امروز روز اول درد است...

جمعه بود, 27 دی ماه پارسال را می گویم, روزی که "تو" از خانه رفتی و نگذاشتی همراهی ات کنم, با "سهیل" و "آقای افراشته" راهی بیمارستان "مهر" شدید. دل نگران بودی. زنگ زدی که در بخش چهار جراحی اتاق 423 را گرفتی. بعدازظهر راهی بیمارستان شدم. همه دور تا دور تختت جمع بودیم, برادرت فرزین, علیرضا, مرتضی, میثم, آقای افراشته, سهیل, فهیمه, حسن خان و فریده خانم, مهوش خانم و .... سر به سرت می گذاشتیم, دعوا بر سر شب ماندن بود. هر کس تعداد دفعاتی که بیهوش شده به رخ دیگری می کشید تا توجیه بهتری برای ماندن داشته باشد. آقای افراشته از خلسه به هوش آمدن می گفت و اینکه بهترین زمان برای شعر گفتن است. "تو" سرت پایین بود. قطرات اشک را روی گونه ات دیدم. با گریه غریب نبودی, بر خلاف عرف جامعه که "مرد نباید گریه کند" "تو" همیشه و به راحتی یک کودک اشک می ریختی. اما نه برای درد خودت. صورتت را بوسیدم و ساده لوحانه گفتم "تمام می شود نگران نباش" اما گریه "تو" از رفتن نبود که خوب حدیث رفتنت را خوانده بودی. نگران ماندن من بودی.

خوب می دانستی که وقت, وقت رفتن است, از همان شب که اصرار کردی فقط "سهیل" با "تو" بماند. نگفته ها و سفارشاتت را به سهیل کردی و هر دو تا صبح گریستید و پرستاران در تعجب این همه اشک برای یک عمل جراحی ساده!

"تو" می دانستی وقتی که سفارش مرا به همه دوستانت می کردی که تنهایم نگذارند. زمانیکه علیرضا مبین برایت "شازده کوچولو" می خواند و "تو" گفتی از عاشق پیشگی روباه چیزی نخواند. وقتیکه به من گفتی:"زندگی ات راتباه کردم!" و چه ساده گفتم:"اگر نباشی زندگی ام تباه می شود" و "تو" صورتت را از من برگرداندی و من ندیدم. از وقتی که که خواب رفتنت را دیدی و چه مشتاق بودی برای تجربه دوباره آن.

این روزها را دوست ندارم. این روزها روزهای اوج خودخواهی من است, روزهایی که فقط خودم را می دیدم و بس, روزهایی که به هر کدام از دوستانت که از گوشه و کنار دنیا زنگ می زدند و می گریستند قول ماندنت را می دادم. روزهایی که نگذاشتم سینه خیز رفتن "چُس قندی" ات را ببینی. من اشتیاق رفتنت را نمی دیدم و خودخواهانه تلاش می کردم و "تو" تحمل می کردی تا من راضی شوم...

کاش این روزها را می شد از تقویم حذف کرد, کاش بعد از 27 دی, تقویم 7 مرداد را نشان می داد. کاش این روزهای درد "تو" و خودخواهی من هیچگاه نبودند.

و بالاخره 7 مرداد راضی شدم و "تو" آنقدر آرام شدی که هیچگاه اینگونه ندیده بودمت.

از 7 مرداد به بعد یا بهتر بگویم از 27 دی ماه خیلی چیزها تغییر کرده, بگذار برایت بگویم که دیگر گلدان روی میز که همیشه با دو شاخه گل مریم تزئین می شد خالی مانده است, گلهای یخ که کاشته بودی و هر سال تخت گل می شد دیگر گل نداد, باور کن خوب به آنها رسیده ام هر روز آبشان داده ام خاکشان را هم عوض کرده ام اما فکر کنم درد دیگری دارند. لاکی بامبوها که تا پارسال هر کس می آمد از قدکشیدنشان متعجب می شد زرد شده اند.

دیگر کسی نیست که "ضریب چُخ چُخ چُخو" را برایم تعریف کند و برایم با جدیت تمام آلمانی حرف بزند:

"ایش اَنان زوز قاچ قیچ ایش نان قیچ قیچ ایش نان قیچ قیچ" و من از خنده ریسه بروم.

