی منطق می خواهد...

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

هنوز هم مانند همان دخترک 15 ساله دست و دلم برای دیدنت می لرزد, آنقدر هول می شوم که یادم میرود چه می خواستم بپرسم...

آنقدر محو تماشایت می شوم که یادم می رود همه این دیدارها فقط رویا ست

فقط رویا

پی نوشت: پنجشنبه جایی مهمان بودم, عارفی را (البته اگر بشود اسمش را عارف گذاشت) در میهمانی دیدم. یک به اصطلاح اسلام شناس!!!

سوال پرسیدم, نتوانست جوابم را بدهد...

حسابی درگیر شدیم باهم. به من گفت عاقل نیستی, گفت داغونی...

بهم برخورده خیلی هم بهم برخورده...

اما احساس یک برنده مطلق را دارم

من خدا را با تک تک سلولهای بدنم حس می کنم

نوشته شده در شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

نمی دانم فکر مرا و این همه سوال بی جواب را کردی و رفتی یا نه؟

شروع شد.

از چند روز پیش شروع شد. سوالات "داریا" از "تو", که راستش را بخواهی می دانم در خیلی هایش خودم هم مانده ام اما باید دنبال یک جواب قانع کننده برای داریا باشم!!

شنیدی چی از من می پرسید؟

- مامان! بابای من کجاست؟

- رفته بهشت!!!!!! عزیزم

- چرا رفته؟

- رفته برای من و تو یه جای خوب آماده کنه بریم پیشش!!

- من و تو هم بریم بهشت

- باشه, به وقتش

- من بابامو دوست دارم

- اونم تو رو دوست داره

فعلا عقلش به همین مقدار سوال و جواب بیشتر قد نمی ده. نمی دونه خودم هنوز تو این ماجرا موندم که چطور هضمش کنم تازه باید خودمو برای سوالای بدتر آماده کنم و عین یه منگول بهش جواب بدم...

خدایش فکر همه اینها رو کردی و رفتی؟ حالا چطور به داریا بگم برو یقه خداتو بگیر که مصلحتی فرستاده که هنوز مادرت تو حکمتش مونده؟ ها؟!!!

پی نوشت: دوستانی که سراغ سارای عزیز را از من میگیرند می توانند با این آدرس با او تماس داشته باشند

sara.massoumi@gmail.com

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

آدم های دور و بر آدم چند دسته اند:

برخی از آنها را هر روز می بینی و از کنارشان می گذری بدون اینکه توجهی داشته باشی. اگر یک روز که نه صد روز هم نبینیشون اهمیتی نداره. اگه اتفاق خوب یا بدی هم براشون بیفته فقط در حد حس انسان دوستانه ات خوشحال یا ناراحت میشی. این آدمها با همسایه ای که هر روز مجبوری بهش سلام بدی یا بقال سر کوچه ات که به جبر خرید می بینیش و یا کارگر پمپ بنزین که برات بنزین می زنه فرقی ندارند.

بعضی ها نه. دوست داری با این دسته دوم وارد رابطه دوستی بشی. براشون وقت بذاری. اگه یه مدتی ازشون بی خبر باشی نگران میشی. به هر دری می زنی تا یه خبری ازش بگیری. از مصاحبت باهاش لذت می بری. به هر شکل یک دوستی با هر سطحی اتفاق می افتد.

خب گاهی هم این رابطه بسیار عمیق میشه تا حدی که میشه خواهرت, برادرت, فرزندت و ...

همه اینها رو گفتم تا اینو بگم که دیروز برای من مصادف بود با آغاز ندیدن هر روزه یک دوست خوب که البته سعی می کنم این دیدار هر روزه اتفاق بیفتد اما دیگر به شکل قبل نیست.

دیروز یکی از بهترین های قسمتمان را بدون هماهنگی با خودش, بدون نظرخواهی از من به عنوان مسئولش و بدون گوش کردن به استدلالهای مدیرم, دستوری جابجا کردند. به جرم کار کردن با من! به جرم خوب کار کردن...

این آدم را آنقدر دوست دارم که وقتی برایم حرف می زند فکر می کنم داریای بزرگ شده خودم است. یک حس مادرانه نسبت به او دارم. یک حس خوب دوست داشتن...

نمی دانم آینده کاری اش چه می شود؟ عذاب وجدان به سراغم آمده . شاید می توانستم مانع این اتفاق شوم و نشدم. شاید اگر با من کار نمی کرد اینگونه نمی شد شاید...

دیروز بعد از رفتنش دیگر نتوانستم بمانم

فقط برایش دعا کنید...

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

مطلب زیر نوشته "سروش صحت" است. اما آنقدر رابطه من و دوستانم را زیبا و درست به تصویر کشیده بود که حیفم آمد اینجا ثبتش نکنم.

این من و دوستانم هستیم, بخوانید:

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر, خواهر, پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دوطرفه که حد و مرز آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.

با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیایید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم, می توانیم گریه کنیم, می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم, می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم, می توانیم شادی کنیم, می توانیم غمگین شویم, می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباسهای خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم, می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم: حرف نزن فقط بیا. و وقتی بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم, کاری نکنیم, جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak