بوی گل مریم

هنوز بودی. نفس می کشیدی و من پر از امید بودم

زنگ زدند که : ‹‹ می خواهیم امانتمان را ببریم ››

گفتیم : ‹‹ هنوز هست و ما امید داریم ››

گفتند : ‹‹ او دیگر مال ماست! ››

و من جسم بی جانت را تقدیمشان کردم

نمی دانند که تو در منی

                       با منی

نمی دانند که شبهایی می آیی و ‹‹ داریا ›› یمان تو را نشان می دهد و برایت دست تکان می دهد

دیشب یکی از همان شبها بود

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak