خاطرات 7 سال دوستی از زبان فرامرز- قسمت اول

26 اسفند 79 - دعوتی دایی پدر فرامرز به مناسبت ازدواج من و فرامرز - رستورانی در پارک کوهسنگی مشهد

در پست سالنامه 77 برایتان نوشتم که فرامرز برایم از 7 سال دوستی مان نوشت حالا آن را همانگونه که نوشته بود اینجا می آورم

بخوانید:

اسفراین - منزل باجناق عزیزم جناب آقای مهندس ناصری صبح دوشنبه 29/4/77 ساعت 7:15 شروع شد.

فرامرز

"به نام خدا"

- به سفارش همسر عزیزتر از جانم: سرکار خانم "ملیحه محمدیان":-

آن روزها خیالات خاکی اردیبهشت. وهم بلند و خاک آلود. وهم قشنگ و قانع کننده آن روزها. روزی که من به پیروزی. به رسیدن به تو. به خوشبختی سلام دادم.

انگار دقیقه به دقیقه آن سه سال و اندی که با خانه. با خدا. با قوم. با دوست. با آشنا بر سر تو بر سر رسیدن به تو جروبحث کردم. یادم مانده است.

از "علی باصری باغسیا" برادرم. دوست عزیز و فراموش نشدنی ام تا "مهوش خانم اشراقی" دختر دایی پدرم که مثل یک "عمه". یک "مادر" در حقم مهربانی بی دریغ کردند

از خانم "رها بهروز" تا "مهدی قاسمیان" و بچه های "کانون شعر و ادب" و نشریه "نقطه سر خط" تا بچه های پاک دل و خوش برخورد فردوس در خوابگاه (که به تو "خاله نهضت" می گفتند!)

از "خانم آقای حجازی طبس" تا "ثریا خانم". خانم آقای دکتر انوری و "طلا" دخترشان. از آقای "حسن خان قرایی" تا "پریا صفری نژاد". "آتوسا علیوندی". "شهریار مطلوب". "الهام سرابی". "رضا دانش زاده". "روزبه جلیلی". بچه های باند تئاترشهر و گروه کر فرهنگسرای "خاوران"

تا بچه های برنامه "روایت فتح"! نماینده ولی فقیه دانشگاه صنعتی شریف!! اعضای شورای مرکزی انجمن شریف!!! حتی بچه های بسیج که مرا "سید"! صدا می کردند!!!!

تا رئیس دانشگاه. استادها. عمده استادها. استاد تمرین ها. همه استاد تمرین ها و آنهایی که نشد حقیقی و حقوقی از آن ها نامی اینجا ببرم چیزی قریب به 3000 گوش مفت که گاه و بی گاه. کوتاه و بلند گوششان را به درد دلهایم که (البته برایشان شیرین بود) می سپردند و آرامم می کردند و در حد و اندازه خود اگر کمکی از دستشان برمیآمد مضایقه نمی کردند

از این سو تا آن سوی این آدمها. طیف بزرگی است با تنوع ها و رنگ های مختلف و تفکرهای گونه گون و برخوردهای متفاوت

این طیف. طیف 3. 4 ساله که جا به جا با شادی هایم شادی کردند و با غمهایم غصه خوردند با پیروزی هایم خوشحال شدند و با سرخوردگی هایم سرخورده و گاه بیشتر از خود من مدافع تو می شدند!!!

...انگار این پروسه خانوادگی محدود حال از میان تمام اجتماع نه چندان کوچک این آدمها به صلح به ثبات نزدیک می شود

***

و این چند ساله پر از یاد و خاطره هایی که برخی وقتها اشک توی چشمهایم جمع می کند و از من گله نکنید که تو یک مردی و چگونه اینقدر . این قدر می گریی؟!

من به اندازه سن و سالم زجر نکشیده ام خیلی بیشتر! خیلی بیشتر و با تمام این ها خدایا شاکرت هستم شاکرت هستم شاکرت هستم چرا که لحظات فراموش نشدنی. لحظات اوج و همسری که به این سادگی ها نصیب هر کسی نمی شود با یک دنیا خوبی و صداقت و پاکی... این ها نیز در حد سن و سالم و تلاشم نیست و خیلی بیشتر از آنهاست و ناشکری است اگر کنار آن زجرها یادی از خوبی ها و فرازها هم نکنم:

یاد و خاطره هایی که دور و نزدیک اما امروز در نزدیک ترین حالت ممکن این جا در رختخواب یا ساعتی بعد سر سفره صبحانه با "مرضی" خانم و "راضی" خانم یا با من و تو در پارک کنارم نشسته اند و هی نق می زنند که ما را بنویس...! ما را...! ما را...!

خاطراتی که فهرستش هم چندین صفحه می شود باید مرا ببخشند

این دختربچه زیبارو دفترچه خاطراتش را به من داده تا یک روزش را پر کنم نه تمام سال را. سالنامه را...! :

1- اما خاطره اولین روزی که تهران آمدی و از مسافتی نه چندان دور. دیگر ندیدمت. تعادل نداشتم. یادت باشد دست به میله ها (نرده های آن خانه خاطره انگیز در مجموعه رویاهای من. ابتدای بن بست باغ کاج) گرفته بودم و سلانه سلانه جلو می آمدم. همه جای بدنم خشک شده بود. حالا 4 سال از آن روزها می گذرد. تو و "لیلا" هم اتاقی سابقت آمده بودید تهران دیدنم...!

(خدایا به پاکی این عشق که فقط تو [چون می دانی و علام الغیوبی] کمترین شک را به آن می کنی قسمت می دهم نگهدار ما باش همیشه و همه جا کنار هم دیگر...)

