بوی گل مریم

بهمن 87 اومدند پیشم. پدر و مادرم رو می گم. پا به پام راه رفتند تا مرداد 88. چه روزایی که با پدرم می رفتیم داروخانه 13 آبان کارتون کارتون دارو می گرفتیم و پدرم با قلب ناراحتش کارتونارو بلند می کرد و می ذاشت تو ماشین تا زودتر برسونیم بیمارستان. چه روزایی مادرم قابلمه به دست وارد بیمارستان می شد که غذایی که فرامرز دوست داره رو درست کردیم به این امید که شاید دو قاشق فرامرز ازش بخوره.

آخرش...

بگذریم

بعدش هم منو لحظه ای تنها نذاشتند. با گریه هام گریه کردند و با خنده هام خندیدند.

با غصه هام غصه خوردند و با شادیهام شاد شدند.

پدرم حیاط خونشو ول کرد و مادرم آشپزخونه شو

پدرم دوستاشو ول کرد و مادرم خواهر و برادرشو

پدرم آب پاشی حیاطشو فراموش کرد و مادرم پهن کردن بساط چایی رو تو حیاط

کار و زندگیشونو ول کردند اومدند پیشم. که ملیحه تنها نباشه که احساس دلتتنگی نکنه که اگه داریا صدا زد بابا صداش به دیوار نخوره

در آستانه 70 سالگی مثل من سی ساله زندگی کردند. باب دل من مهمونی رفتند. باب دل من تفریح رفتند باب دل من مسافرت رفتند. چون ملیحه می خواد. چون داریا می خواد

اما

دیگه نمیشد. بی انصافی بود ادامه این روند. من چهره مغموم پدرم رو می دیدم. من گریه های مادرم رو تو آشپزخونه, سر جانمازش می دیدم

صحبت کردم. صحبت کردند که باید برگردند.

باید ملیحه مستقل بشه

باید خودش یاد بگیره گلیمشو از آب بکشه بیرون

و بالاخره

بعد از کلی کلنجار رفتن

دیروز رفتند

حتی نتوانستم بدرقه شان کنم...

و فصل جدیدی در زندگی من آغاز شد

می دانم از پسش برمی آیم

پی نوشت: پر از انرژی ام برای آغاز این فصل جدید. نمی خواهم هیچ چیز منفی را ببینم

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak