سارای نازنین, بنویس, از مهرانت بنویس...

"سارا معصومی" را تازه شناخته ام, در واقع تازه کشفش کرده ام, بگذارید واضح تر بگویم, او را از اردیبهشت ماه 88 می شناسم, وقتی "فرامرز" من حالش رو به بهبود می رفت و من رفت و آمدهایم به شرکت منظم تر شده بود. آن روزها دوست نادیده ای عزیزش را از دست داده بود. وبلاگی زده بود و در سوگش می نوشت. "سارا" را در وبلاگ او پیدا کردم. سراغش رفتم. مطالبش را خواندم و گاهی هم اشکی از گوشه چشمانم سرازیر می شد. اما درکش برایم غیر ممکن بود. راستش از درکش فراری بودم نمی خواستم بفهممش. هر گاه پشت کامپیوترم می نشستم تنم مور مور می کرد برای دیدن وبلاگش اما سر زدن به او برایم شده بود یک کار مخفی. مانند بچه هایی که کار اشتباهی می کنند و از ترس بقیه آثارش را پاک می کنند.

تا روزیکه برایش نوشتم "همدردت شدم"...

زیبایی قلمش را نمی توان نادیده گرفت. هر چه می خواهد بنویسد به بهترین شکل ممکن وصفش می کند مخصوصا اگر از "مهرانش" باشد.

نامه آخرش به "مهرانش" الحق و الانصاف زیبا بود. شاید بیشتر از ده بار خواندم. تک تک لحظاتی که به زیبایی تمام به تصویر کشیده بود با تمام وجود درک می کنم. شکوه دیدن یک فیلم دو نفره, زیبایی خوردن یک چای دبش, پیاده روی ها و چانه زدن ها سر آن و ... همه را با تمام سلولهای بدنم می فهمم.

اما دلم گرفت وقتی نوشت این آخرین نامه اش است. شاید دوستانش او را از این همه سوگواری منع کرده اند. برای اینکه حالش بهتر شود اما من می دانم که نمی شود درست نمی شود حالش را می گویم. گاهی اوقات هیچ چیزی به اندازه نوشتن حتی اگر با قلم ناتوان و ساده آدمی مثل من باشد آدم را تسکین نمی دهد. همه چیز را نمی توان بزبان آورد

سارای نازنینم, دوست نادیده ام

شاید با جستجوی اسم "مهرانِ" تو و "فرامرزِ" من در اینترنت بتوان از دیدگاههایشان, افکارشان, شخصیتشان و هزاران چیز دیگر مطلع شد اما لحظات ناب عاشقانه را فقط من و تو می توانیم به تصویر بکشیم مخصوصا اگر کسی مثل تو قلم توانمندی هم داشته باشد.

بگذار دیگران بفهمند که عاشقانه زندگی کردن هیچ فرمول پیچیده و خاصی ندارد. فقط کافیست عظمت لحظات را درک کنی و قدرشان را بدانی. بگذار بفهمند که یک شام دو نفره روی روزنامه و در یک خانه 19 متری چقدر می تواند زیبا باشد. بگذار بدانند که وقتی چشمانت را باز می کنی و همسرت را مقابلت می بینی چقدر لذت بخش است. بگذار بدانند که صدای پای معشوق حتی اگر بعد از یک تصادف یک پایش از پای دیگر کوتاهتر باشد زیباترین صدای دنیا می تواند باشد. بگذار بدانند که همسرت با 38 کیلو وزن و شکم پر از سوراخ و کیسه های آویزان به او می تواند خوش تیپ ترین و زیباترین همسر دنیا باشد. هنوز می تواند با دیدنش, دلت همانند همان دختر 15 ساله که برای اولین بار عشق را تجربه می کند بلرزد. بگذار بفهمند که هر روز تراشیدن صورت همسرت, گرفتن ناخن های دست و پایش, مسواک کردنش و  و  و چقدر باشکوه است.

بگذار بدانند که عاشقانه زندگی کردن یعنی همین

بگذار بدانند که در این دنیای بزرگ کسانی هستند که آرزویشان دیدن جورابهای گلوله شده همسرشان در گوشه و کنار خانه است. دیدن ظرفهای نشسته ای که همسرشان کنار ظرفشویی قطار کرده. کاغذهایی که وسط اتاق پهن کرده و آنقدر محو خاطرات آنها شده که یادش رفته اصلا برای چه آنها را بیرون ریخته. کت وشلوارهایی که به جای اینکه سر جایشان باشند روی تمام صندلی های خانه جا خشک کرده اند. کفش هایی که تا وسط هال آمده و آنجا هر کدام به یک سو پرت شده اند. موهایی که روی بالش ریخته شده و حالا تمام خانه را برای دیدن یک تار موی عزیزت زیر و رو می کنی...

حالا همه اینها برای من و تو شده آرزو. بگذار دیگران قدر این لحظات ناب را بدانند بنویس, با قلم زیبایت بنویس, برای "مهرانت" بنویس که می دانم این نیاز توست.

دوستت دارم دوست نادیده من

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سنگ وسیماب

سلام خانم محمدیان خدت هم زیبا می نویسی اگرچه این معجزه عشق است نه شاهکار تو!برایتان آرزوی آرامش و شادی می کنم.عشق شادیست عشق آزادی ست

یاسمن

سلام.خیلی زیبا مینویسید.آدم واقعا تحت تاثیر قرار میگیره.نمیتونم خودمو جای شما بذارم.متاسفم

زهرا

ملیحه عزیز من هم با نظرت موافقم که سارا باید بازهم از عشقش به مهران بنویسد....... ایمان دارم کلام او میتواند نگاه خوانندگانش به زندگی را تغییر دهد....و از نوشته های شما میتوان به عمق یک عشق عظیم پی برد. پایدار باشی دوست من.از داریای عزیز بی خبرمان نگذار.

شبیه خودم

سلام ملیحه جان. ممنون. انشاا... که دیدار ها تازه شود. نوشته ات خیلی قشنگه. راستش من فکر می کنم استعداد تو در نوشتن خیلی عالیه. بهت تبریک می گم.

فهیمه

خیلی زیبا بود... یاد فرامرز همیشه در دلهای ما زنده است...

فرزانه خانی

سلام ملیحه جان به وبلاگت سر می زنم مطمئن باش حتی اگر تو هم از فرامرز نگویی آنقدر فرامرز خوب بود که همیشه و همه وقت به فکرش هستیم از خدا می خواهم که بهت صبر بده . دلم برای داریا تنگ شده شرمنده که نمی تونم بهتون سر بزنم لا اقل عکسشو بذار

زهرا

سلام ملیحه جان.کم پیدائی.یک هفته ای میشه چیزی ننوشتی.از حال خودت باخبرم کن.

یه منتظر

سلام. یک هفته ای از شما خبری نیست نگرانیم. امیدوارم مشکلی نباشه و زودتر نوشته بعدیتونو داشته باشیم.

نعیمه

سلام دیروز خیلی یادتون کردم و دلم خیلی گرفت .

سودابه

سوختم. له شدم. براتون طلب صبر میکنم.