دیدار

پنجشنبه:

برای داریا تولد گرفته ام. همه کارهایم را انجام داده ام. لباسهایم را پوشیده ام و منتظر رسیدن مهمانهایم هستم.

به "تو" فکر می کنم. چقدر دلتنگت شده ام. چقدر بی معرفت شده ایی. هیچ می دانی چند وقت است هیچ سراغی از من نگرفته ایی؟ اگر بودی... اگر بودی مطمئنا این همه خسته نمی شدم. اگر بودی به داریا بیشتر خوش می گذشت. اگر بودی... اگر بودی

لعنت به روزگار

جمعه:

همه کارهایم را انجام داده ام. با داریا جلوی تلویزیون دراز کشیده ام. خوابم می برد. و این درست همان لحظه ایی است که منتظر بودم...

"تو" آمدی...

در آغوشت گرفتم. بوسه بارانت کردم

صورتت را بین دستانم گرفتم. وادارت کردم به چشمانم نگاه کنی. برایت حرف زدم. برایت دردودل کردم...

و "تو" همه را خوب می دانستی. بهتر از من...

و دوباره بیداری

و دوباره رفتن "تو"

و دیداری که معلوم نیست دوباره کی اتفاق بیوفتد؟

"فرامرز خان" بی معرفت شده ایی. بی معرفت شده ایی

با همه این اوصاف

دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم...

/ 8 نظر / 17 بازدید
علی افراشته

همچو آن مرغ که گل بر قفسش افشانند شادمان است دل از مهر تو بر سینه ما

مهدی

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عليرضا صمدي

خوش آن ساعت كه يار از در در آيد

علی افراشته

درود با " زیستن با شعر 2 " به روزم

همکارام به اشکهای گاه و بیگاهم عادت کردن ملیحه جان دوستت دارم چند وقتی میشد از ته دل اشکام سرازیر نشده بود باور کن منم خیلی دلتنگ فرامرز نازنینم لحظه دیدار نزدیک است...

آشنا

سلام خیلی خوشحال و هیجان زده شدم وقتی فهمیدم فرامرز به خوابتون اومد چیزی که مسلمه اینه که همه زنده اند فقط مکان زندگی آدم ها تغییر می کنه که اونم سر انجام همه یکی می شوند و در کنار هم زندگی خواهند کرد بازم از اومدن فرامرز بگید من که خیلی کیف کردم

کیمیا

سلام وقتی من وارد دانشگاه شدم آقای حجازی و اون اکیپ آدمای اهل شعر یا درسشون تموم شده بود یا در حال اتمام بود. ولی من ایشون رو خوب یادمه به خصوص شعرخوندن با اون احساس رو در یکی از شب شعرها خوب خوب به یاد دارم. اما منم الان از عزیزی دورم فقط دوری فیزیکی البته. منتها هروقت دلتنگ میشم و از ته دل دلم میگیره اون میاد به خوابم. اینقدر خوبه که تا چند وقت شارژ میشم. واسه همین حس شما رو درک میکنم. ایشا... این دیدارها براتون زیاد پیش بیاد...

من شطرنجو از آقا فرامرز یاد گرفتم و اطاق جالب و پر از یازیهای فکریشو یادمه فکر کنم هنوزم اونها رو داشته باشین ... از اون آدمهایی که هیچوقات از گوش کردن به حرفهاش که با هیجان می گفت کسی خسته نمیشد .. با سلامهایی که با یک نیمه تعظیم همراه بود و خاص خودش ...نمیدونم چراهمیشه فکر می کردم یکروزی نماینده فردوس میشه... جالبه که وقتی یه بار چند ماه پیش واسه این وبلاگ نظر گذاشتم و یکخورده تند بود شب خواب فرامرز خان رو دیدم . فکر کنم یه امتیاز خاص خدا بهش داده و اونم نزدیک بودن به عزیزانشه.