خدا, فرامرز و من

چالوس - پاییز 83

چُس قندی فرامرز و من

انگار خدا هم به گریه های شبانه من عادت کرده است!, اما آن شب التماسش کردم که بار دیگر آغوشت را برای لحظه ای به من بسپارد و

تو آمدی

در همان فردوس غبارآلود 17-18 سال پیش, همان کوچه زیبای ابن سینا که به قول خودت بوی عشقمان تمام کوچه را برداشته بود, همان پلاک 59, همان خانه قدیمی و تو, مثل همیشه شیک و اتوکشیده, با موهای بلندت و عینک همان موقع ات, اما این بار دیگر ترس از نگاههای دیگران را نداشتم, بی پروا خودم را در آغوشت رها کردم و بوسیدمت و بوسیدمت و بوسیدمت.

یادم بود که این همان لحظه نابی است که از خدا خواسته بودم و باید قدرش را بدانم و تو با همان زبان زیبای خودت حال "داریا" مان را پرسیدی:

"چُس قندی من چطور است؟"

اما حال مرا نپرسیدی, می دانستی دروغ می گویم و به قول خودت هیچگاه دروغگوی قهاری نبوده ام.

اما حالا زندگی ام پر از دروغ است:

دروغکی می خندم, دروغکی شادم, دروغکی خوشحالم, دروغکی زنده ام, دروغکی زندگی می کنم... و بگذار اعتراف کنم که گاهی دروغکی خدا را شکر می کنم

باز هم بگویم؟, می بینی چه همه دروغ!!

و نفهمیدم کی رفتی, بی سروصدا و بدون خداحافظی...

با خدا حرف بزن, سفارش من را به خدا بکن, بگو ملیحه ات را ناز پرورده بار آوردی, بگو نگذاشتی آب توی دل ملیحه ات تکان بخورد, بگو ملیحه ات به تنهایی بی عرضه است, بگو ملیحه ات تک و تنها طاقت اینهمه سختی را ندارد, بگو این امتحان برایش زیاد است, بگو این امتحان برای انسانهای بزرگ است نه ملیحه کوچک تو, بگو ملیحه ات...

بگو ویزای مرا زودتر صادر کند, خواهش می کنم بگو...

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آشفتگی های یک ذهن پارانوییدی

اصلا توصیه های دیگران را به تو نمی کنم.هروقت دلت گرفت تا می توانی گریه کن.هر وقت حرصت گرفت تا می توانی داد بزن ، فحش بده ، فحش اول تا آخر دنیا را،هرچه دم دستت آمد بشکن،پرت کن و یقه هرکسی که دم دستت آمد رو بگیر...بعدش حتما بهتر می شی.توی خود رفتن و غم رو فرودادن اوضاع رو از اینی که هست بدتر می کنه.

سارا معصومی

فرامرز و مهران چه من و تو بخواهیم و چه نخواهیم معادلاتشان با معادله های ما فرق کرده است. ملیحه انها در آغوش امن خداوند هرگز ارزوی بازگشت را ندارند. داریا تو هم چه تو نقش مادری و پدری را با هم بازی کنی و چه نکنی بزرگ می‌شود. می فهمد. نبودن پدر را و سختی مادر را. اما اگر می گویم صبور باش برای خودت می گویم . برای خودت و تنها خودت. هیچ کس نمی گوید گریه نکن که حرف احمقانه ایست. هیچ کس نمی گوید دلتنگ نشو که کار دل دستور نمی پذیرد . اما ملیحه تو هجده سال عاشقی کردی تا برای این روزها به کارت بیاید. عشق با نبود فیزیکی ادمها جنبه دنیوی اش را از دست می دهد اما روح عشق همواره جاریست. ملیحه زندگی منتظر نمی ماند که ما اشک هایمان را بریزیم و بعد برایش دعوت نامه بفرستیم. برای خودت زندگی کن. کاری که از نوشته هایت پیداست فرامرز خوب بلد بوده است . راستی مگر تو جدا از فرامرزی؟ جدا از داریا؟ عشق یعنی امیختگی روح‌ها در عین استقلال. یادت نرود که خدا تو را مکلف به مراقبت از خودت کرده است بیش از مراقبت از دیگران. چقدر دوست دارم بگویم: ملیحه زندگی کن.

مهدی

سلام مليحه عزيز/ اميدوارم كه خوب باشي. چشم. هفته ديگه كه بيام دفترچه هارو ميارم. اگه بشه اسكن شون كرد ماندگار ميشن. داريا رو ببوس. به اميد ديدار

مجید محمدیان .....

