بوی گل مریم

1- مشهد

وارد باغ خواجه ربیع که می شوم بی اختیار اشک می ریزم. به بلوک سه که می رسم دیگر گریه امانم را می برد.

با اینکه تنها جایی است که هیچکس برای اشک ریختنت اعتراضی نمی کند اما نمی دانم چرا آنجا را هیچ دوست ندارم. آنجا مثل "تو" نیست و "تو" هیچ سنخیتی با آنجا نداری.

پیرمرد عبا به دوشی که مرتب می چرخد و مرثیه می خواند را اصلا دوست ندارم. تا وقتیکه من, داریا, پدرم و خواهرم آنجا هستیم هیچ نمی گوید اما به محض اینکه خانواده "تو" می آیند, سروکله اش پیدا می شود. پولی می گیرد و مرثیه مزخرفی می خواند. دلم می خواست بلند شوم و دهانش را گِل بگیرم. وقتی سراغ "داریا" را گرفت بی اختیار در برابرش گارد گرفتم.

فکر کنم بیچاره با خودش گفت:"این آقا مهندس با عجب دیوانه ای زندگی می کرده است!!!"

"فرامرز"! آسمان به زمین بیاید آنجا را خانه ات نمی دانم. اگر اعتراضی داری لطفا خودت بیا و به من بگو!

2- تهران

درست شبی که من و "تو" مراسم ساده ازدواجمان را پس از دو سال و اندی زندگی کردن! با هم برگزار کردیم "کیان" وارد این دنیا شد. این اولین فرد خانواده است که هیچ تجربه ای از "تو" ندارد. یادت می آید همیشه می گفتی: "مطمئن باش اگر فهیمه بچه دار شود جایی بچه اش را فراموش خواهد کرد!..."

"فرامرز"! نوه دار شدیم!!! باورت می شود!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak