ملیحهء فرامرز

می خواهم "ملیحه" بمانم...

همان "ملیحه"ایی که عادت به سنت شکنی دارد.

همان "ملیحه"ایی که در شش سالگی یک نخ سیگار کامل را کشید تا تجربه کند.

همان "ملیحه"ایی که کتانی های سفیدش را توی کیفش می گذاشت و در مدرسه زنگ ورزش می پوشید و مدیر مدرسه دیگر استدلالهایش را توی دهانش قورت می داد و با غضب نگاهش می کرد.

همان "ملیحه"ایی که اتمام حجت کرد که اگر رشته ریاضی در فردوس نباشد به هنرستان خواهد رفت. (در شرایطی که پدر و مادرت برای رسیدن به آرزوهایشان نقشه ها برایت کشیده اند).

همان "ملیحه"ایی که 20 سال پیش در جو آن موقع فردوس که بسیاری از دخترها و پسرها به خاطر یک نگاه و یک نامه خانه نشین شدند عاشق شد و عاشقی کرد.

همان "ملیحه"ایی که خواستگارانی را که منتظر بردن چایی بودند را قال گذاشت و از خانه بیرون زد و این برای آن زمان پدر و مادرم یک ننگ بزرگ بود.

همان "ملیحه"ایی که خودش گوشی تلفن را برداشت و به آن خواستگار سمجی که پدر و مادرم به هیچ عنوان حاضر به دادن پاسخ منفی نبودند گفت نمی خواهمت.

همان "ملیحه"ایی که با فرامرز تا ته ته ته سنت شکنی پیش رفتند.

می خواهم "ملیحه" بمانم...

همان "ملیحه"ایی که فرامرز دوست داشت...

بگذار مردم هر چه می خواهند بگویند...

پی نوشت: خیلی از اینها که نوشتم برای کسانیکه در شهرهای بزرگ زندگی می کنند سنت شکنی به حساب نمی آید اما آنهایی که در فردوس زندگی کردند و جو آنجا را می شناسند می دانند چه می گویم.

/ 29 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی

چه جارو جنجالی من نظر خودمو گفتم. بازم ببخشید نمی خواستم ناراحتتون کنم

آنی

ساعتِ ساکتی که در من سال‌ها کسی صدایش را نشنیده نخوابیده‌است دارد آهسته آهسته خود را کوک می‌کند تا ناگهان شماطه‌اش را بترکاند منفجر شود گردشِ روز و شب را بپاشد از هم لحظه‌ها را به هم بریزد آن وقت دیگر امروز امروز نخواهد بود فردا گم می‌کند گورِ دیروز را آن وقت برمی‌گردم به کودکی می‌نشینم در دامنت سر می‌گذارم به سینه‌ات و گریه‌ام را سر می‌دهم شکایتِ دیروز را با تو خواهم کرد تو لالاییِ انگشتانت را لای موهایم می‌پیچی من لب‌های تشنه‌ام را می‌چسبانم به سینه‌ات و می‌نوشم جرعه جرعه تمامِ زندگی را می‌نوشم و قطره‌ای که از گوشه‌ی دهان به روی گونه‌ام می‌لغزد لب‌خندِ من است برای تو آن وقت می‌بینی ساعت ساکتی که بعد از سال‌ها هق هقِِ تیک تاکش را در بُغضِِ شماطه‌اش ترکانده‌است روی رویای زانوهایت خوابیده‌است

شادی عباس نژاد

ملیحه جونم عاشقتم. ا ینکه بتونیم با خرد خودمون در مورد هر پدیده ای واکنش نشان بدیم به مهارت و خودشناسی بیشتری نیاز داره تا اینکه طبق اصول!! از پیش نوشته عمل کنیم. داریا رو ببوس عزیزم.

لیلا

سلام .اوایل دوست داشتم نوشته هاتونو بخونم .چون رنگ و بوی عشق داشن و عشق درد مشترک همه آدمهاست.اما متاسفانه باید بگم که این ویژگی روز بروز داره کمرنگ تر شده و جاشو خود بزرگ بینی کوته بینانه ای میگیره که در حد چندش آوری تبلور پیدا کرده..بهتون هشدار میدم که اگر از سطح هوش نرمالی برخوردار هستید در حد یک فرد نرمال ارائه بدید وگرنه سکوت کنید.این دفتر یادداشت شخصی شما نیست یک مکان مجازی عمومیه وخواننده داره و کاملا مشخصه که بسیاری صرفا جهت دلخوشی شما تایید میکنند...و کسی چه میدونه شاید دخترک جسور با کتانیهای سفیدش دربدر دنبال رافت و رحمت میگرده!؟!

مامان آذین

ملیحه جان آرزو می کنم به عشقت برسی و جاودان بمانی

لیلا خانم شما وارد حریم شخصی کس دیگری شدید تازه طلبکارم هستید نه ملیحه دنبال رافت و رحمت میگرده و نه ماهایی که مطالبشو می خونیم و براش پیام میزاریم نسبت به او حس ترهم داریم. همه ماهایی که اونو درک میکنیم مثل ملیحه عاشق هستیم . ملیحه نیازی به ترهم کسی نداره .

آرزو

به نظر من آن «ليلا خانم» كه كامنت گذاشته بايد بداند كه خودش دچار خودبزرگ بيني مفرط شده كه به خودش حق مي دهد در يك وبلاگ كاملا شخص اينچنين اعلام نظر كند!!! واقعا براي ايشان جاي تاسف دارد. وبلاك مليحه جان جز يكي از پرطرفدارترين وبلاگ‌هاست بنابراين نمي‌شه گفت همه غير نرمالند به جز شما...!!!

اشرف

به نظرم ما ایرانی ها تحملمون برای نظر مخالف خیلی پائینه در همه سطوح! فضای مجازی هم مستثنی نیست، هم کسانیکه وبلاگ می نویسن و هم کسانیکه کامنت میگذارن شاید کم کم یاد بگیریم!

دنیا

ملیحه جان به تو غبطه میخورم کاش من هم میتوانستم برای دل خودم زندگی کنم نه برای نظر دیگران !!!!! هستم و دوستت دارم دوست عزیزم .[گل][گل][گل]

نگار

وای بر "لیلا "که نمیدونه تو و فرامرز چه انسانهای والایی هستید گاهی ارزو داشتم اصلا شمارو نمیشناختم تا تو داغ جایی این دو فرشته نمیسوختم البته ملیحه معتقدم لحظه دیدار نزدیک است برای تمام عاشقای واقعی