عشق جایش تنگ است...

مرا روی صندلی می نشاند. می پرسد :خوبی؟

می گویم: آری

می گوید: دروغگوی خوبی هم که نیستی. می دانم خوب نیستی. فرق کرده ای. آدم گذشته نیستی. دیگر شور و حال قبل را نداری. لبخندهایت با پاک کن از روی لبهایت پاک می شود. بهتر بگویم دیگر نمی خندی. سرت پایین است. اطرافت را نمی بینی. اصلاحرف نمی زنی. باید زندگی کنی. تو فقط زنده ای. فراموشش نکن اما هرآنچه که تو را یاد "او" می اندازد از جلوی چشمانت دور کن.

از روی صندلی بلند می شوم. به حرفهایش فکر می کنم. راستش را بخواهی خیلی ها را نشنیدم. این جملات, آخرین ها بود.

چه می گوید؟ چه چیز را باید از جلوی چشمانم دور کنم؟ مبل و صندلی ها را؟ گبه ها و فرشها را؟ ساعت و تابلو ها را؟ میز تحریر و کتابخانه را؟ کمد و تخت داریا را؟ سفالها و شمع ها را؟...

گیرم همه اینها را عوض کردم. تهران و همه خیابانهایش را چه کنم؟ از طوس و کوچه های تنگش گرفته تا چیذر و قیطریه. از کوچه پس کوچه های طرشت گرفته تا خیابانهای میرداماد. از میدان آزادی گرفته تا تجریش و دربند و درکه. از بلوار فردوس و پونک گرفته تا تهران پارس و نارمک و و و

تهران را هم خراب کنم؟!

اصلا به فرض همه اینها را عوض کردم. "داریا" را چه کنم؟

او که خون "تو" در بدنش است. او که مانند "تو" سرش را به یک طرف بدنش خم می کند, سرش را پایین می اندازد و با چنان سرعتی راه می رود که انگار هزار کار نکرده دارد. او که به قول سهیل همانند "تو" انگشت اشاره اش از کاربردی ترین اعضای بدنش است. اصلا او خود "تو"ست. با "داریا" چه کنم؟

با این حافظه لعنتی چه کنم؟ که تک تک لحظات با "تو" چنان در تارو پودش رخنه کرده که اصلا فراموش کردنش غیر ممکن است. با این دل چه کنم که هیچ چیز دیگری در آن جا نمی شود. دیگر در قفسه سینه ام هم جا نمی گیرد به قول منزوی

"عشق جایش تنگ است"

چه چیز را باید دور بریزم؟ عقل ناقصم را یا دل شکسته ام را؟!

نمی داند من دیوانه ام. نمی داند من هنوز ساعت 6 بعدازظهر چشم براهم. نمی داند من هنوز در شلوغی خیابانها به دنبال "تو" می گردم. نمی داند من هنوز پشت ویترین ها دنبال بهترینها برای "تو" هستم. نمی داند من هنوز مسواک و برس چهل تکه ات را که اعتقاد داشتی مثل آن را اصلا پیدا نمی کنی نگاه داشته ام. نمی داند من هر شب لباسهایت را بو می کشم. نمی داند من هنوز ادکلونهایت را روی میز قطار کرده ام که شاید روزی بیایی و نیاز داشته باشی. نمی داند من هنوز به پولهای کیف جیبی ات دست نزده ام...

نمی داند که من هنوز منتظر پایان این کابوسم...

