خاطرات خوش دیروز

 

کاشان - تابستان 85

این هم برای اینکه بدانی "چُس قندی" ات برایم مهم است

این روزها عجیب مرا یاد روزهای فروردین و اردیبهشت 87 می اندازد. روزهای تلخ و شیرین, یا بهتر بگویم روزهایی که همه اش شیرین بود. آنقدر شیرین که در دفترچه ام که برای فرزندانم در دوران بارداری می نوشتم مدام شیرینی اش را به آنها گوشزد می کردم. برایم مهم بود که بدانند چه روزهای خوبی! در انتظارشان است. مهم بود که بدانند "تو" برای من اولویت اول زندگی هستی. هر کجا که نوشته ام دوستشان دارم با تاکید قید کرده ام که "بعد از تو". "تو" بت من بودی (و البته هستی). همه چیزم در "تو" خلاصه می شد. آنقدر محو زیبایی هایت بودم که هیچ چیز را به جز "تو" نمی خواستم. هیچ کس را به جز "تو" نمی دیدم. 

غم از دست دادن "باران" را زودتر از آنچه که فکر می کردم هضم کردم. چون "تو" کنارم بودی. "تو" تکیه گاهم بودی. مانند کوه بودی. قوی و استوار. صدایت را شنیدم وقتی که پدر و مادرت برای دیدنم آمدند و "تو" جلوی آسانسور به آنها گفتی: "به خاطر ملیحه بی تابی نکنید. به خاطر ملیحه اشک نریزید. به خاطر ملیحه...". اما می دیدم که مدام بغضت را فرو می خوردی...

اردیبهشت شد. همه چیز به حالت عادی برگشت. به من گفتی دنیا را خیلی زیباتر از قبل می بینی. گفتی درختها زیباتر شده اند. مردم مهربانتر شده اند گفتی حتی ترافیک تهران را هم دوست داری...

یادت می آید...

اما این زیبایی بیشتر از یک ماه طول نکشید خرداد که شد ورق برگشت

زندگی "تو" شد خون

زندگی من شد خون

زندگی ما شد خون

 همه اش خون, خون, خون...

و دنیا زشت ترین صورت خود را به ما نشان داد

اما این زشتی برای من و "تو" یک فرق بزرگ داشت...

خداوند به "تو" اختیار ماندن یا رفتن داد و به من اجبار ماندن. "تو" رها شدی و من اسیر.

"تو" به اختیار رفتی و من به اجبار ماندم, باید می ماندم به خاطر "تو", به خاطر "داریا" و شاید هم به خاطر "باران"...

من باید می ماندم. من باید بمانم. باید بمانم و خوب زندگی کنم. باید بمانم و قوی باشم. باید بمانم و هم مادر باشم و هم پدر. آن هم از نوع شاد و پرانرژی اش. باید بمانم و زجر بکشم

من باید بمانم...

خداوندا! نمی شد در این رحمتی که برایم فرستادی و من هنوز در حکمتش مانده ام کمی تجدید نظر کنی؟ آخر این خوشبختی ما کجای دنیای بزرگ تو را تنگ کرده بود؟ اگر لیاقتش را نداشتم چرا به من عطا کردی که بعد پسش بگیری؟

خداوندا! ذهنم پر از سوالهای بی جواب است کمی کمکم کن. کمکم کن. کمکم کن...

پی نوشت: متاسفانه من, "فرامرز" و "داریا" عکس سه نفره خیلی کم داریم. چندتایی داریم که در لب تاب "فرامرز" است و من هنوز جرات روشن کردنش را ندارم تا بتوانم از عکسها استفاده کنم...

/ 8 نظر / 8 بازدید
هادی

امیدوارم همیشه خوشبخت باشید و موفق. وبلاگ همسرم: http://www.zangenaghashi.blogfa.com/

لیلا

سلام ملیحه خانم مطمئنم که بالاخره همه چیز خوب خواهد شد و خودش کمکت میکنه شما یه زمانی به آقا فرامرز تکیه میکردید حالا باید تکیه گاهتون فقط خداوند باشه پس ببین دوستم این خیلی قشنگه و مطمئنم خودش بهت یادت میده که ببینیش و حسش کنی کم کم ...... صبر پیشه کن دوستم..... مطمئنم آقا فرامرز هم همینو می خواد. دوستم خیلی خوب احساستو درک میکنم.خیلی خوب......خیلی....خیلی

سارا معصومی

فثط باید باور کنیم که حکمتی داشته است. شاید نه برای من و نه برای تو و نه برای داریا اما برای خود فرامرز.برای خود مهران. شاید باید در اوج می رفتند.فقط این را می دانم که باید شاکر باشیم.نمی دانی چه شادم می کنی وقتی برایم می نویسی

الهام

سلام می دونیم که یه روزی باید بریم ولی بعضی از رفتن ها ادم می سوزونه مثل رفتن فرامرز تو ملیحه جانم .چیزی باز هم مثل همیشه نمی تونم بگم جز اینکه دوستت دارم مواظب خودت و دارایا باش .[گل]

بهرام خسروی

سلام... بابا بی خیال این حرفها! دنیا همش همینه یه روز خوب یه روز بد.. البته به نظر ما بعضی روزا بدند! ولی از نظر خدا همه روزها خوبند پس باید تسلیم خواسته ی اون باشیم... موفق باشید به ما هم سر بزنید[گل]

زهرا

سلام ملیحه عزیز.حکمت خداوند را هیچ کس نمی داند...پس بمان .خوب زندگی کن و برای داریا که فرامرز او را دوست داشت هم مادر باش و هم پدر آنگونه که فرامرزت میپسندید.همیشه برایت دعا میکنم.مراقب خودت باش.