بوی گل مریم

٢٨ و 29 اسفند - مشهد

"شیما" خواهرزاده ات به استقبالمان آمده است. تنها و با آژانس. مهربانی های این دختر آنقدر زیاد است که گاهی مرا حسابی شرمنده می کند.

پدر و مادرت استقبال گرمی از من و "داریا" می کنند. از نوروزهای قبلی پیرتر شده اند. جلوی آینه قدی قدیمی عکس لبخند زیبای "تو" در یک قاب مشکی شیک گذاشته شده و با روبانی زیبا تزئین شده است.

مادرت هفت سین چیده است. اما سفره اش با همیشه فرق دارد. از گل نرگس روی میز خبری نیست. سبزه اش پلاسیده است. تخم مرغهایش رنگ نشده است و سکه هایش هیچ برقی ندارند.

زمان به لحظه سال تحویل نزدیک می شود. لباس فیروه ای می پوشم. "داریا" مانند خودت از مشکی خوشش نمی آید. برای عید هیچ لباس تیره ای با خود نبردم. خوشبختانه بقیه هم این رعایت را می کنند.

لحظه سال تحویل مشغول صحبت تلفنی با "علیرضا مبین" هستم. پارسال هم به اولین نفری که زنگ زدی "علیرضا" بود. به پاس تشکر از همه شبهایی که بر بالینت بیدار بود.

جملاتت به خوبی یادم است: "شرمنده ام علیرضا جان امیدوارم بتوانم جبران کنم..."

اول فروردین 89 - مشهد

چشمان را باز می کنم. "تو" را نمی بینم اما حست می کنم. انگار امسال هم مانند سالهای قبل منتظری تا چشمان را باز کنم و یک جمله زیبا به من هدیه کنی.

مطابق رسوم راهی خواجه ربیع می شویم. برای اینکه در کنارت باشیم! دلم می خواهد به همه بگویم: آنجا, با همه سبزه و درختی که کاشته اند هیچ شباهتی به "تو" ندارد. دلم می خواهد به همه بگویم من "تو" را بیشتر از هر زمان دیگر حس می کنم. همین جا, کنار شومینه, روی مبل, در آشپزخانه

آن سنگ مربعی, با آن نوشته های از پیش تعیین شده اش هیچ سنخیتی با "تو" ندارد. "داریا" را به خواجه ربیع نمی آورم. می دانی که دوست ندارم "تو" را در این فضا به او بشناسانم. اصلا اگر بخواهم هم نمی توانم.

من نمی توانم لبخند زیبایت را در سنگ قبر سه طبقه خواجه ربیع به او هدیه کنم. نمی توانم بزرگی ات را در دیوارهای سرد و بی روح آنجا به او بفهمانم. نمی توانم مهربانی هایت را با اراجیفی که آن مردک عبا به دوش به هم می بافد برایش وصف کنم.

"داریا" خوب می داند که "تو" زیباتر از همیشه و پررنگ تر از قبل در زندگی اش حضور داری.

تا هفتم در کنار خانواده ات می مانم. هفتم عازم فردوس می شوم

هفتم تا دهم 89 - فردوس

پا گذاشتن به کوچه ای که همه اش برایم پر از خاطرات شیرین است سخت است. آن قدر سخت که بغضم را به سختی قورت می دهم. اما خانه پدری ات را (که بسیار هم دوست می داشتی), اتاقی که در آن درس می خواندی, خیابانهایی که شاهد همه عشق من و "تو" است را به "داریا" نشان دادم.

گاهی دستش را به سوی خانه پدری ات دراز می کرد. انگار او هم می داند که در و دیوارهای آن خانه خیلی حرف برای گفتن دارند.

سراغ دایه ات "مَمَ خدیجه" هم رفتم. مدام گریه می کرد. "من زنده باشم و فرامرز زیر خاک...". فکر کنم خیلی زود "تو" را ملاقات خواهد کرد. هرچند این دنیا هیچ حساب و کتاب درستی ندارد!

دهم فروردین تولد "داریا"یمان است. فرصت گرفتن جشن برایش نیست. اما مطمئن باش در اولین فرصت تولد دو سالگی اش را جشن خواهم گرفت. پارسال در کنار "تو" در بیمارستان مهر جشن مختصری به همت دوستانت برایش گرفتیم. چون در بستر بیماری بودی دوست ندارم عکس هایش را اینجا بگذارم.

یازدهم فروردین عازم تهران می شوم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak