یک بی قراری ممتد...

دو سال پیش همین روزها بود

با کلی ذوق و شوق راهی بیمارستان شدم. دستور ترخیصت را دکتر قدیمی به همراه دکتر میر داده بودند. به همت علیرضای نازنین سه کتاب نفیس تهیه کرده بودیم. یکی برای دکتر قدیمی دیگری برای دکتر میر و اخری هم برای دکتر آرام. سر راهم از خیابان عباس آباد چند برگ کادوی زیبا گرفتم. آخر می دانستم هدیه دادن در بهترین شکلش برایت مهم است. دوان دوان وارد بیمارستان شدم. پله ها را یک در میان بالا آمدم تا زودتر ببینمت....

پیراهنی را که سال قبلش به مناسبت تولدت خریده بودم را بر تنت کردم. کتابها را کادو گرفتم. ویلچر را آماده کردیم و راهی اتاق دکتر قدیمی شدیم.

به نشان پیروزی دستها را بالا بردیم و عکسی سه نفره گرفتیم. بر دستان دکتر بوسه زدی و راهی خانه شدیم.

خانه پر از شادی بود. تختت را توی هال گذاشتیم. همان جا که من 9 ماه خوابیدم و تو به بهترین نحو از من پرستاری کردی.

کنار گوشم گفتی: "توی دردسر انداختمت". اخم کردم و بوسیدمت و قرار گذاشتیم دیگر این حرف را نزنی.

22 تیر برایت تولد گرفتم.

اگر بگویم خوب بود دروغ گفتم. از آن همه غذایی که درست کرده بودم و کیکی که خریده بودم نتوانستی حتی ذره ایی بخوری.

مادرت از دکتر می پرسید کی می توانیم راهی مشهدت کنیم . دکتر هم با اطمینان گفت سه چهار ماه دیگر!!

و هیچکدام نمی دانستیم کابوس رفتنت سه هفته بعد روی سرمان آوار می شود و تمام رویاهای من, مادرت, پدرت و و و به باد می رود.

آن شنبه لعنتی

آن روزی که با تمام پرستاران بخش دست دادی و به سرپرستار بخش قول دادی که زود برگردی

آن روزی که سخت نفس می کشیدی و من دوان دوان خودم را به پرستار بخش مرافبت های ویژه رساندم

آن روزی که علیرضا صدایم کرد و گفت زیر دستگاه بنت رفتی

و آن روزی که دنیا روی سرم آوار شد

و همه چیز به آخر خط رسید

و الان دو سال است که من در همان تاریخ مانده ام

ساکن شده ام

و تعجب از این همه بی رگی که هنوز زنده ام....

پی نوشت: تایتل متن بخشی از یکی از شعرهای فرامرز است

/ 17 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه

آینده ای مبهم که هیچ چیزی در موردش نمیدونیم..کابوس سه هفته ..کابوس شنبه ..وای..خیلی ترسناکه.... خانم محمدیان عزیز امیدوارم روزهایی هم بیایند که اینقدر شیرین و گوارا باشند که این تلخیها را کمرنگ و کمرنگ تر کنند..[گل]

نگار

ملیحه بیادتم و در تمام لحظاتم حست می کنم منم هم بیقراری ممتد را حس میکنم و دچارم ولی میخواهم باور کنم این نیز میگذرد و خورشید می اید و میرود و ما هم سوار بر قایق چوبی خودمون تو یه رودخانه عجیب همینجوری داریم جلو میریم

مهدخت

حرفی نمیزنم که چیزی در خور نمی یابم ...فقط میدانم که او هرگز نخواست که تو را از پی مرگش نالان ببیند ...تومحکم ایستاده ای! نگو بی رگم ...نگو ملیحه ...نگو .تو که میدانی از بی رگی نایستاده ای من که میدانم ...پس نگو....

???

kheili ghashang minevisid,man hechvaght saadat nadashtam agha faramarzo bebinam ama tarifeshono kheili shenidam afsos mikhoram k chera nadidameshon.ba khoondane en matna badjoore boghz kardam

شادی

ملیحه جونم همیشه به یادتیم و برات ارزوی شکیبایی و روزهای شاد در کنار داریای عزیز داریم.

آن همه اميد و آرزوهايمان همه هيچ شد! هيچ هميشه مي گفتم درست مي شود و نشد اما او خوب مي دانست كخوب مي دانست چون خودش راه را انتخاب كرده بود

میم زندگی

فرا خوان نویسندگی در بخش اجتماعی مجلۀ «مهیار» نشریۀ ویژۀ جوانان و در دست انتشار

خدایش رحمت کند و به شما صبر و شکیبایی عنایت فرماید

مریم

سلام من مدیر یک وبلاگ هستم اگه دوست داشتید سری بزنید و از وب ما دیدن کنید منتظرم یادتون نره[گل]

همكلاسي

سلام بازامروزعكس هم ميزي 11سال دوران مدرسه رودرروزنامه ديدم ويه دل سير گريه كردم انشاله فرداخودموميرسونم مشهد.چه خاطراتي من بافرامرز داشتم ازسال اول دبستان تادبيرستا ن.خدايش رحمت كناد