/ 10 نظر / 11 بازدید
pardia

با این حافظه لعنتی چه کنم؟ که تک تک لحظات با "تو" چنان در تارو پودش رخنه کرده که اصلا فراموش کردنش غیر ممکن است. با این دل چه کنم که هیچ چیز دیگری در آن جا نمی شود. دیگر در قفسه سینه ام هم جا نمی گیرد به قول "عشق جایش تنگ است". . چقدر تاثیر گذار بود! خیلی زیبا نوشتین. امیدوارم همیشه سر بلند باشی و امیدوار [گل][گل][گل]

پردیا

راستی، به منم سر بزن. با حضورت خوشحالم میکنی[گل][لبخند]

علی افراشته

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی؟ - در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور سال 73 که فقط همین تک بیت رو برای سنگ قبر پدرم انتخاب کردم -که خلاف شعرهای مرسوم برای سنگ قبر بود و هست- خوب تونسته بودم معنای چند لایه ای اون رو در درونم بچشم و حظش رو ببرم ملیحه عزیز حظ این فراق رو ببر ، نه به قدر تو اما بدون که ما هم بی نصیب نیستیم خدا روزی رو نیاره که برای فرامرز عزیز گوشه چشممون تر نشده باشه

مهدی

سلام تک تک کلمات شما بوی عشق می دهد. فکر می کردم عشق و عاشقی را فقط می شود از اعماق تاریخ بیرون کشید. پیشنهاد می کنم زیر عنوان وبلاگتان مطلب زیر را بگذارید. "غمهای دلم را پشت پلکهایم مینویسم و برای سیاه نشدن نگاهم اینجا... در تنهایی خود... می نویسم و اشک میریزم"

الهام

ملیحه عزیزم - قوی باش - من دارم هر روز را زندگی میکنم - سعی می کنم خوب زندگی کنم - می دانم که این فراقها را پایان هست

زهرا

ملیحه عزیزم با همه آنچه تو را به یاد فرامرزت می اندازد هیچ کاری نکن.بگذار خانه ات همیشه طوری باشد که انگار او هست.بگذار داریا در فضائی زندگی گند که بوی پدرش را میدهد.اما خودت هم زندگی کن.به خاطر خودت و به خاطر داریا و به خاطر فرامرز که ایمان دارم از آن بالا نگران توست.با تو اشک میریزد و اگر تو بخندی او هم میخندد.دوست نادیده ام عشق در وسعت قلب تو جایش تنگ نیست.

سارا معصومی

ملیحه ملیحه ملیحه. همه این‌ها را بشنو و بگذار به حساب دل پاک گوینده. امما انتظار نداشته باش که کسی حال من و تو را درک کند. هیچ کس نمی‌داند در دل ما چه می‌گذرد و اصلا چرا باید بداند و خدا کند که هیچ‌وقت کسی اینچنین سرنوشتی را تجربه نکند. بوی آنها که دیگر نیستند در بینی من و تو است. روی آنها که رفته‌اند در ذهن من و تو جا خوش کرده. رنگ لبخندهایشان پاک نمی‌شود. داغی اشک‌هایشان سرد نمی‌شود. اما زندگی چه؟ زندگی منتظر می‌ماند تا من و تو در خاطرات غرق شویم. ملیحه هیچ‌چیز را از خودت دور نکن. اینها فریب است. فریب. اما هضمش کن. روزی هزار بار فکر کن تا بدان‌جا که بتوانید بگویی : پذیرفتم. با نیت پذیرفتن و زندگی کردن بعد از آن پذیرش به همه یادگاری‌ها نگاه کن. ملیحه از خداوند بخواه که ما را به قسمتی که برایمان رقم خورد و از این پس می‌خورد راضی کند. اما اختیار را فراموش نکن. مختاری که چگونه بعد از این زندگی کنی. دوستت دارم

گل‌ناز

سلام برایت آرزوی آرامش دارم و درکت می‌کنم ...

سارا

من اول اين راه پر از فراز و نشيبم. مليحه عزيز براي من با اون دل شكسته ات كه خدا بيشتر از همه جا در آن حضور دارد، دعا كن. بزار تا من هم بتوانم طعم اين عشق را بچشم.[گل]

آنی

هنوز صدای کلید که می آید ساکن می شوم و مکث می کنم شاید تو در را باز کنی.