با سلام اصولا وقتی عزیزی از میان ما انسانها میرود...در نظر ما دنیا تمام شده است و انسان رو به عجز و نامیدی میرود و این باعث میشود از ادامه زندگی باز بمانیم...شما نباید غم فرزندنتان که تنها یادگار اوست دو برابر کنید ..اول نداشتن پدر و دوم ناله وگریه مادر و خدای ناکرده طلب مرگ....حداقل فرزندنتان بزرگ میشود میگوید پدری مهربان داشتم...و مادری صبور دارم...نمیگوید مادری صبور هم داشتم...از نظر من این وبلاگ که شما زدی باید موضوع و محتوایش کمی عوض بشود...شما خودتان را زجر میدهید با نوشتن هر مطلب و موضوع و عکس از ایشان چون به یاد اون می افتید و نبودنش غم سنگینی بر روی دوشتان است ....بیشتر سعی کنید زندگی کنید با فرزندتان....و به موضوعات دیگر بپردازید و کارهای دیگر انجام دهید و در وبلاگتان مطالب دیگری راجع به فرزندتان بنویسید و یا شعر های عرفانی و دیگر مطالب...تا خدای ناکرده از نظر روحی دچار افسردگی نشوید...و سعی کنید در خانه هم هر چیزی را که در جلوی چشم شما به یاد آقا فرامرز می اندازد موقتا از جلوی چشمتان دور کنید تا بتوانید بهتر و با روحیه بازتر برای فرزندتان مادر باشید...... سر افراز باشید.............

فهیمه

ملیحه عزیز به خدا اعتماد کن صبور بمان و مطمئن باش که خدا حتما در این امتحان سخت حکمتی قرار داده که به قول دوستت شاید هیچ وقت هیچ کس از این حکمت مطلع نشه...صبر کن خیلی زیاد صبر کن با خدا درد دل کن به او توکل کن ... امیدوارم هر چه زودتر به ارامش قلبی برسی... تو دارایی ارزشمند داریا هستی مواظب خودت باش صبوری کن و به او هم یاد بده که صبور باشه... خدا به فکر تک تک بندگانش هست اون خیلی بزرگ و مهربونه

سازگاری با مرگ یک عزیز

سلام با خواندن مطالب واقعا دلم میخواد کاری براتون بکنم ولی انگار نمیشه ولی حد اقل خواهش میکنم یه سر به این لینک بزنید شاید به دردتون بخوره.مراقب بهداشت روانی و سلامت سازمان روان خود باشید. ممنون http://iranpardis.com/showthread.php?t=57720

سلام دنبال حجت شريفي تو گوگل بودم به شما رسيدم بي تعارف و بي پرده بگم كه هيچوقت نميتونم خودمو جاي شما بگذارم. خيلي ناراحت شدم. به عشق‌تان و غم‌تان و خاطرات قشنگ‌تان احترام ميذارم. فقط دعا مي‌كنم گذر زمونه اگه بتونه حتي كمي غمو كم كنه ولي بقولي ... اصلاً مهم نيست چي مي خواستم بگم

غریبه آشنا

ملیحه خانم ابتداَ خدمتتان تسلیت عرض می کنم - راستش خیلی بیش از حد جلز ولز می کنی (شاید بگی نمودونی این درد یعنی چی) هیچوقت فکر کردی تو تنها نیستی دیگران هم هستند که برایشان مهمی و چون زنده هستی باید زندگی کنی - کاش یکی بود بتو می گفت که تو تنها آدمی نیستی که این وضع براش پیش آمده - کاش بجای این هم جارو جنجال و های و هوی و نوشتن درد دل بر روی مشتی لوازم الکترونیکی بی روح می رفتی کسایی را می دیدی که قبل از تو براشان این اتفاق افتاده و چه کردن و چه می کنن - یه نگاهی به نوشته های دیگران بکن همه دارن برات دل می سوزون ظاهرا راضی هستی چون به خواسته ات رسیدی - فکر می کنم مسیر اشتباهی را پیش گرفتی اگر خواستی ادرس میل بده تا بیشتر بنویسم البته اگه تحمولشو داری اگه نه که همین جوری حال کن . نه دوستدارتم نه آشناتم فقط درد آشنایم

امير ميرافضل

مليحه ، سلام من تازه از موضوع وبلاگ تو باخبر شدم - طي 8 - 9 سالي كه از آشنائي من و مرضيه با تو وفرامرز ميگذره ولي رفاقت ديرينه و محكمي با بيش از 50 سال بينمان بوجود آمده - ايد فرامرز از ديده برفته ولي هرگز از دل و ياد ما نرفته و هميشه در ياد و قلب ماهستش و خواستم بگم هر وقت به خودم مينگرم ياد فرامرز و حرفهايش ياد بحث و تحليلهايش ياد تفكر و اعتقاداتش و ياد .... مي افتم و ديگر نميتوانم حرفي بزنم ................