مراسم یادبود فرامرز در تهران

دوستی در اولین سالگرد همسرش نوشته بود:

یکسال؟ نه, 365 روز...

و حالا من می فهمم 365 روز یعنی چه؟

در حساب و کتاب من 365 روز یعنی هزاران روز که هر روزش یعنی هزاران بغض, یعنی هزاران دلتنگی, یعنی هزاران اندوه, یعنی هزاران حسرت, یعنی هزاران هزار یاد و خاطره خوب

و من

هنوز باور نکرده ام...

هنوز منتظرم تا مثل همه کابوسهایی که می دیدم بیایی و بیدارم کنی و بگویی: "تمام شد, آرام باش, من هستم"

یا از در بیایی و من عصبانی شوم و بگویم: "عجب شوخی بی مزه ای بود فرامرز! فکر نکردی سکته می کنم"

و تو گردن را کج کنی و هزار بار بگویی: "ببخشید, معذرت, ببخشید, معذرت"

اما

نه کابوس است و نه شوخی, واقعی واقعی است

در اولین سال نبودنت, در اولین سالگرد فراغت دوباره این گنجینه نابی که برایم به یادگار گذاشتی, دوستانت, به کمکم آمدند تا مراسمی نه به شکل های مرسوم جامعه بلکه به همان صورت که خودت می خواستی برپا کنیم.

می خواهیم مراسم شعر خوانی و خاطره خوانی برگزار کنیم. می خواهیم فیلمت را پخش کنیم و کتابی که به یادت چاپ کردم را به همه آنهایی که دوستت دارند و دوستشان داری هدیه کنیم.

وعده دیدار همه آنهایی که فرامرز در دلشان بود:

سه شنبه 29 تیر ماه 89 سالن آمفی تاتر مرکزی دانشگاه صنعتی شریف ساعت 5 تا 7 بعدازظهر

پی نوشت1: اعلام اولین سالگردتت درست مصادف شده با روز تولدت. خودت بگو. چطور غافلگیرت کنم فرامرز؟

پی نوشت2: به درخواست عمه فریبا برای ثبت کچلی داریا

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دنیا

از بد شانسی منه خواهر خوبم.

گل ناز

سلام مراسمی در خور عزیزتان است، روحش آرام و قلبتان در آسایش و سایه‌تان بر سر داریایتان پاینده. دوست دارم در کنارتان باشم.

سارا معصومی

نه یک سال است و نه 355 روز . هر روزش یک عمر می‌گذرد. نه عمری کوتاه مثل عمر فرامرز و مهران. عمر نوح که من و تو باید به کند گذشتنش عادت کنیم. می آیم تا شاید انجا ببینمت. داریا را ببوس که چقدر ماه شده است

طلیعه

واي كه چقدر نوشتن اين پست ها بايد سخت باشه برات مليحه جان. بي نهايت دوست دارم كه اون روز من هم در كنارت باشم اما شرمنده كه تهران نيستم وگر نه حتمن مي اومدم. اميدوارم همه چيز اون طور كه دلت مي خواد برگزار بشه. تولد عشقت هم مبارك گلم [گل]

زهرا

ملیحه عزیز ناراحتم که چند روزی از این دنیای مجازی دور بودم و دیر فهمیدم مراسم یادبود عزیزت را .ای کاش میدانستم و می آمدم....

مریم

سلام ملیحه! پسرت ماشاء ا... روز به روز تغییر قیافه می ده! بچه همسایه زود بزرگ می شه ولی از این که موهاشو کوتاه کردی خیلی ممنون چون قبلا کاملا شکل این نویسنده ها بود که خیلی متفاوت فکر میکنند! ((: خدا برات حفظش کنه! در پناه خدا باشی عزیزم.

سیمین

سلام خانوم محمدیان چند شب پیش خواب شما و آقای حجازی رو دیدم. همگی تو یک مجلس شعر خوانی بودیم و آقای حجازی مجلس رو اداره می کرد و همگی ایشون رو استاد خطاب می کردن.... امروز که وبلاگتون رو دیدم متوجه مراسم سالگرد و شعرخوانی شدم !!!!!!! من از کارکنان بیمارستان مهر هستم. خیلی دوست دارم تو مراسم شرکت کنم اما خوب فکر می کنم حضورم تداعی کننده همه اون خاطرات بد باشه....

الهام

وای که چقدر داریای عزیزم شبیه فرامز است .

سیمین

سلام خانوم محمدیان چند شب پیش خواب شما و آقای حجازی رو دیدم. همگی تو یک مجلس شعرخوانی بودیم و آقای حجازی مجلس رو اداره میکردن و همه به ایشون به چشم استاد نگاه میکردن.....امروز که وبلاگتون رو دیدم متوجه مراسم سالگرد و شعرخوانی شدم!!!!! من از کارکنان بیمارستان مهر هستم. خیلی دوست دارم تو مراسمتون شرکت کنم اما می دونم حضورم باعث زنده شدن تمام اون خاطرات بد میشه :(

مهدخت

سلام.خسته نباشی ملیحه جان. این جوجو چه ناز شده کچل شده...محکم ببوسش امیدوارم مراسم همون طور که دوست داری برگزار بشه.روح فرامرز عزیز شاد