بوی گل مریم

تاریخ ها عجیب توی ذهنم ثبت می شوند, تاریخ های زندگی خودم را نمی گویم که اصلا برایم قابل پاک کردن نیستند. روزهای خاص زندگی دیگران نیز برای من شده مبدا تاریخ. از نزدیک شدن به این تاریخ ها هم وحشت دارم. نمی دانم چرا اینگونه شده ام؟ انگار ذهنم دنبال درگیری می گردد! انگار می خواهم خودم را آزار دهم به هر نحوی که شده است

یکی از همین روزهای فروردین, دوستی عزیزترینش را از دست داد. دو سال پیش. حالا 365 روزی که پارسال به سختی از آن یاد می کرد دو برابر شده است.

این از همان چیزهایی است که ثبت شده است.

دو سال پیش در همین روزها طعم شور اشکهایم را چشیدم اما تلخ نبود تا اینکه 4 ماه بعد تازه فهمیدم چه شوری تلخی است...

هنوز هر گاه گوجه سبز می بینم یادش می افتم که نوشته بود چه تند تند توی ماشین می خورد و نمی دانست که همه اش فقط برای خودش است.

هنوز هر گاه یک مجسمه عاشقانه را می بینم یاد مجسمه ایی که سر زیبای زنش از تنش جدا شد و برای همیشه شکست می افتم.

هنوز آن عکس دو نفره شمالشان را که نوشته بود دلتنگم را به خوبی یادم است.

هنوز آن آخرین عکسهایی را که روی وبلاگش گذاشته و بود و یک دنیا لبخند روی صورت عزیزترینش نشسته بود روی اعصابم راه می رود.

نمی دانم. شاید هیچگاه این نوشته را نخواند. شاید اصلا اگر بخواند بگوید به تو چه دختر که مرا یاد خاطراتم می اندازی.

بگذار به پای ذهن درگیرم. ذهن مریضم

به هر شکل این روزها به یادت هستم. زیاد. خیلی زیاد

یاد همه عزیزان بخیر. همه آنهایی که هنوز قلبی برایشان می تپد...

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

"علی افراشته" از دوستان ناب من و فرامرز است. یک دوست خوب با همسری که انصافا از خود علی بهتر است. (با عرض معذرت از جناب افراشته).

اولین جایی که پس از ازدواج با فرامرز پایمان به خانه شان باز شد خانه گرم این زوج بود که البته با منزل 19 متری ما هم فاصله چندانی نداشت. واقعیتش اینکه در همه روزهای سخت تنها امیدمان همین دو نفر بودند. بارها با هم قهر و آشتی کردیم اما قهرمان هم از دوست داشتن زیاد بود. به قول فرامرز آدم از بقال سر کوچه ناراحت نمی شود از آنکه دوستش دارد دلخور می شود.

فرامرز عاشق قلم این مرد بود و هر گاه متنی از علی به دستش می رسید با تمام احساسش برای من می خواند و حتی حس علی را در گفتن برخی کلمات برایم بیان می کرد.

به هر شکل

امروز صبح با یک خبر خوب سورپرایز شدم و اینکه "علی افراشته" وبلاگ زده است.

در اولین متنش خودش را به زیبایی توصیف کرده است. درست همان که هست. اصلا آن چیزهایی که نوشته خاص خودش است.

بخوانید که اگر سری نزنید یک قلم خوب را از دست می دهید.

آدرس وبلاگ علی افراشته: http://aliafrashteh.persianblog.ir

نوشته شده در شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

نوروز 90 هم گذشت.

دومین عید بدون "تو"

خوب یا بد بماند, تلخ یا شیرین باشد برای خودم.

بگذار نگویم

بگذار نگویم که چه گذشت؟

بگذار از اول فروردین نگویم که صدای زیبایت هنوز در گوشم می پیچد و منتظری تا چشمانم را باز کنم.

بگذار از آن صبح که با خواهرت نشستیم و گریه کردیم حرف نزنم.

بگذار از سالرزو تولد فرزندمان چیزی نگویم.

بگذار آن قبر مربع شکل خواجه ربیع که هیچ برایم ندارد را توصیف نکنم. از دیوارهای بی روحش, از درختان سبز بدقواره اش چیزی نگویم. بگذار نگویم که هیچ چیزش شبیه تو نیست...

بگذار همه اش روی همین دل لعنتی تلنبار شود, بادمجان بم که آفت ندارد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak