بوی گل مریم

می خواهم "ملیحه" بمانم...

همان "ملیحه"ایی که عادت به سنت شکنی دارد.

همان "ملیحه"ایی که در شش سالگی یک نخ سیگار کامل را کشید تا تجربه کند.

همان "ملیحه"ایی که کتانی های سفیدش را توی کیفش می گذاشت و در مدرسه زنگ ورزش می پوشید و مدیر مدرسه دیگر استدلالهایش را توی دهانش قورت می داد و با غضب نگاهش می کرد.

همان "ملیحه"ایی که اتمام حجت کرد که اگر رشته ریاضی در فردوس نباشد به هنرستان خواهد رفت. (در شرایطی که پدر و مادرت برای رسیدن به آرزوهایشان نقشه ها برایت کشیده اند).

همان "ملیحه"ایی که 20 سال پیش در جو آن موقع فردوس که بسیاری از دخترها و پسرها به خاطر یک نگاه و یک نامه خانه نشین شدند عاشق شد و عاشقی کرد.

همان "ملیحه"ایی که خواستگارانی را که منتظر بردن چایی بودند را قال گذاشت و از خانه بیرون زد و این برای آن زمان پدر و مادرم یک ننگ بزرگ بود.

همان "ملیحه"ایی که خودش گوشی تلفن را برداشت و به آن خواستگار سمجی که پدر و مادرم به هیچ عنوان حاضر به دادن پاسخ منفی نبودند گفت نمی خواهمت.

همان "ملیحه"ایی که با فرامرز تا ته ته ته سنت شکنی پیش رفتند.

می خواهم "ملیحه" بمانم...

همان "ملیحه"ایی که فرامرز دوست داشت...

بگذار مردم هر چه می خواهند بگویند...

پی نوشت: خیلی از اینها که نوشتم برای کسانیکه در شهرهای بزرگ زندگی می کنند سنت شکنی به حساب نمی آید اما آنهایی که در فردوس زندگی کردند و جو آنجا را می شناسند می دانند چه می گویم.

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط ملیحه محمدیان نظرات () |

Design By : Pichak