خاطرات 7 سال دوستی از زبان فرامرز - قسمت دوم

آستارا - فکر کنم تابستان 82

٢- خاطره اولین روزی که بعد از سه چهار سال - که یک گوشه از ذهن من را به خودت اختصاص داده بودی - به من یادآور شدی, اعتراف می کنم که در آخرین صحبتم با تو دروغ گفتم یا اشتباه کلامی کردم که گفتم قبل از آن روز هیچ به تو فکر نمی کردم. بهتر است می گفتم یک دو سه سالی اصلا فکر نمی کردم چرا که اگر فکر می کردم یا لحظات محدودی که فکر می کردم (حالا که خوب به خاطر می آورم) تنها به تو, به تو فکر می کردم با آن تصویر ثابت همیشگی که هنوز هم بعضی وقتها به ذهنم, به خوابم, به همه چیزم هجوم می آورد:

دختر بچه ای 9 ساله با چادر سفید گلدار و لپ هایی گل انداخته و چشمهایی درشت در لحظه ای که دارد با دندان لب پایینش را که نیم خنده ای روی آن ریخته را گاز می گیرد. به نشانه شرمندگی از لبخندی که به رویم زده است

خاطره آن روز هم زیباست و هم فراموش نشدنی (و هم آغاز سال هجری من آغاز هجرت من!) روزی که بعد از سالها ندیدنت به من یادآوری شدی و من گم شده خودم را در چهره صمیمی و خندانت دیدم, خندانی که سریع و (برنامه ریزی شده!) از خندان بودنش پشیمان می شود ولی این پشیمانی, این دندان گزیدن لب پایین هم زیباست [اصلا زیباترین تصویر تو برای من همین دندان گزیدن لب پایین است - با معنی شرمندگی, تذکر, دوست داشتن, دقت به اطراف و اطرافیان, نکند بفهمند و ... که همه و همه معنی های مختلف این حرکت زیبای صورت تو در تمام این سالها بوده است -]

من خون به صورتم دوید. یکباره مثل معجزه ای تغییرهای هنگفتی از آن ظهر قشنگ 19 فروردین 1370 در من حلول کرد که همه آن را دیدند جز پدرم, جز مادرم, جز برادرهایم, جز خواهرم...!

شاید هم دیدند اما ساده گرفتند اما خودشان را به کوچه علی چپ زدند...!

( این ظالمانه است, نیست؟!)

این روز در عمیق ترین و خصوصی ترین سطح خاطرات من نیز جایی که هیچکس نیست حتی تو در این عمیق ترین و خصوصی ترین سطح نیز جای عجیبی برای خودش باز کرده است

فرامرز خرخوان, فرامرز مایوس, فرامرز "زرد و سیاه"

فرامرز عاشق, فرامرز پرامید, فرامرز " آبی و قرمز"

فرامرز "آزادی"

        "آزادی" از قید حسادت ها و نمره ها و چرندیات بی ارزش!

فرامرز "شاعر", فرامرز "دست به قلم", فرامرز "خوش برخورد"!

فرامرزی که تازه حالا طعم شیرین موفقیت را بی دغدغه می چشید و به پیش می رفت و تازه وقت هم اضافه می آورد و چقدر کارهای عجیب و غریب می کرد که دیگران نامش را افتخار می نامیدند و به آنها فخر می فروختند...!

آن روز چیزی درون من سُک زد, چیزی شبیه "دوستش دارم", "دوست دارمش" یا "دوستم دارد" یا "دوست داردم" فرقی نمی کند. هر چه بود از آن روز چیزی درونِ من, شریانهای من سُک می زند که هر چند انکار خانه و امکاناتش برای خواندن و خوب خواندن, انکار آن چه که به نام استعداد در من ودیعه بوده و هست را نمی کنم اما این سُک زدن رگهایم, این "دوستت دارم" منتشر شده, این "عشق", این حرارت طبیعی و زیبا. این حس "مرد شدن", "مردانگی" نقش اساسیی در افتخاراتی داشته است که علیرغم میل خودم, در کاغذهای کادویی شیک پیچیده شده و فخرش به مردم فروخته شده است!!

**- قابل توجه آنانیکه به خاطر این مجموعه چیزهای ناچیز به برادرشان پیش مردم, پیش خواهر شوهرها و جاری ها, پیش در و همسایه چیده داشته اند و حالا فکر می کنند به تمام آن چیده ها ریده شده است!! -

این "چیدگی ها" از آنِ همه است و سهم عمده اش از عشق بین "من و ملیحه"...!

پس نقض غرض است اگر بخواهیم منبع اثر را حذف کنیم و به اثر فخر بفروشیم!

***

ادامه دارد...

توضیح: برای آنها که نمی دانند خانواده های من و فرامرز به مدت 30 سال همسایه روبرو بودند و با هم رفت و آمد داشتند!!

/ 7 نظر / 17 بازدید
نعیمه

تقدیم به ملیحه عزیز : در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده روشنی شراب را آسمان بلند و کمان گشاده ی پل را پرنده ها و قوس و قزح را به من بده و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست دارم در آن دوردست بعید که رسالت اندام ها پایان می پذیرد و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند و در هر معنا قالب لفظ را فرو می گذارد چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر تا به هجوم کرکس های نهانش وا نهد در فراسوی عشق تو را دوست می دارم در فراسوی پرده و رنگ در فراسوی پیکرهایمان به من وعده دیداری بده

رهگذری مهربان

منتظر ادامه ش هستم.[لبخند]

سارا معصومی

چقدر کار قشنگی داری می کنی. بخصوص برای داریا که بعدها بخواند و مثل پدرش عاشقی کند و مانند مادرش صبوری. برایت شادم ملیحه.

مژگان

....... گله از رفتنت هرگز ندارم ولی از موندن یاد تو فریاد .... .... روحش شاد

مجید محمدیان .....

با سلام خداوند به شما صبر بدهد با خوندن آنچه نوشتید متاثر شدم..... به هر حال زندگی کردن انسانها وبا هم بودن میتونه یک اتفاق باشه ولی مرگ یک قانونه و نمیشه جلوش رو گرفت جز صبوری و امید به آینده...... گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش سر افراز باشید...................

من و دخترم ري را

وای ملیحه جان چه کار خوبی می کنی که نوشته های فرامرز رو این جا می ذاری. این طوری حرفایی که می زنی رو ملموس تر می کنی. گفتم که من خاطره تعریف کردن فرامرز رو خیلی دوست داشتم . مخصوصا وقتی از عشقتون می گفت. یادمه می گفت اگه پای عشق من و ملیحه به میون کشیده نمی شد مادرم اولین مورد برای ازدواج اونو در نظر می گرفت. اما حیف که لج کردن آدم ها خیلی اوقات پشیمونشون می کنه یه عمر!

حمید محمدی

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد لایق تندیس شدن نیست در مقابل سختی ها مقاوم باش که وجودت شایسته تندیس شدن است وای بر ما