بوی گل مریم

فرامرز بر سر مزار صادق هدایت - پاریس - تابستان 84

می دانم, می دانم عزیز دلم که خیلی ها برایت نماز می خوانند, روزه می گیرند, خیرات می کنند, به فلان مسجد و فلان بیمارستان پول می دهند, تا به نامت و برایت وسیله ای خریداری شود و و و

اما

اما آنجا هم عادتهایت را فراموش نکرده ای. همان فرامرز قبلی هستی, با همان خصوصیات دوست داشتنی, با همان اخلاق های نیک. با همان تواضع که چشمت به کوچکترهاست...

عادتت بود که کارهای مرا, توانایی های داشته و نداشته مرا در هزار ضرب کنی و به همه نشان بدهی و بعد بگویی: "می بینید! ملیحه من چقدر توانمند است!"

اما من که خودم می دانستم غلو می کنی, می دانستم اغراق می کنی, و حالا هم, آنجا, نزد همه دوستان جدیدت مرا بزرگ می کنی و برایم پیغام می فرستی: " که آنچه ملیحه برایم می فرستد چیز دیگری است"

شاید اگر یکبار این اتفاق می افتاد می گفتم خواب بوده, رویا بوده که دیده اید اما چند بار دیگر برایم پیغام فرستادی و باز هم طبق عادتت مرا غافلگیر می کنی

و من چقدر به "تو" افتخار می کنم.

و من چقدر به "تو" افتخار می کنم

خیرات تنها کاری است که برایت می توانم بکنم. خیرات که سهل است, اگر جان ناقابلم را هم می خواهی با کمال میل تقدیمت می کنم.

خیرات که سهل است...

پی نوشت: فرامرز, بسیار دلم برایت تنگ شده بسیار...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak