دومین ماه

١- دو ماه گذشت

    دو ماه تلخ

    دو ماه سخت

    ولی خوشحالم چون:

    اول: دیگه درد نمی کشی

   دوم: دو ماه به دیدن تو نزدیک تر شدم

2- ‹‹ راضی ›› وبلاگت را خوانده بود بعد هم رفته بود زیر پتو حسابی گریه کرده بود. حسرتش را خوردم چون جایی برای گریه کردن دارد...

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا صمدی

سلام دلم خیلی گرفته . چند روزی بود دسترسی به اینترنت نداشتم. پیغامتان را خواندم و ناراحت شدم چرا زود تر ندیدم. البته کاری هم از دستم بر نمی آید ولی دوست دارم همیشه و بیشتر در مواقع لزوم کنارتان باشم این روزها را که در مشهد سپری می کنم تا بتوانم به دیدن فرامرز می روم. راستش روز اولی که رفتم کمی دلم گرفت ولی حالا می روم و با او حرف می زنم . تمام حرفهای دلم را که روزی جز او شنونده ای نداشت برایش می گویم. دیروز داشتم به مینا می گفتم ما آدم ها برای صبر کردن آفریده شده ایم صبر کردن بر مصائبی که توانش را نداریم فرامرز آدم خیلی خوبی بود مثل تمام آن خوبانی که خیلی زود رفتند و رفتن حق طبعی شان بود چون طاقت ماندن نداشتند. داستان ما و آنها مثل داستان کلاغ و عقاب است که ناتل خانلری چه زیبا سرود آنرا

فهیمه

دیروز رفتم آزمایشگاه که آزمایش خون بدم رگ پیدا نکردن خیلی به سختی خون ازم گرفتن یاد فرامرز افتادم دیدم دردی که من کشیدم یک هزارم دردهایی نبوده که فرامرز کشیده فرامرز روزهای سختی داشت. دردهایی کشید که شاید غیر از خودش و خداش هیچ کس از اونا خبردار نشدن... ولی همه چی تمام شد روزهای پردرد و سختی فرامرز هرچند طولانی بود ولی به پایان رسید... فرامرز از امتحانش سربلند بیرون اومد ملیحه عزیزم تو هم روزای سختی می گذرونی روزهایی که شاید فقط تو و خدات میدونین چقدر مشکله ....ولی روگار سختی تو هم به پایان خواهد اومد امتحان تو هم هرچقدر سخته روزی تموم می شه و من می دونم تو هم مثل فرامرز سربلند می شی

آگاه

سخت، تلخ ولی واقعیت داره پایان زندگی خبر هولناکی برای زنده گان است آیا اگه زندگی تا این حد منحصر به فرد و یکتا نبود، عشق تو و فرامرز می تونست اینقدر رویایی و زندگی بخش باشه ؟

من و دخترم ری را

سلام ملیحه جان. فکر می کنم بودن داریای کاکل زری در کنارت نعمت بزرگی باشه. سعی کن لحظه های با او بودن رو بیشتر به تصویر بکشی. این طور مادر شادتری می شی براش مطمئنم.عکساشم بزار برامون تو رو خدا.[شوخی]

مهدخت

تو هم امید داری که داریا بزرگ شود... با کیان بازی کند.... تو ذوق کنی ....تو ببالی.... او مرد شود !مثل پدرش.... آنوقت یک فرامرز دیگر داری ...تو هم امید داری حتما داری.... فرامرز هم تمام امیدش به توست درباره امید از سهیل بپرس او میداند امید یعنی چه خیلی خوب همه مان را امیدوار کرد به تمام داشته هایمان ...از داریا قهرمان بساز به امید آینده....

من و دخترم ری را

سلام مليحه جان. البته راست مي گي من دارم از طرف خودم حرف مي زنم بايد پا توي كفش تو كنم ولي خدا خودش با مهربوني بهت كمك مي كنه. مطمئنم. من با اين آدرس راحت آپلود مي كردم: http://www.img98.com/ خيلي راحته. ولي چون جديدا اينترنت پرسرعت گرفتيم توي سايت webshots عضو شدم و اونجا مي توني آلبوم هم درست كني. ولي براي حالت عادي همون اولي خوبه. مراحل بعديشو اگه نتونستي بهت بگم...

ننه قدقد

همه وبلاگتون رو خوندم و سعی کردم اشک نریزم. از آشناییتون خوشبختم. امیدوارم تحمل این روزهای سخت براتون زود آسون بشه. نمی دونم چه کار می تونم براتون بکنم شاید هیچ، شاید همدردی رو لازم داشته باشید، شاید دیگه ازش بیزار شده باشید. من همیشه به وبلاگتون سر خواهم زد. اگه همدردیم به درد بخوره تقدیمتون خواهم کرد و اگر نه یه خواننده خاموش خواهم بود .

ندا

و خاصیت عشق همین است!

نگین

سلام دخترم خیلی برات ناراحت شدم کلی گریه کردم . چون پسر و شوهر من هم به همین درد لعنتی دچار هستند و همین دکتر کریم دربانیان پسر منو عمل کرده .وافعا متاسفم اما اين بيماري آنقدر بده كه مطمئن هستم فرامرز عزيزت الان آرامش داره. تو بايد قوي باشي و مادر خوبي براي فرزندت باشي . بازم برات پيام ميدم