بوی گل مریم

علیرضا مبین دوربین را به سمت "تو" چرخاند و گفت: "دستبندت کو فرامرز؟"

پارچه سبز رنگی را از جیبت درآوردی و بالا گرفتی و با دست دیگرت هم علامت پیروزی را نشانش دادی.

دکتر قدیمی رو به علیرضا کرد و گفت: "پسر! می خواهی با این وضعیت چماق هم بخورد؟"

گفتی: "دکتر جان! من با این چماق ها غریب نیستم!!!"

یاد دستبند سبزت بخیر

یاد روح سبزت بخیر

یاد "تو" بخیر

زودتر از همه ما سبز شدی 

****

... در کارگاه قالی بافی این مملکت

       - بر عکس سفارش شما -

همه جا را سبز بافته اند

روی سبزها, گل ها, شکوفه ها...

یادت باشد قناری ها خواهند خواند

       حتی اگر شما نخواهید.

                   طبیعت کار خودش را خواهد کرد

                                  با ‹‹صدام›› یا بی ‹‹صدام››!

یادت باشد

عروسک کوکی خوشبخت!

‹‹بن لادن›› قادر نیست شکوفه زدن گل ها را ترور کند

                                 یا بوی اطلسی ها را

بهار به این باغچه خواهد آمد.

ما به امید زنده ایم.

به این امید که تو آن روز هم خوشبخت باشی!

و بین تمام آرزوهای رنگینت بچرخی

این بار با اراده خودت

نه با اراده کسی که کوکت کرده است!!

باور کن بهار آمدنی است

... بهار آمده است

‹‹یُسر›› در عین ‹‹عُسر›› اتفاق افتاده است

...

باور کن!

"فرامرز حجازی"

نوشته شده در شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak