...

آدم های دور و بر آدم چند دسته اند:

برخی از آنها را هر روز می بینی و از کنارشان می گذری بدون اینکه توجهی داشته باشی. اگر یک روز که نه صد روز هم نبینیشون اهمیتی نداره. اگه اتفاق خوب یا بدی هم براشون بیفته فقط در حد حس انسان دوستانه ات خوشحال یا ناراحت میشی. این آدمها با همسایه ای که هر روز مجبوری بهش سلام بدی یا بقال سر کوچه ات که به جبر خرید می بینیش و یا کارگر پمپ بنزین که برات بنزین می زنه فرقی ندارند.

بعضی ها نه. دوست داری با این دسته دوم وارد رابطه دوستی بشی. براشون وقت بذاری. اگه یه مدتی ازشون بی خبر باشی نگران میشی. به هر دری می زنی تا یه خبری ازش بگیری. از مصاحبت باهاش لذت می بری. به هر شکل یک دوستی با هر سطحی اتفاق می افتد.

خب گاهی هم این رابطه بسیار عمیق میشه تا حدی که میشه خواهرت, برادرت, فرزندت و ...

همه اینها رو گفتم تا اینو بگم که دیروز برای من مصادف بود با آغاز ندیدن هر روزه یک دوست خوب که البته سعی می کنم این دیدار هر روزه اتفاق بیفتد اما دیگر به شکل قبل نیست.

دیروز یکی از بهترین های قسمتمان را بدون هماهنگی با خودش, بدون نظرخواهی از من به عنوان مسئولش و بدون گوش کردن به استدلالهای مدیرم, دستوری جابجا کردند. به جرم کار کردن با من! به جرم خوب کار کردن...

این آدم را آنقدر دوست دارم که وقتی برایم حرف می زند فکر می کنم داریای بزرگ شده خودم است. یک حس مادرانه نسبت به او دارم. یک حس خوب دوست داشتن...

نمی دانم آینده کاری اش چه می شود؟ عذاب وجدان به سراغم آمده . شاید می توانستم مانع این اتفاق شوم و نشدم. شاید اگر با من کار نمی کرد اینگونه نمی شد شاید...

دیروز بعد از رفتنش دیگر نتوانستم بمانم

فقط برایش دعا کنید...

/ 6 نظر / 22 بازدید
ف

من برايش دعا مي كنم و كاملا تو رو درك مي كنم ...............................................

دنیا

سلام ملیحه عزیزم چند روزه که از خانم معصومی خبری نیست سایتش هم که باز نمیشه من نشونی ازش ندارم تو میتونی جویای حالش بشی و به ما هم خبر بدی ؟ ممنون میشم عزیزم یه خواهش دیگه هم دارم یه عکس از داریا بذار ببینیم گل پسرمون رو .

خودم

من، منم اين كه رفت نه اولي بود و نه آخري خواهد بود. شايد دوست داشتني تر از او هم كه مثل خواهري عزيز در كنارمان بود با نارفيقي هائي بدتر از اين رانده شدند به جاهائي بدتر از اين. و چه خوشحالم كه نبودي و نديدي چه گذشت. مثل همانهائي كه نحسي رفتنشان هنوز دامن گيرمان است و مثل آنهائي كه غم نبودنشان ميازاردمان. نه تو رنجيده بمان و نه من ميرنجم. شايد كه بعد از او چرخ چرخاندن قرعه، نام ما را به دست مجرياني نابلد بدهد. از قديم ميگفتند رفيق بد از پشت خنجر ميزند، اما امروز هم تو ميداني و هم من كه خنجرها ديريست پنهان مانده و فقط جاي ضرباتش درد را به قلبمان هديه ميدهد. و البته ديرتر از انست كه ما اين هدايا را به ديده منت ميپذيريم. اينجا بيابان است و هر از گاهي چوپاني، كاسه اي شير را بدون چشم داشت به ما هديه ميكند. اما عمر استراحت ما كنار چوپان فقط همان چند لحظه است. نه من ميرنجم، و نه تو برنج

سلام ، من تازه با شما از طریق نوشته هاتون آشنا شدم . داشتم متن های پارسال رو می خوندم اولا به خاطر نوه دار شدنتون (البته خاله شدنتون) تبریک میگم می دونم خیلی دیره . به عشقتون تبریک میگم . پسر گلتون رو ببوسید . متن زیر توی نوشته های خودتون بود ولی من متوجه نشدم این متن رو کی نوشته و خطاب به کی ؟ و منظورشون از جمله آخر متن چی است . چون شما دو سال با آقای حجازی زندگی نکردید مطمئن بودم این متن رو شما ننوشتید. میشه برام در کوردش توضیح بدید . اگه خصوصی نیست .درست شبی که من و "تو" مراسم ساده ازدواجمان را پس از دو سال و اندی زندگی کردن! با هم برگزار کردیم "کیان" وارد این دنیا شد. این اولین فرد خانواده است که هیچ تجربه ای از "تو" ندارد. یادت می آید همیشه می گفتی: "مطمئن باش اگر فهیمه بچه دار شود جایی بچه اش را فراموش خواهد کرد!..."

سلام از اینکه جوابمو دادید ممنون میتونم خواهش کنم عکس کیان کوچولو رو برامون بذارید ؟

سلام ببخشید چه طوری از گوگل ریدر میخونین؟میشه توضیح بدین از کجا باید وبلاگ خانم سارا رو دوباره بخونم؟ممنون