بوی گل مریم

عکس قدیمی خانوادگی پدرت را برداشتی. با آستینت گرد رویش را پاک کردی و طبق عادت انگشتت به روی صورت مادربزرگت خشک شد. و برای چندمین بار گفتی: "مادربزرگم از این دنیا هیچ ندید!"

داستان زندگی اش را بارها و بارها از زبان دیگران شنیده بودم. خود "تو" هم برایم چند بار تعریف کرده بودی اما نمی دانم چرا هر بار می دیدیش دوباره و دوباره به یاد همه دردهایش می افتادی.

به یاد هفت سال انتظارش برای رسیدن به پدربزرگت

به یاد بیوه شدنش در سن جوانی با دو فرزند هفت ساله و شش ماهه

به یاد بی مهری هایی که خیلی ها به او روا داشتند

به یاد از دست دادن فرزندش, عمو فیروزت

 همان عمویی که به شهادت خیلی ها بسیار شبیه "تو" بود!

و حالا داستان دوباره تکرار شده فرامرز. خودم را بسیار شبیه مادربزرگت می بینم.

شاید روزی فرزند داریا هم عکسی از من و "تو" بردارد و داستان عاشقانه های ما را برای همسرش بگوید و تکرار کند: "مادربزرگم از این دنیا هیچ ندید!" 

پی نوشت: حالم بسیار دست خوش فراز و نشیب شده گاهی خوبم گاهی بد گاهی شادم گاهی غمگین گاهی ناامیدم گاهی پر از امید. بسیار محتاج دعا هستم

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak