بوی گل مریم

هفته قبل میزبان یک مهمان عزیز بودم. مهمانی از مشهد. با یک سوغاتی عالی, نبات زعفرانی و یک پاکت آجیل.

با اینکه هر دوی مان بسیار به این میهمان عزیز ارادت داشتیم اما تا هفته قبل فرصت پذیرایی پیش نیامده بود.

پشت میز شام از من پرسید: "شما با "فرامرز" دعوا هم می کردید؟"

بدون فکر پاسخ دادم: "آری"

یاد روزی افتادم که مرا نشاندی و به من گفتی:

"تو را دوست دارم به خاطر خودت, به خاطر همه خوبی ها و بدیهایت, به خاطر همه زیبایی ها و زشتی هایت, به خاطر همه مثبت و منفی هایت, اصلا همه اینها ملیحه را می سازد و من عاشق ملیحه با همه خصوصیات خوب و بدش هستم. تو هم مرا به خاطر خودم دوست داشته باش با همه صفات خوب و بدم. برای اینکه فرامرزم. هیچگاه تلاشی برای تغییرت نخواهم کرد. دوست ندارم مانند من شوی. بگذار در خیلی چیزها با هم اختلاف نظر داشته باشیم. بعد با همه این تفاوتها همدیگر را دوست بداریم..."

من و "فرامرز" هم مانند همه زن وشوهر های دیگر بحث می کردیم. اما در مدت 11 سال زندگی مشترک هیچگاه با هم قهر نکردیم. هیچگاه با حرف نزدن و روی برگرداندن از هم, همدیگر را آزرده خاطر نکردیم.

من با "فرامرز" خوشبخت بودم. خوشبخت به معنای واقعی کلمه...

پی نوشت:

چون آفتاب خزانی, بی تو دل من گرفته است/جانا! کجایی که بی تو, خورشید روشن گرفته است

این آسمان بی تو گویی, سنگی است بر خانه امروز/سنگی که راه نفس را, بر چاه بیژن گرفته است

"حسین منزوی"

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak