دیگر تمام شد...

خبر می رسد که مرده ایی

خودم را دوان دوان به پشت icu می رسانم. محیط برایم ناآشناست. مدام فریاد می زنم نه نه فرامرز زنده است...

از خواب می پرم. کابوس رفتنت تمام بدنم را خیس عرق کرده است...

چیزی در گوشم می گوید: "رفتن باران را هم دیدی" و باز به خودم نهیب می زنم: نه, نه, خواب زن چپ است! فرامرز می ماند اصلا باید بماند من به همه قول داده ام

این بار من می خواهم خدایی کنم

این بار من به خدا دستور می دهم

این بار من می خواهم حرف آخر را بزنم

هیچکس نمی تواند فرامرزم را از من بگیرد...

***

کابوس فراموش می شود

***

بیمارستانت را با مکافات عوض کردیم

روند بهبودت خوب بود

خیلی بهتر از آنچه که همه پیش بینی می کردند

همه خوشحال بودیم

همه در تدارک روزهای زیباتر بودیم

روزهایی که برای "تو"هم زیبا باشد

آمدنت را به خانه جشن گرفتیم

با کمک شهریار حمامت کردیم

آخرین بار خودم زخمهایت را پانسمان کردم

و و و

ناگهان ورق برگشت

همه چیز عوض شد

و "تو" عزمت را برای رفتن جزم کردی

و دیگر حاضر نبودی رویای چهار ماه پیشت را با هیچ چیز دیگر عوض کنی

رویایی که بارها و بارها تلاش کردی به همراه علیرضا دوباره تجربه اش کنی

و درست هفت مرداد بود که کابوس من و رویای شیرین "تو" تعبیر شد

درست همانگونه که دیده بودم درست همانگونه که دیده بودی

پشت همان icu که من ...

توی همان باغی که "تو" ...

پی نوشت: پنجشنبه عازم مشهد هستم...

/ 7 نظر / 29 بازدید
رضا یاراحمدی

امير المؤمنين عليٌّ عليه‏السلام : إنّ مِن أعظَمِ العُوّادِ أجرا عندَ اللّه عز و جل لَمَن إذا عادَ أخاهُ خَفَّفَ الجُلوسَ ، إلاّ أن يَكونَ المَريضُ يُحِبُّ ذلكَ ويُريدُهُ ويَسألُهُ ذلكَ . امام على عليه‏السلام : بـزرگتريـن پـاداش را نــزد خداوند عز و جل آن عيادت كننده‏اى دارد كه هرگاه به عيادت برادرش برود ، زمان كوتاهى نزد او بنشيند ، مگر اين كه خود بيمار دوست داشته باشد و از او بخواهد كه بيشتر بنشيند . الكافي : 3 / 118 / 6

زهرا(مامان مهتاب

روحش قرین آرامش .

مریم

سلام. نمی دونم بشه تو رو دید یا نه. منظورم تو سفر مشهدته. ولی خیلی دلم می خواهد بتونم و بشه که از نزدیک ببینمت. اینبار خیلی صمیمی تر از هر وقتی که فقط با یک سلام و خداحافظی نگاههامون شاید بهم گره می خورد. ملیحه عزیزم دوست دارم و در مقابل عشق بزرگت سر تعظیم فرود می آرم. روزگاری نچندان دور در شهری کوچک با هم هر روز توی یک دبیرستان سر صف حاظر بودیم. صفهامون فقط 1 دونه فاصله داشت اما فاصله خودمون.... اما حالا با خوندن دل نوشته های قشنگت به تو خیلی نزدیکم شاید خودت هم تصور نکنی. وقتی شندیم که چشمهات بارونیه اومدم اما چون مجالی نبودباز هم سلامی بود و خداحافظی و تسلیتی تنها. اگه زمان مشهد موندنتو بدونم پیدات می کنم اگه مجالی باشه!

شادی

ملیحه جونم همیشه برات دعا می کنم .تنها کاری که ازم بر می آد.

نعیمه

سلام ملیحه جان! خدا فرامرز رو رحمت کنه. محاله یادتون بیفتم و اشک نریزم. اونقدر که مهربون بودید!

همکلاسی

سلام شب جمعه است شادی روح عزیزترین کسم فرامرزخان همه باهم صلوات