یادت باشد آن روز 3 سال و چند روز از عشقمان می گذشت آن هم عشقی پررنگ و پرملات و ما هنوز همدیگر را به صحبت کردن ندیده بودیم. به هر کس می گفتم می خندید...!

چه روزی بود آن روز خاطره انگیز 13 رجب بود روز تولد حضرت علی"ع" بود. عید بود و تهران زیباتر از همیشه تاریخش

پسرک آمد و گفت دم کوچه دو خانم مدتی است منتظر شما هستند او را کشیدم تو. یعنی تعارف کردم تو. به زور برای چای و صبحانه[ای که آماده نبود!!] می بوسیدمش. می بوسیدمش خنده اش گرفته بود. دیوانه شده بودم.

دستم به هر چه می خورد می افتاد. پارچ آب. جالباسی. برس و ...

دستپاچه شده بودم. خنده دار شده بودم

***

ادامه دارد...

پی نوشت: فردی با عنوان "از دوستان دکتر دربانیان" در وبلاگ علیرضا به دفاع از ایشان پرداخته است بخوانید جالب است

 

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام ملیحه عزیز .چه کار خوبی می کنی این خاطرات را ثبت می کنی .خاطرات عشقتان از زبان فرامرز .و فرامرز تو چه قلم زیبائی دارد چه دلنشین نوشته است از عشق جاودانش. منتظر می مانم تا ادامه خاطرات مشترکتان را بخوانم و باز هم می گویم که عظمت عشقتان را می ستایم.

لادن

ملیحه جان : فکرمی کنم اگرهمواره زانوی غم بغل می گرفتی و عزاداری می کردی نمی توانستی مثل حالا حق زیبایی و عظمت این عشق و شخصیت فرامرز عزیز را ادا کنی هزاران هزار بار به تو و روح بزرگ و پاک فرامرز تبریک می گویم و احترام می گذارم .فرامرز نرفته اوج گرفته اینجا برایش بازیچه و کوچک بود

از دوستان دکتر دربانیان

روز بخیر کامنت شما در وبلاگ راز سر به مهر من را به اینجا هدایت کرد. اولا واقعا تسلیت عرض میکنم من را هم در غم خود شریک بدانید. .واقعیتش را بخواهید من از دوستانی هستم که از طریق جراحی با دربانیان آشنا شدم هستم .من بیماری بسیار بدخیمی داشتم که همه جوابم کرده بودند و ایشان من را با یک عمل و بدون خوردن حتی یک قرص یا درمان مکمل نجاتم داد فقط یک ماه در بیمارستان مهر بستری شدم و که آنهم به خاطر عفونت بعد از عمل بود ولی بعدش واقعا به زندگی عادی برگشتم الان حدود 4 سال میگذرد.در حالی که قبل از عمل یک سال من سرکار نرفتم و داد همه مسئولین شرکت ایران خودرو در آمده بود .من حال شما را میفهمم .ولی کمی باید به موارد خلاف موضوع هم پرداخت یا شاید مریضی آن عزیز از دست رفته مورد خاصی بوده.ولی خود من از موارد بسیار نادری بودم که از آن بیماری کوفتی که اسمش هم مرا اذیت میکند نجات یافتم.حق نگهدار تان.

فهیمه

ملیحه خیلی زیبا بود وقتی می خواندم فکر می کردم فرامرز با همان لحن زیبایش دارد متن را بلند می خواند... خاطرات زیبای زندگی با فرامرز را همیشه زنده بدار, چون فرامرز زنده است و عشق زیبای شما ابدی است عشقی که خیلی ها در این دنیا از آن بی نصیب هستند...عشق شما دو نفر نعمتی است که خدا به هر کس عطا نمی کند...

مینا

نوشته هایت بسیار زیباست من تو را نمی شناسم اما هر روز سری به وبلاگت می زنم و با خواندت نوشته هایت نا خود آگاه گریه می کنم ملیحه عزیز از خدا می خواهم فقط بهت صبر بده. اما یه سوال خصوصی چرا خانواده شوهرت مخالف ازدواج با تو بودن؟؟ اگر دوست داشتی جوابم رو بده عزیزم

حمید محمدی

با عرض سلام و تسلیت دوباره بسیار دیده ام که یکی را دو کرده تیغ تیغ عشق بین که دو تا را یکی کند ملیحه خانم راستش بسیار متاسف شدم ولی نه به فرامرزت حسودیم میشود که عشقی چون تو را دارد . نوشته هایت از دل است ،که بر دل نشیند چنان که احساسم میگوید این لحظات و خاطراتت را میبینم . از زمانی که وبلاگت را خواندم هر روز به شما سر میزنم .امسال سال خوبی نبود؟

الهام

ملیحه عزیزم . کامنتت را دیدم مرسی که بهم سر زدی. دلم برایتان خیلی تنگ شده است . راستی تشکر از این که خاطرات فرامرز عزیز را اینجا میگذاری. داریا را از طرف من و محمود 2 تا ماچ آبدار کن. به امید دیدار

روزبه جلیلی

سلام ملیحه خانم دو شب پیش خواب فرامرز رو دیدم و جالب اینه که با همین بجه هایی که اسمشون اینجاست همه با هم بود. فرامرز آرام و با وقار بود و مثل همیشه لبخند نجیبش بر لیش بود. ما دوستانش هنوز هم دوستش داریم دلمون براش تنگ میشه و خوابش رو میبینیم. شاد و پاینده باشین روزبه