لحظات سخت

روز 7 مرداد خیلی ها آمدند و گفتند هستند, گفتند : "داریا پسر خودمان است. اصلا از فرزندمان عزیزتر است, تو خواهرمان هستی, تو همسر فرامرز هستی, فرامرز برای ما عزیز است, عزیزانش را دوست داریم و..."

هیچکس کوتاهی نکرده که این بی صفتی است اگر بگویم کسی برای "تو" و من کم گذاشته است. این صحبتها را هم از باب گله نگفتم که خیلی هایش فقط حرف بود که آدم اینکاره ای نیستم.

از "پدر" و "مادر"م گرفته که همه جوره کنارم هستند تا خواهرانم و شوهرانشان.

از "علیرضا" که هنوز عادت دیدار هفتگیمان را حتی در نبود "تو" حفظ کرده تا "آقای افراشته" و همسر مهربانشان که بی دریغ و بی منت محبت می کنند.

از دوستانت که حق دوستی را بیشتر از آنچه که عرف جامعه است را ادا کردند تا همکارانم در شرکت که خیلی هایشان اصلا "تو" را ندیده اند.

از دوستانی که در این مدت ندیدمشان اما دلی به بزرگی "تو" دارند و گوشه ای از آن مرا جا داده اند تا آنهایی که مرا خوب می فهمند و دردم را از نزدیک لمس کرده اند و و و

اما هر چه میگذرد بیشتر می فهمم که این درد, درد من است. دیگران خیلی زود به زندگی عادیشان برگشتند. به همان روال قبل, به همان زیبایی گذشته, برنامه ریزی می کنند, کار می کنند, خرید می روند برای تعطیلاتشان برنامه می چینند,مسافرت می روند و ...

حتی "داریا" هم نمی فهمد. او بزرگ خواهد شد, درس خواهد خواند, عاشق خواهد شد و همه شیرینی هایی که من و "تو" تجربه کردیم را به تصویر خواهد کشید.

و در این میان فقط من هستم که هنوز به زندگی عادی برنگشته ام و یا بهتر بگویم به نبودت عادت نکرده ام.

نگوئید تلاش کن. نگوئید به خاطر "داریا" باید زندگی کنی. نگوئید "فرامرز" عذاب می کشد که همه اینها را خوب می دانم و ژست خوب زندگی کردن را خیلی خوب دارم. اما با این دل چه کنم که دیگر نه با گریه های شبانه آرام می گیرد نه با خنده های دروغکی. نه با چسباندن عکس های "تو" به دیوار نه با مرور خاطرات. نه با خانه ماندن و نه با مسافرت رفتن.

نمی دانم خدا در برابر این همه سختی چه پاداشی را می خواهد به من بدهد.؟

خدایا! به من بدهکاری. هیچ از تو نمی خواهم. نه خوشی دنیا را نه بهشت آخرت را. می خواهم کنار "فرامرز"م باشم حتی در جهنم.

خدایا! یادت باشد به من و فرزندم بدهکاری به خاطر همه روزهای سختی که پیش رویمان گذاشتی و خواهی گذاشت.

به خاطر همه لحظاتی که صدای شکستن قلبم را شنیدم و خواهم شنید.

به خاطر همه حسادتهایی که به هر زن و شوهر پیر و جوانی می کنم و این عادت با رفتن "فرامرز" در من رنگ گرفته است.

به خاطر در آغوش گرفتن "فرامرز" و جدا کردنش از من و داریا

خدایا! به من بدهکاری یادت باشد...

گاهی فکر می کنم خدا هم اینهمه خودخواه می شود؟!!!!

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی.خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

شبیه خودم

هیچکس تا در شرایط تو قرار نگیره نمی تونه اونو درک کنه. بعضی موقعیت ها خیلی آدم رو کفری می کنن چه برسه به این. فقط از این بابت خوشحالم که لااقل با این وبلاگ احساساتت رو به بیرون از وجودت روانه می کنی این خیلی خوبه.

نعیمه

ملیحه جان! درست می گی , هیچ کس نمی تونه درد و رنج تو رو بفهمه. تو این مدت بارها و بارها به یادت افتادم و با تمام وجودم آرزو می کردم کاش همه چیز فقط یه کابوس بود و واقعیت نداشت اونوقت معلومه تو چه حسی داری. ملیحه جان من هر وقت میام این جا اشک می ریزم . بعضی آدم ها رو نمیشه از یاد برد. این محبت شماست که هرگز از یاد ما نمی ره.

هيج بنده اي حقيقت ايمانش را كامل نمي كند مگر اين كه در او سه خصلت باشد : دين شناسي ،تدبر نيكو در زندگي و شكيبايي در مصيبت ها و بلاها

محمد

شاید پاداش "صبر" شاید.

یک معلم دردمند

مدت هاست می خواهم بنویسم اما هربار گریه امانم نمی دهد چون پیری باافسردگی همراه است وهمدم افسردگی گریه است مخصوصاًدرهنگامه غم از دست دادن آنهایی که می شناسیشان به نیکی ونیکنامی اما امروزسعی کردم بر حق حق گریه ام فائق آیم و بگویم توو او از شاگردان باهوش و خلاق کلاسهای من بودید باهوش اما بی مدعا امتحان هندسه سه ماهه اول سئوالی ناقص داده بودم واو تصحیح شده سئوال را در جلسه امتحان به من گفت اما از امتحانات مثلثات من می ترسید چون معمولاً بیست نداشت امااین قصه را ازمعلم پیر سالهای نو جوانیت بخوان وبه پذیر روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت... روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد : او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم و سرآنجام کبوتر ابي آسماني فرمود : با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند! کبوتر گفت: لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام. تو آن را از من

یک معلم دردمند

لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام. تو آن را از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟ آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست. سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت... آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود : ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي. باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي. کبوتر خيره در كار خداي خود ماند! نداي آسماني اضافه كرد : چه بسيار بلاهايي که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!؟ اشک در ديدگان کبوتر نشسته بود و ناگاه صداي هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد... میدانم خواهی گفت ویرانی لانه کجا وویرانی دل کجا اما بدان همه اینها امتحان الهی است صبور باش وبا یادش دمسازوبا یادگارش روان به سوی آینده روشن ودرخشان که او میخواست یکی از سازندگان مثمر ثمرش باشد وبود خدایش بیامرزد که چنین نیز هست

مامانو

ملیحه عزیزم تو کاملا حست رو حس می کنم کاشکی می شد کاری بکنم نمی دونم چی بگم فقط آرزو می کنم خدا خودش بهت صبر بده و جبران کنه

آزاده

خدا صبرت دهد مليحه خانم. بغضم گرفت وب لاگتو خوندم. من همون موقع ها کا تازه ازدواج کرده بودی توی کتابخانه دختران شریف ديدمت عجيب هنوز صورت گرد و لبان خندانت و چشمهای گرد و درخشانت در نظرم هست. تو سهمتو از غم و اندوه روزگار بردی اشاالله از اين به بعدش واست خوشي باشه. سعی کن افسرده نشي. واست دعا می کنم اگر خدا توی آمريکا هم به ما گوش مي کنه هنوز.