دیگر کسی حلقه هایمان را کنار هم جفت نمی کند حتی اگر در رختخواب باشد و یادش بیاید که این کار را نکرده است.

دیگر کسی برای دور انداختن پمپرزهای "داریا" پشت در حمام نمی ایستند و بگوید: "واحد بسته بندی آماده خدمت رسانی است" و پشت بندش هم ادامه دهد: "ارسال برای...." (آنهایی که "تو" را می شناسند می دانند چه می گفتی)

دیگر کسی برای "داریا" به خوبی "تو" ادای شترش را در نمی آورد. همان شتری که  خودت برایش خریدی و تنها اسباب بازی بود که فرصت کردی برای فرزندت تهیه کنی.

دیگر کسی سر به سر "فهیمه" نمی گذارد که: "در سال 5 بار حرف می زند که چهار بارش آفتابه به ترکیب من است".

دیگر کسی به "امیر صدرا" رقص سوزنی یاد نمی دهد و او هم با مهارت تمام ادای "تو" را در بیاورد و حالا هر بار می خواهیم که سوزنی برقصد با چشمان معصوم و غمگینش می گوید: "چه فایده عمو فرامرز که دیگر نیست."

دیگر کسی از صندوق سحرآمیز خانه مان برای "علی محمد" حرف نمی زند.

دیگر رانندگان آژانس محله برای بردن مسافر اشتراک 804 سر و دست نمی شکنند.

دیگر از شب های بام تهران و چانه زدنهای "تو" با من و "مانی" با لبخندی که به زور پنهانش می کردی بر سر اینکه فقط یک طرفش را پیاده می آیی خبری نیست.

دیگر کسی "علیرضا" را با شدت اخمهایش که فولاد را ذوب می کند معرفی نمی کند.

کسی نظرات خاص "آقای افراشته"  مخصوصا انتخاب نام فرزندش را تحلیل نمی کند.

می بینی همه چیز چقدر تغییر کرده است. دلم برای همه اینها تنگ شده. برای همه مسخره بازیهایت, همه گریه هایت, همه خنده هایت, همه حرف زدنهایت, همه هیجانهایت. دلم برای همه اینها تنگ شده...

آری امروز روز اول درد است

پی نوشت: روزهای بدی دارم برایم خیلی دعا کنید

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باغبان

از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ......... ای کاش راهی بود برای کنار آمدن با خاطرات دوره کوتاه ولی بسیار عمیقی که با فرامرز گذشت. چه خوب که تمام وقت به بیداری و گفت و شنفت گذشت و چه افسوس غمباری از تلاش هایی که شاید اگر انجام می شد الان ............ این غم و سرزنش ای کاش رهایم می کرد . . .

سلام ببخشید اسم فرزند آ؛قای افراشته چیه؟من دنبال اسم برای فرزندم هستم.ممنون میشم اگر کمکم کنید

علی افراشته

سلام اسم پسر من آرمین هستش دوست عزیز ، همین!

باغبان

ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو

لیلا

سلام ملیحه خانم شما خیلی بزرگید برای من میشه دعا کنید خیلی نا آرومم .همین.

مهدي

فرمود رب‌العالمين با صابرانم همنشين اي همنشين صابران افرغ علينا صبرنا

دلتنگی های یک عمه

کاش می دانستم در پس این شب تار چه طلوعی خفته ست هر چه خواهد باشد می توانم فردا در پس تقدیرم به امید باران، تلخی خاطره را، دفن کنم پس از آن می روید ساقه ی نازکی از رویاها که به آن می بالم [گل][گل][گل]

نگار ایرانی

تو قویتر از این حرفهایی دوست من . به خدا توکل کن .[گل][گل][گل]

الهام

دلم براتو تنگ شده خیلی - روزهای خوبی را برایت آرزومندم

گل ناز

Salam Malihe aziz barayat faghat va faghat omid aramesh daram ba dordanei ke nabodash sakht ast, Man niz Farzad az dast dadeam ke ...