باور یک قصه

همه می گویند بس است, تمام کن سوگواری را, یکسال گذشته است, به خودت بیا, به زندگی ات برس, به داریا برس و و و

همه حق دارند, حق دارند نگرانم باشند, حق دارند نگران سلامتی ام باشند

اما من مشکل بزرگی که دارم این است که رفتنش را باور نکرده ام

من دیدم که "فرامرز" چگونه چهار روز بی هوش و بی حرکت روی تخت بیمارستان افتاده بود

من دیدم که دست و پاهایش ورم کرده بود

من دیدم که بدون دستگاه نمی توانست نفس بکشد

من دیدم که فشارش پایین بود

من دیدم که پشت پلک هایش را کرم زده بودند تا خشک نشود

من فرامرز را در سردخانه بیمارستان جم دیدم

من در سردخانه مشهد دیدمش

من دیدم که برایش نماز خواندند

من دیدم چگونه در یک متر و نیم خاک گذاشتنش و رویش خاک ریختند

و من دیدم که چگونه قلبم از جا کنده شد

اما

اما هنوز باور نکرده ام

هنوز منتظر پایان این قصه ام

به من بگوئید چگونه باور کنم؟

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

تو به زمان احتياج داري و توقع ديگران بي جا هست چون عمق درد و بي پناهي رو تو داري تحمل مي كني. من مطمئنم كه با گذشت زمان اين رنج كمتر و كمتر ميشه .همه ما انسانها انعطاف پذيريم اين رو باور كن وبدون انعطاف تو خيلي زياد بوده كه خدا چنين رنجي رو بهت داده عزيزم مليحه جان. صبور باش و به خودت كمك كن و اطمينان داشته باش خدا هر لحظه و ثانيه با تو هست پس تنها نيستي عزيزم.از خدا كمك بخواه. با ياد خدا باش. درد از اوست درمان هم از اوست...

الهام

ملیحه عزیزم نمی خواهم نصیحت کنم یا چیزی حتی شبیه به آن . این فقط درک من است از زندگی - عزیزم این قصه نیست این زندگی است . ما گاهی یادمان می رود که زندگی یک روالی دارد که کنترلش بعضی جاها از دستان ما خارج است. تولدمان اگر که خیلی حساب شده هم که باشد از دستان ما خارج است و همین طور مرگ مان - بعضی ها تحمل اینکه این آخری هم اجبار باشد را ندارند و خودکشی می کنند - به نظر من طول و البته به قول فرامرز عمق این زندگی است که مهم است. شاید باورت نشه ولی هنوز من هم همین احساس را نسبت به شروین دارم . بعضی موقعها منتظر یک تلفنم که بگه دارند میاند خونمان - یا یک قرار بگذاریم برای بیرون رفتن . ولی بگذار که زمان عادتت بده به این دلتنگی و عمق زندگی خودت و داریا را افزایش بده . بگذار که روح فرامرز کمکت کنه . من برایت آرزوی صبر دارم . راستی ما می خواهیم بیاییم دیدنت - زمان بده - می بوسمتان

مهندس

سلام فقط می تونم بهتون تسلیت بگم خداوند روحش را قرین رحمته بیکرانش نماید اما خواهرم دنیا همینه صبر صبر صبر

سیما

ملیحه عزیزم حق داری که باور نکنی رفتنش رو , چون جایی نرفته , همین نزدیکی هاست,همیشه همراهتونه و حمایتتون می کنه , فقط شکل حضورش یه جور دیگه است.مطمئنا تا زمانی که داریای عزیز توی این سرزمین خاکی زندگی میکنه هر لحظه میشه در امتداد قدمهاش رد نگاه پدرشو حس کرد. شریک غمهاتم.

سارا معصومی

ملیحه شاید اگر مانند مهرانم که در آغوش من رفت و چشمهایش را خودم بستم و برایش اشهد خواندم دم اخر به تو می گفت که نمی‌ترسد که شاد است از این دل کندن از منجلاب دنیا ،راحت تر باور می کردی. ملیحه به دنبال باور کامل این بزرگترین غم دنیا نباش. هیچ گاه نمی توانیم کامل باور کنیم. من فکر می کنم حتی اگر 70 سال دیگر هم زندگی کنم چه صبح‌هایی که دست می‌برم بر بالشت تا او را به سمت خود بکشم. میلحه من و تو باید بپذیریم. یک بار به تو گفتم که هر روز ثانیه ای هزار بار زیر لب بگو: انا راضیته مرضیه. مطمئن باش که ارام می شوی . من امتحان کرده ام مهربان من

گل ناز

سلام ملبحه جان درک می‌کنم هر کس عزیزی از دست داده می‌داند که بزرگ‌ترین مشکل باور این صورت مسئله تلخ است.

مهدي

اما مليحه تو عشق رو ديدي و زنده شدي و زنده هستي عشقي كه خيلي ها حسرت يك ثانيه ازون رو دارن

سیما

ملیحه جان هنوز کتابتون به دستم نرسیده. البته من جام عوض شده . ولی به همکارها سپردم که اگر کتاب رو آوردند خبرم کنند. آدرس جدیدم: نمایشگاه بین المللی تهران .سالن 16 .اتاق 46- سیما قاسم خانی اگر هم آدرس بدین خودم میام می گیرم .تلفن 22662572

شهلا

امروز تمام مطالبت وبلاگت را خواندم و با تو گریستم. صبور باش